آسانسور،شکل هایِ هندسی،شیفتگانِ ماشین و پسر تقدیم به محمد دادکان+با وارد کردن عبارت “Execution of dissidents in Iran” در گوگل و با راه اندازی این بمب گوگلی، اعدام مخالفان در ایران را به گوش جهانیان برسانیم تا که شاید سدی باشیم برای اعدام همرزمانمان و عزیزانمان در روزهای آتی؛

مستطیل فلزی و سرد ِ ورودی ِ آسانسوربه دو مستطیل باریکتر تقسیم و در آسانسور از دو جهت به سمتِ چپ و راست باز شد، پسرِمتصدیِ آسانسور دایره ای مشکی از جنس پارچه دید که به داخل جمع شد ، صورتِ آشنای ِ زیبا و مثلث شکلِ  درویش در تضاد با دایرۀ چترش که همیشه طبق عادت، تا باز نشدنِ درِ آسانسور، جلویِ صورت نگهش می داشت، نوازشگرِ چشمانِ پسرِ متصدی آسانسورشد.

درویش با احتیاط کیفِ بزرگِ مستطیلیِ فلزیِ حاویِ لنزهایِ دوربینش رو به داخل برد و بعد خودش وارد شد.پسربدون پرسشی دکمه گرد شماره 11 رو فشار داد و به سطحِ مستطیلیِ فلزیِ روبرو خیره شد.

خانمِ داخلِ بلندگویِ آسانسور گفت:طبقه 3 .

در باز شد ، لولۀ خرطومیِ شُل و وِل و بزرگی و بعد  از اون مردی که محکم لوله را گرفته بود داخل شدند ،مرد به پسر گفت:طبقه 9. دکمه گرد فشار داده شد و به رنگ قرمز در اومد .

درویش لحظه ای فکر کرد که تکنولوژیِ لنزها و البته عدسی هایی که در اونها تعبیه شده، نماد واقعی زیبایی هستند.

خانمِ داخلِ بلندگو گفت: طبقه 5.

در باز شد ، جاروبرقی بزرگی به داخل هُل داده شد سپس خانمی که گردنبندی دیجیتال به گردنش آویخته بود و مانتو و شلواری خاکستری و یک شال و کفش قرمز به تن داشت وارد شد ، به  پسر گفت: طبقه 9 . پسر کاری نکرد ، قبلا دکمه زده شده بود و خودِ آسانسور،این موهبتِ تکنولوژی به موقع در طبقه 9 می ایستاد.

لوله خرطومیِ بزرگ به طرفی خم شد و مرد از خانم چیزی پرسید و ناگهان فریاد زد :پس من باید طبقه 5 پیاده می شدم؟

درویش یکی از لنزهای سوپر وایدش رو از کیف لنزهاش در آورد، به رنگهای سبز و قرمز و آبیِ عمیقِ لنز نگاه کرد و لذت برد.

بلندگو با صدایی لطیف گفت: طبقه 7 .

در باز شد  ، کسی نبود ، پسر نگاهش رو از فضای خالیِ فلزیِ روبرو بر نداشت اما از زیر ابروهای برداشته شده اش به درویش نگاه کرد،در بسته شد ، درویش سنگینیِ حالت دار و مهربانِ نگاهی که هر  یک ماه یکبار تکرار می شد رو احساس کرد.آسانسور گفت:طبقه 9 ولی طبق معمول در باز نشد بلکه خانم داخل بلندگو اعلام کرد

:Execution of  dissidents in Iran

درویش به سطح فلزی رو به روی پسر ،سطحی که  سمتِ راستِ خودش بود نگاه کرد و تصویری شکسته و کج و مأوج از پسر، روی سطح فلزی دید.

Advertisements

10 دیدگاه »

  1. جواد said

    آه «شیفتگان ماشین»! چه چیز خوبی! سرد و آبی تیره. غرق میشم توش..
    ———————-
    من هنوز یه کم توی شیفتگی نسبت به ماشین ها شک دارم ولی فکر می کنم توی این دوره زمونه شیفتگی به تکنولوژی کمی قابل قبولتره

  2. شاپرک said

    … خیلی سردم شد …
    البته به جز لنزهای رنگ و وارنگ درویش…
    ———————
    خودِ نفسِ شاپرک بودن تو گرماست عزیزم که هیچ سرمایی در مقابلش نیست

  3. ف said

    چیزی شبیه همانی که گفتی حادث می شود هر روز… ارباب مرگ
    ———————
    وجود اربابی که تملک گر هست برای هر کسی به یه معنا نیست و من فکر می کنم «ف» می تونه به راحتی «دال» رو توی دیسیپیلین خودش قرار بده و هر»دال»ی که با»ف»در ارتباطه حتی در هر شرایطی دلیلی می شه برای شادی «ف»
    «ف»همیشه شاد هست به نظرم

  4. mehrdad said

    زمان در گذر است مثل این اسانسور
    در نظر ملاصدرا سکون مفهومی خارجی نيست و جسم بی حرکت متصور نخواهد بود. او حرکت دوری را موجد جميع وقايع عالم می داند و می گويد امواج بطور اتصالی يکديگر را بوجود می آورند. ملاصدرا زمان را نيز عين استمرار و اتصال امواج و حکمتی ازلی فرض می کند، و تصريح می کند اشيا و حوادث اين عالم، امواج جزيی و مشخص حرکتی کلی اند. وی همچنين استدلال می کند زمان و مکان امور زايد بر وجود جسم نيستند بلکه دو بخش طبيعی متعلق به وجود جسم اند. ملاصدرا زمان را مستند به هيچ جسمی ندانسته، مکان را نيز جسم خاصی قرار نداده است
    قشنگ بود عزیزم
    موفق باشی
    ———————-
    خیلی کامنت سختی بود ولی فکر کنم از اون کامنت ها بود که خیلی کمکم می کنه توی بدست آوردن اطلاعات لازم
    مرسی عزیزم

  5. کاوه said

    این آسانسور طبقات منفی هم میره؟
    من اون پایینا یه کاری دارم با کسایی که میرن اون بالا مالاها!
    ———————
    یاد یه داستان افتادم
    مردی که توی طبقات پایین بود و یواش یواش بالا رفت
    امیدوارم کسایی که بالا می رن استعاره ای از من نباشه

  6. کورش said

    پسرِمتصدیِ آسانسور

    چه خاطره ای یادم انداختی

    این واسم خیلی دور بود. خیلی ها
    ———————
    تداعی آزاد یه بدی هایی هم داره مثل یادآوری خاطره ها و البته یه خوبی هایی هم داره مثل یادآوری خاطره ها

  7. من خیلی شرمنده تم! به خاطر حس بی حسی ای که دارم و باعث شده از همه آدما از همه نشانه های زنده بودن …فاصله بگیرم… و یا حتی نتونم درمورد یه پست نظری از خودم بدم…
    ———————
    عزیزم من درکت می کنم
    تو همین که بیای و بخونی و حتی نظر ندی منو خوشحال می کنی

  8. behrad said

    چشم مهدی جان
    شما فقط دستور بفرمایید
    این قدر این عبارت رو توی گوگل می زنیم تا گوگل خوش منفجر شود!
    ———————
    و من خیلی خوشحالم که تو دوباره برگشتی بهراد عزیزم دیگه داشتم واقعا فکرهای بدی می کردم

  9. علي said

    دوستان سلام ، راستش من تازگيا با وبلاگ اريزر هد آشنا شده بودم كه يه دفعه اي كامنت دونشو بسته ، اگه ازش سراغي دارين، آدرس ايميلي دارين بهم بدين و يا به ايميلم بفرستين . اگه كمكم كردين ممنونتان مي شم. من خيلي سؤالات ازش دارم

  10. eli said

    چرا خانم توی طبقه نه اون عبارت رو میگه همیشه؟
    درویش داداشی ماهی یه بار کجا میره؟

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: