«زنده» تقدیم به رضای عزیزم از وبلاگ «آخرین وسوسه»+من نمی گم نمی ترسم ای کسی که خدا را به عنوان جانشینت در آسمانها منصوب کردی،می ترسم از اینکه به دست حیواناتِ وحشیِ ِ دست آموزت بمیرم،اما این پست رو می نویسم برای اینکه بدونی با اینکه می ترسم ،همچنان راهپیمایی می کنم،می نویسم تا دوستانم شاد باشند،امیدوار باقی می مونم ،ترس طبیعیه آقای مقام معظم،از اینکه ماوراءِ طبیعت رو رها کردی و به ترس و ترساندن که اموری طبیعی هستند روی آوردی خوشحالم…خودت هم مقامی که باور کرده بودی رو ترک کردی و به ما آدمیانِ میرا و طبیعی ملحق شدی حاجی

درویش،پسرپمپ بنزینی،سروش،فیروز،عبدالله ، من و البته بی اف.جمع خوشایندی بود.(از دید ِ من)

درویش و پسرپمپ بنزینی و فیروز و سروش و عبدالله و یه خرمگس و البته من،یه سری عوضی(از دید ِ بی اف)

اتاق برایِ من زیادی نور داشت ، ساعت ِ 6 صبح ِزمستونی  ، هوا ابری  ، نورِ ملایم و یکدستی که از ابرها عبور کرده بود فقط از پنجرۀ کوچیک خانقاه تو می اومد(از دید ِ من)

خیلی تاریک بود. (از دید ِ بی اف)

چرا چیزِ تازه ای به این جمع اضافه نشده هنوز؟(از دید ِ من)

چشمهاش ،برآمدگی لبهاش،گردن کشیده و پوست ِ سفیدش ، خدایی که نیست رو شکر کردم، یه غریبۀ زیبا توی ِ این اتاقه. (از دید ِ بی اف)

بی اف از زیرپنجره ،جای همیشگیش بلند شد ، به سمت آیینه رفت ، کسی توجهی نکرد(به غیر از من)

بهم لبخند زد و البته یه چشمک ِ کوچیک،کسی متوجه نشد ، خرمگسی که جلوی آینه پرواز می کرد تا اون چشمک زد به سمتِ بالا اوج گرفت انگار که چشمکِ اون یه جریانی از هوا زیرِ خرمگس ایجاد کرده بود. نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم، باید باهاش حرف می زدم.(از دیدِ بی اف)

بی اف جلویِ آیینه ایستاد ، سرش پایین بود ،زیر لبی سلام کرد(از دید ِ من)

با صدای آرومی یه چیزی مثل این :

sghl

فکر کنم جواب ِ سلامم رو داد،

زبونش رو نمی فهمیدم، مجبوربودم سرم رو بالا بگیرم؟

از چشماش می ترسیدم ، عاشق لب هاشم

مستقیم به لبهاش نگاه کردم و گفتم:می شه به یه زبون دیگه صحبت کنین؟

خندید و دندونهای سفید و مرتبش رو دیدم و …

و دندونهای تیزش رو دیدم.

تیزترین دندونهایی که می شد دید.

گفت:

pns cnl ;i sghl ;vnd ,gd kld till ]d ld ‹d.fi kzvl j, odgd o,a’gd

چه صدای قشنگی.چه بوی خوبی می داد دهانش.

بوی ِ خوب ِ خون.(از دید ِ بی اف)

این چیزی نیست که هیچ کس ندونه، تیکۀ خوشگلی اونم با اون دندون های تیز خودش رو به هر کسی نشون نمی ده ولی بی اف انگار نمی دونست. (از دید ِ من)

نگاهم رو از برآمدگی پایینی لبش سروندم به زیر چونه اش و روی سیبک گلوش نگه داشتم و گفتم:چرا بیرون نمی آی از آیینه؟

بلند بلند خندید ، ترسیدم که نکنه بقیه بفهمند ، سرم رو چرخوندم به سمتشون، سروش و درویش توی ِ یه گروه و عبدالله و فیروز توی ِ گروه دیگه داشتند گل یا پوچ بازی می کردند و پسرِ پمپ بنزینی داوربود، انگار وضع ِ گروه ِ درویش اینا تعریفی نبود، دستهای فیروز خیلی بزرگه و زبون ِ عبدالله خیلی دراز ، این دوتا ویژگی تمرکز رو از هر گروهی می گیره ، کسی حواسش به ما نیست ،هیچ کس صدای خنده رو نشنید.(از دید ِ بی اف)

ابرها برای یه لحظه اجازه دادند نور آفتاب مستقیم به داخل بیاد و به آیینه بخوره و انعکاسش روی ِ اشکِ چشم ِخون آشام برق بزنه و برقش بیافته روی پوست ِ صاف و سفید ِ گردن ِ بی اف که به خاطر چرخوندنِ سرش رو به سمت آدمهای ِ داخل ِ اتاق ،انحنای ِ زیبایی پیدا کرده بود.

برق ِ انعکاسی از دو قطره اشک، رویِ گردن ِ بی اف ،دو لکه نوری کوچیک درست کرد مثل جای سوراخ شدن با دندونهایی تیز(از دید ِ من)

سوزش ِ لذت بخشی روی گردنم احساس کردم ،سرم رو برگردوندم ، نبود اونجا ، جایی که قبلا صورتش رو دیده بودم دو تا قطره آب سر می خوردند.کجا رفت؟(از دید ِ بی اف)

Advertisements

18 دیدگاه »

  1. سعید پارسا said

    وضعیت الانی که کشورمون داره رو همه رو به گریه انداخته حتی خون آشام ها رو…
    ———————

    🙂

  2. جواد said

    آخرش خوشه..
    ———————

    🙂

  3. شایان said

    نمی دونم گنگ تر از همیشه نوشتی یا من حالم خوب نیست نگرفتم. بعدا میام دوباره می خونم.
    حاضر!
    ———————

    🙂

  4. شایان said

    الان تازه فهمیدم مشکا از چی بود. تو هم با این عنوان هات!
    بابا مثل بچه آدم عنوان برای وبلاگ بزار بعد پایین پی نوشت بنویس.
    ———————

    🙂

  5. 😦
    ———————

    🙂

  6. mehrdad said

    اخرشو فک نکنم خوب تموم بشه

    بوس.
    ———————

    🙂

  7. لاپ سيكيوه سريميسن هاميني ( از ديد ِمن )
    ———————

    🙂

  8. فرشاد said

    دیروز از طرف اداره مارو میخواستند به زور ببرن راهپیمایی. اتوبوس هم آورده بودن. گفتم من نمیام هرکاری میخواید بکنید بکنید.
    بالاخره خودتم وارد داستان کردی… چشماتو درویش کن
    ———————

    🙂

  9. شایان said

    چی شده؟ کلا خوشحالی؟ چرا سکوت اختیار کردی؟ نترس در دادگاه ازش استفاده نمیشه! دادگاه های ما نمایشی و فرمایشی نیست. استالینی هم نیست. حالا چرا چادرت رو دروردی؟ بهت میومد ها! فکر کن یک خر مگش با چادر!
    این ایده از «نگاه اون»، «از نگاه من» خیلی خوب بود، خیلی اما اصلا خوب نتونستی درش بیاری! حیف(هیف) استعداد 😀
    ———————

    🙂

  10. به نظر من که بی نظیر بود
    خوش به حالت که انقدر خنده ت می آد !!!!
    ———————

    🙂

  11. كژال said

    لكان اين رو خونده آقا؟
    ———————

    🙂

  12. کورش said

    خون تازه و داغ. گردنِ خوب سراغ داری؟

    (:
    ——————–

    🙂

  13. مهرداد said

    اين تضاد در نگاه‌ها و تاكيد بر چشم‌اندازها، بي‌شك همون منظرگرايي معرفتي نويسنده رو نشون ميده ولو خودش اصلا مطلع نباشه يا از اين اصطلاحات چيزي نشنيده باشه.
    اما اگه عيني‌تر بخوام باهات حرف بزنم اينكه پسر جون چرا خودتو با بي‌اف تو كنتراست قرار دادي و نه مثلا با عبدالله؟! (لطفا ذهنيت خودت رو بگو تا بفهمم اشتباه من در درك تو دقيقا كجاست. راستي خب شد درويش هنوزم همون نقش روادارانه خودش رو داره) ارادتمندم. لبهاي زيبايت را مي‌بوسم.
    ——————-

    🙂

  14. hamlet said

    ببین این اصلا درست نیست که بجای جواب کامنت.. لبخند تحویل بدی!!!.. اونم مجازی… اونم این اسمایلها (از اینها خوشم نمیاد.. مال یاهو بهترن)
    خوب بخون آقای خرمگس…. باید جواب کامنت منو بدی… وگرنه میرم خانقاه میشینم.. اعتصاب غذا و آب و حرف زدن و کامنت گذاشتن میکنم…. خوندی!؟
    (خب به تو چه ربطی داره!؟… برم اعتصاب!؟… دلت برام نمیسوزه!؟!؟…. میسوزه نه!؟)
    ………….
    خب..
    اینطور بنظر من میرسه که تو هر بار چهره کسی.. یه آدم واقعی.. رو روی شخصیتهات میذاری. مثلا بی اف یه چهره مشخص داره که ما دقیقا نمیدونیم چه شکلی ه… ولی تا یه حدی تصوری ازش ساختیم… و تو هر بار به یک بهانه اون رو به کسی شباهت میدی… با نور.. سایه.. رنگ.. یا توهم و خیال یه شخصیت دیگه که به مثلا بی اف نگاه میکنه………….
    و این تشبیه هات-ات بخاطر چیه؟…… نمیدونم!.. ولی شاید هر پست به تعداد بیشتری تقدیم میشه که ما فقط همون رو که اسم بردی میدونیم. من اگه شباهتی تو داستانهات با خودم ببینم از طرف خودم به خودم هم تقدیم میکنم… قبلا تو یکی از پستهات پیش اومد و بهت گفتم و جالب اینکه خودت خبر نداشتی.
    و
    بنظر مکالمه فقط بین تو و بی اف نبود… نفر سومی بود که شما دو تا هر کدوم به تنهایی داشتین باهاش حرف میزدین… این درک من از این قسمت بود… و اتفاقا بخاطر این که فکر میکنم تو داری از آدمای حقیقی حرف میزنی.
    ………..
    لبخند نمیخوام… حالا خواستی با جواب بذار ولی تنها نه!!!!!
    ——————-
    راستش تو و هدیه ای که به من دادی انقدر زیبا هستین که اگه باز لبخند بزنم نامردیه
    و
    اگه جواب هم بدم نامردیه به خوانندگان عالی و کاملم که این چند وقت بی ادبانه بهشون جواب ندادم
    ولی
    راستش
    بحران روحی به همه رو می آره و به منم روی خودش رو هر چند وقت یه بار نشون می ده
    بابت این چند وقت بی ادبی از همه متواضعانه معذرت می خوام
    راستی قبل از جواب به کامنت
    سال نو مبارک هملت جان
    و حالا جواب:
    در مورد اینکه شخصیت های حقیقی وجود دارند هیچ چی نمی گم چون دوست ندارم دلیلی برای انسدادِ جریانِ تفکرِ روشنگری که از جانب ذهن های زیبای خوانندگانم می آد،باشم
    در مورد اینکه پست ها به افراد زیادتری غیر از نفری که ازش اسم برده می شه تقدیم می شه راستش تقریبا درسته ولی نه اینجوری که گفتی و اگه بخوام بگم چه جوری اونوقت دقیقا می رسیم به جواب سوال اول که نمی خواستم جواب بدم
    ولی یه چیزی که جالبه اینه که واقعا من نمی دونم که شخصیتها شبیه دوستانم هستند مثلا حداقل از لحاظ ظاهری درویش و تو در یک پست شبیه هم بودین در حالیکه من متوجه نشده بودم
    اما در مورد این پست
    نفر سومی بود راست می گی
    تو خیلی باهوشی و این کار من رو سخت می کنه چون زیر ذره بین تیز افراد باهوش نوشتن کار خیلی سختیه
    ولی
    نفر سوم دقیقا توی خانقاه بود و نه بیرون از خانقاه
    هملت جان درگیری های من نسبت به کاراکتر ها و وبلاگ نویس های هم فکرم رو برات قبلا توضیح داده بودم.شماها همه خانواده من هستید و عشق های من هستید.اگه این جنونه که کسی در خانقاه نفر سوم بوده من این جنون رو می پرستم و اگه این جنونه که من عاشق خواننده هام هستم من این جنون رو قانون زندگی خودم اعلام می کنم
    ولی یه چیزی هم بود اینکه فکر کنم اصولا توی این پست مکالمه ای بین من و بی اف در نگرفت بلکه مکالمه ای بین خرمگس و بی اف و خوانندگانم ایجاد شد

  15. ماتئي said

    اين تكنيك ِ از ديد ِ من از ديد اون ر. من جايي نديدم اينجوري
    ايول
    من شهادت مي دم تو مبتكرش بودي
    سلام
    ———————
    من چاکرم وقتی که تو این حرف رو می زنی و نگران نیستم اگر چاکر انسان فهمیده ای مثل تو باشم شاید از دید دیگران کار درستی نباشه
    سلام

  16. مهرداد said

    مي‌دوني چيه؟ من ديگه قهر كردم جيگر! چطور اگه كسي بياد داد و فرياد كنه تو بهش جواب ميدي اونم اينقدر طولاني، اما اگه يكي شرم و حياش نزاره حرفي بزنه حتي اگه واقعا متحير مونده باشه و ازت پاسخ بخواد تو همچنان اون خنده مسخره چندش آور رو براش ميزاري! تازه بگذريم از اينكه اين خنده اصلا نماينده تو نيست، چون لبان تو شكرخندن نه اينجور خنده ناجور! مي‌بوسمت لبهايت را
    ———————
    عزیزم مهرداد
    قیاس کار آخوندهاست و ما هیچ کدوم یقینا به اون حد از زوال نرسیدیم
    البته منظورم آخوندهای بی سواده هر چند من نمی دونم که سواد آخوندی اصولا بدرد می خوره یا نه یا اصولا سوادی در کار هست یا نه ولی بعضی هاشون از قیاس عبور کردند
    پس
    شما اینهارو با هم قیاس نکن عزیزم که تو برای من خیلی خیلی عزیزی
    من بعد از خوندن اون کامنت به همه کامنتها جواب می دم و نه فقط به یه کامنت اما
    فریاد زدن هرچقدر هم که بلند باشه وقتی توی دل هست صداش به گوش نمی رسه
    بازم من عذرخواهی متواضعانه دارم از همه دوستانم
    کسانی که خانواده و عشق من به حساب می آن وقتی که فقط یکبار به من سر می زنند و من آشنا می شم باهاشون و من با اونها،با اینکه بیان و من رو بخونن زندگی می کنم
    دوستت دارم عزیزم

  17. behrad said

    برای خواندن این پست به رمزگشایی متوسل شدم
    این توصیف صحنه از دید افراد مختف ابتکار و روش جدیدی است که تا به حال از شما سراغ نداشتم.
    یک تم مازوخیستی تقریبا آشکاری هم در این نوشته به چشم می آید که اون هم باز جدید است.
    ———————
    تم مازوخیسم
    خیلی بهم چسبید این تعبیر
    مرسی عزیزم

  18. eli said

    ترس داداشی خیلی خوبه. وجودش لازمه.بنظرم شجاعت از رحم ترس زاده میشه.
    داداشی من فکر میکردم که دیدگاه تو و بی اف بهم نزدیک باشن.شاید من اشتباه میکردم.

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: