شکل،اندازه،فاصله و رنگ»تقدیم به بهرادِ عزیزم»+قاضی مرتضوی ،ای تو که از پشتِ اون عینکِ مشهورت درِ این همه مطبوعات رو تخته کردی ،ای که خونسردانه می خندیدی و تهدید می کردی روزنامه نگاران رو،کاسه کوزه ها سرت شکسته شد؟فکرشم نمی کردی نه؟برنامه چیه حاجی؟واجبی خورونه؟

مستطیلِ تلویزیون با طیف سیاه و سفید و خاکستری رنگِ فیلمِ توش  چنان تاریکیِ ناشی از شب و خاموشیِ ارادیِ لامپ های تویِ دفترِ پمپ بنزین رو به رخِ نگاه های خیرۀ سروش و بی اف و پسرِپمپ بنزینی می کشید که لحظه ای بی اراده پسر رو وادار کرد دکمه پاوسِ ریموت کنترلِ دی وی دی پلیر رو بزنه.

فیلم ،رویِ صحنه ای ثابت موند که نمایانگرِ لحظه ای بود که دو مردِ قد بلند در حالیکه زنی خوش اندام بینشون قرار گرفته بود به هم نگاه می کردند و اگر چشم های اونها رو به ترتیبی که دوست دارین نقاطِ (آ) و (ب) فرض کنید و خطی بین این دو چشم بکشید ،نگاهِ خیره و مستقیمِ زنی که بینشون بود  این خط رو به دو قسمت تقسیم می کرد ولی چون فاصله زن از دو مرد به یک اندازه نبود این تلاقیِ خطوط دلیلی برای دو نیم شدنِ خطِ فرضی مابینِ دو چشمِ دو مرد به دو قسمت مساوی نبود.

پسرِ پمپ بنزینی تویِ سایه روشنِ تصویرِ ثابتِ تلویزیون به سروش گفت:فرض کن تو و  درویش ویه مردِ جذاب و خوشگل سه تایی مثل این سه تا بازیگر تویِ فضایِ باز و بین درختها دارین حرکت می کنید و درویش از مردِ جذاب می پرسه که می آی با ما بریم شام بخوریم ؟ و مرد می گه آره و تو هم وسطِ اونها داری راه می ری مثل اون زنه

سروش گفت :خوب؟

پسر گفت:بعد درویش نیم رخ شه و از مرد بپرسه که بی افت رو هم آوردی؟ و مرد هم رو به درویش کنه و بگه که من تنها اومدم و اونوقت تو یه لبخندی بزنی و در حالیکه مثل اون خانومه جلو رو نگاه می کنی سرت رو پایین بندازی.به نظرت درویش نگران نمی شه؟

سروش گفت:نمی دونم

پسر به بی اف نگاهی کرد ،قسمتی از قابِ مستطیلی تلویزیون توی تاریکی مثل لکۀ گردی توی چشمای بی اف می درخشید .بی اف همون لکه رو تویِ چشمِ پسر دید ،کسری از ثانیه لازم بود تا شباهتی رو بین صحنه متوقف شدۀ فیلم و حالتی که خودشون داشتند درک کنه،پسر ما بین او و سروش نشسته و زنِ خوش اندام مابین دو مردِ قد بلند ایستاده بود.

سروش به بی اف  و بی اف به اون و پسر به تلویزیون نگاه کرد ،بعد پسرگفت :فرض کنید که دوستِ جذاب یه عینکِ آفتابی هم دم غروبی به چشمش زده باشه

بی اف گفت:اونوقت درویش عینک رو می گیره و می ده تا سروش به چشمش بزنه ،اینجوری مشکلِ برخوردِخطوط رو هم نداریم عشقم.

سروش و پسر خندیدند و بی اف ریموت رو از پسر گرفت و دکمه پِلِی رو زد.لحظه ای روی تصویر عکسِ ندا آقا سلطان دیده شد یا شاید بی اف اینطور به نظرش اومد.

Advertisements

25 دیدگاه »

  1. noah said

    دلتو خوش نکن رفیق! تشویقی گرفت شد رئیس ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز.
    ——————–
    می خوره
    بالاخره هر کسی یه روز حموم می ره

  2. mehrdad said

    به قول یکی از بچه ها هنوز مونده؟!
    و تو مناظره دیشب شریعت مداری با کواکبیان نماینده مجلس.
    شریعتمداری بازجو بودن شغل شریفی است مثل نانوایی! مثل معلمی و 1000 .و ثواب دارد به بچه مردم تجاوز بشه و خزعبلاتی که 3 ساعت جلو دیده مردم تو شبکه 3 ولی باز وضعیته خنده داری بود. مرتضوی هم گیرم رفت قارچ زیاده

    راستی به نظرت رابطه بی اف و پس سرد نشده؟
    عزیز مرسی باز قشنگ بود
    ———————
    در مورد قارچ حق با توهست ولی من نگاه که می کنم هنوز دنیا رو قارچ بر نداشته
    رابطه بی اف و پسر؟سرد شده؟نه رابطه خوبی با هم دارند عزیزم

  3. ک اریز said

    فعلن بازی خیلی پیچیده شده
    ———————
    بازی وقتی سخته حال می ده می دونم که تو هم با من موافقی
    زن بودن
    مادر بودن
    زخمی باغ عدن بودن
    وبلاگ نوشتن
    پنهان بودن
    سیاسی فکر کردن
    بازی سخته ولی تو اهلشی

  4. هرمزد said

    هم لذت مي برم از اين روايط بين آدما

    هم اعصابم خرد ميشه از اين جزييات زياد

    اما خب حتما بيشتر لذت مي برم
    ———————-
    شاید روابط کلا مزخرف(مزخرف یعنی خرده های طلا) هستند من فکر می کنم با هم توی این مساله مشترک باشه نظرهامون ولی
    بعضی روابط قشنگند که خودتم می دونی
    جزییات هم آره بعضی وقتها ولی نه همیشه مثلا وقتی که دوستهای خوب به خاطر جزییات زیاد برای آدم کامنت می ذارن و دو طرفه لذت می برند
    حالا شاید لذت من بیشتر بوده
    از اینکه می آی خوشحال می شم شاید اگه این حرفم به دلت ننشست یعنی دروغ گفتم و اگه نشست یعنی راست گفتم
    ولی خودت به خودت رجوع کن می فهمی که راست گفتم
    چون از ته دل گفتم

  5. فرشاد said

    این تصویر سازی با این جزئیات درذسته اولش اعصاب آدمو خرد میکنه ولی بعدش که به نتیجه میرسه جالب میشه. البته من از تشابه بین تصویر پاوس شده تلویزیون و موقعیت قرار گرفتن اون سه نفر و نکته سنجی پسر و تیزبینی بی اف بیشتر لذت بردم.
    به قول مسیح منتقدان سفارشی و متهمان سفارشی هم بروز پیدا کردند برای بقای هر چند کوتاه این جهل نسبتن مطلق.
    ———————
    حزییات و کلیات
    جالبه که از جزیی گویی به کلی گویی می رسم
    و کلی گویی بد و جزییات زیادی بدند
    و اونوقت فرشاد دیگری در نهایت خوب می دونه
    و من خوشحال می شم

  6. hamon dost khili khobe:P said

    برای پست قبلت:

    در ضمن در آن کوچه ی پر غربت با آن سایه ها که تصویر کردی درباره ی موضوعی که یک دنیا از اندیشه ها درگیرش هستند سو تعبیر نتیجه آن است.
    یا کوچه را وسیعتر کن یا سایه ها را بتاران.
    ———————
    خدایا از کوچه ای که در حالیکه نور از بالا به آن می تابد باز سایه ها به جای آنکه سر پایین باشند رو به سوی بالا هستند چه انتظاری داری؟

  7. چه جالب …که بیشتر وقتا ، این بی اف هست که توهم می زنه…. و این ، پسر هست که تصمیم گیرنده ی نهایی هست*

    * البته من این جوری برداشت کردما!!! 🙂
    ———————
    هر چی که شاهزاده خانم بگن و هر طور که ایشون تمایل دارن دیگران چِت خواهند کرد
    :*

  8. كژال said

    اين روزا خوره تئوريك فيلم شدم. لايه هاي مختلف فيلم در مقابل لايه هاي متن و جزو لايه هاي متن و… من زيادي سختش مي كنم نه؟
    ——————–
    یعنی من و تو هر کدوممون پلان به پلان و خط به خط فیلم می بینیم؟
    من که پایه ام
    بعدش به رنگها و مچ های گرافیکی و کات های روی محور دقت می کنیم؟
    من که پایه ام
    بعدش کلمات مهم رو بیاد می آریم و نظریات رو به یاد می آریم؟
    من که پایه ام

    من که پایه ام

  9. behrad said

    واااااااااااااااااااااااااااااااااااای که چقدر خوشحالم کردی عزیزم.
    باور کن که من لیاقت و ظرفیت این همه توجه و محبت تو رو ندارم.
    انگار این پست رو سفارشی برای من نوشتی!
    عاشق این توصیفات دقیق و جزئیات هستم مخصوصا این بار که شامل توصیفات هندسی از نوع اقلیدسی اش هم می شود!
    با این جزئیات نوشته هایت به نوعی مالتی میدیا می شود. مثل یک فیلم از جلوی چشمان آدم می گذرد با این تفاوت که بر خلاف یک فیلم واقعی ذهن را در خیال پردازی و صحنه پردازی ها آزاد می گذارد.
    در مورد قاضی مرتضوی هم باید بگویم که ظاهرا قرار است که در پای حفظ نظام قربانی شود. منتهی آقای خامنه ای انگار که تاریخ نخوانده است یا از سرنوشت شاه عبرت نگرفته است. شاه حتی با قربانی کردن نخست وزیر 13 ساله اش هم موفق به حفظ تاج و تختش نشد. حالا خامنه ای می خواهدبا قربانی کردن یک قاضی و آدم کش زپرتی خودش را نجات دهد!
    ———————
    این پست واقعا سفارشی برای تو بود عزیزم
    و خوشحالم که خوشحال شدی
    در مورد قاضی مرتضوی ،به هر حال تاریخ پر بوده از حمام و گاه حمام قهرمان می گرفت و گاه کمی موی کثیف از بدن و گاه هم چرک از پوست سوخته ملت
    در هر صورت این کار را واجبی ها انجام می دادند

  10. hamlet said

    خرمگس عزیز میفرمایند.. وقتی نظری ندارم ترجیح میدم که سکوت کنم.
    پس من سکوت میکنم. (اینبار از شر کامنتهای…………. من راحتی)
    ولی اینو بگم.. چند سال پیش سر یه پرونده کلاهبرداری (البته کلاهبردار من نبودم.. شاکی بودم) با این به قول بهراد قاضی و آدمکش «زپرتی» ملاقات کردم. چه آدم دیوانه ای (روانی کامل) بود. عملا و علنا طرف کلاهبردار نامحترم رو گرفت.. کلی تهدید!! و توهین مستقیم از خود شخصش شنیدیم.. آخرش هم با وجود مدارک تبریه اش کرد. شاکی ها حدود دو هزار و صد نفر بودن.. بودیم!!!!!!
    (بله دیگه.. آخرش باید کامنتم رو بخونی)
    ———————
    این آناتومی صورتش نشون می ده که لذت سادیسمی می بره وقتی که لبخند می زنه ولی لبخندش آرواره های به هم قفل شده اش رو بیشتر نمایان می کنه

  11. ک اریز said

    مرسی مهدی
    ———————
    این که به من گفتی «مرسی» خیلی خیلی خوشحالم کرد ولی واقعا نمی دونم برای چی
    اما برای خوشحال بودن دلیل نیاز ندارم
    فقط مرسی که خوشحالم کردی

  12. Mahan said

    فکر نمی کنم کارش به واجبی خوردن بکشه… به نظرم، یه جورایی سر به نیستش می کنن که ما نفهمیم، نه… نه… چرا ما نفهمیم؟! چقدر چرت گفتم! اصلن یه جوری سر به نیستش می کنن که ما فکر کنیم سر به نیست شده، ولی یه دفعه دیدی توی گوام یا هاوایی یا همونطرفا داره حموم آفتاب می گیره!!!
    ———————
    اینکه واجبی نخوره حق با تو هست شاید اینطور بشه ولی اصولا بلایی که سر این افراد می آد دیگه توی ایران و تاریخ سیاسی اش به واجبی خوری شناخته می شه
    اما در مورد هاوایی بعید می دونم … شاید شطرنج و قربانی کردن مهره ها برای مات نشدن شاه آچمز شده به این پوزیسیون شبیه باشه

  13. خوابمست said

    چه ابتکار جالبی. کارکرد عنوان را ازش گرفتی و بسطش دادی به چیزی فایده دارتر.

    خیلی خوبی
    ———————
    توی دنیایی که آدمها همه جا رو جایی پر از خار می دونند و گاهی یک گلی اونوسط می بینند،تو دوستِ من خوابمستِ عزیز که متاسفانه شناختی هم ندارم ازت می آی و می گی من خیلی خوبم
    خیلی ممنونم و این دلیلی شد برای شادیِ امشب
    شما باید خیلی خیلی خوب باشی این رو می شه از کامنتتون یا شاید بهتره بگم از آناتومیِ کامنتتون متوجه شد
    امیدوارم بتونیم بیشتر با هم در تماس باشیم

  14. مهرداد said

    چقدر چند روزه كه من آبستن واژگانيم كه از خواندن اين نوشته به من دست داده، اما ميدوني هميشه يه چيز كمه براي ايده‌آل شدن و اين بار فكر كنم سنجد كمه، هر چه گشتم نيافتمش كه بخورم….. پس سكوت مي‌كنم الا اينكه كاش دو سطر پاياني اين نوشته نبود محبوسش كردي در زمان و دروغ!
    جيگرتو بخورم مهدي
    ———————
    مرسی عزیزم که «واژه» مهمترین عنصر در زندگی من رو درک می کنی
    ایده الیسیم اما هدف من نبوده و نخواهد بود زنده باد نقص و کمبود و فقدان و اقلیت
    در مورد زمان و دروغ
    زمان که حجمِ مکان هست و مورد احترام من
    و دروغ
    من سعی می کنم تا حد امکان دروغ نگم و دروغی هم ندیدم توی این نوشته
    شاید توهم بود ولی دروغ!
    قربونت برم تو به من خیلی لطف داری
    بووووس

  15. ناجور said

    راه‌های جدید پیشنهاد دادن رو یاد این جماعت نده، این‌ها خودشون به اندازه کافی توو این کار خلاق هستن!! :))
    ———————
    lol
    چشم :))

  16. ماتئي said

    ديروز پيش يكي از دوستان بودم كه كارگردانه، اولين كادر فيلم عجيب تر از بهشت رو بائوز كرد نشست از كادربنديش بران صحبت كردن كلي خط فرضي كشيد كه طرفينشون متعادل بودن واينا
    سلام
    ———————
    همینه که عجیب تر از بهشت شده وقتی که توی سینما که اصولا هنری غربی هست به متعادل بودن رسیده
    سلام عزیزم

  17. FoXy said

    من الان خوشحالم امتحانام تموم شده چون می تونم با خیال راحت بلاگ تورو بخونم عزیزم.
    ——————–
    ولی من ناراحتم چون هنوز کارم تموم نشده و نمی تونم بیام آپ کنم یا وبلاگی رو بخونم بخصوص وبلاگ تورو عزیزم خدای من
    یا حتی بدتر نمی تونم بیام ببینمت

  18. Alfo said

    به بازی دعوت ِت کردم. اگر دوست داری، داشتی… خوشحال می شم!
    ———————
    عزیزم خیلی دوست دارم توی یه بازی شرکت کنم ولی واقعا نسبت به ترانه خاصی حسی ندارم
    مرسی که دعوتم کردی

  19. هرمزد said

    به دلم نشست

    مرسی
    ———————
    خیلی خوشحالم که برات دلنشین بود:)

  20. FoXy said

    عزیز من اقلن میلتو چک کن
    ———————
    همین الان خدای بزرگِ من

  21. ماتئي said

    عزيز دل كجايي؟ قبلا بيشتر مي نوشتي
    سلام
    من وقتي راجع به فيلم مي نويسم فيلم بهونه س مي خوام حرف بزنم يا گريه كنم يا داد بزنم يا هر چي
    حالا بيا اين يكي دو پست اخيرم به روانكاوي هم مربوط ميشه مشتاق نظراتتم
    ——————–
    راستش در راستای دموکراسی یه کاری کردم که یقه ام رو بدجوری گرفته چشم می دووم می آم اونجا الان

  22. کژال said

    اول لبخند دردناک می زنی بعد که نیستی… چرا؟چرا؟چرا؟
    ———————
    نیستم ظاهرا ولی خانواده خودم رو که تو یکیشونی هیچوقت از یادم نمی ره
    شاید یه کمی دارم هزینه می دم
    ولی
    می آم به سرعت مثلا 5 ساعت دیگه
    عزیزم
    مرسی

  23. ادی said

    من الان وایمیستم و کلاه از سر برمی دارم و خم میشم.
    واقعا عالی بود، خیلی مفاهیم عمیقی داشت، کلی حال کردم، مخصوصا با چند خط اخر داستان، اشاره به ندا که فکر می کنم کل داستان رو که خواننده خوانده بود تا حالا و کل برداشت خواننده رو عوض کرد، این یک تکنیک که تو خوب ازش استفاده کردی.
    تو یک نویسنده ای شک نکن مهدی جان
    موفق باشی

  24. eli said

    و من این بازی تو با کلمات رو عاشقم.

  25. eli said

    و داداشی لابد این سروش درویش اون سروش پسر پمپ بنزینی نبوده.شایدهم نه.

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: