شرح ِ حال ِ من + یک تابلو تقدیم به کوروش از وبلاگ ِحرف اول

یه ابرِ کوچولویِ دیگه جلویِ صورتم، خودِ خودم با دهنم ساختم و نگاش کردم و دیدم چطور جلویِ چشمم تبدیل به قسمتی از هوای یخزده و خاکستری حیاطِ زندانی شد که نگهبانهایِ خوشگلش ، مثل مجسمه هایِ داوود ، وایساده بودند و با چشمای تیله ایِ خاکستریشون سفت من رو می پاییدن که نکنه خوب هواخوری نکنم.
از جلویِ نگهبانی رد شدم که سه سالِ پیش وقتی آوردنم اینجا و من دیدمش و بهش گفتم
من:می تونم تو سلولم سیگار بکشم؟
بهم نگاه سردی انداخت، با اینکه هوا بهاری بود ، هیچچی نگفت ، من یه نیروهایِ بدرد نخوری دارم و یکیشون اینه که می تونم حرفهایی که هیچوقت زده نشده رو بشنوم ، شنیدم که گفت:از همه شما ها می ترسم و وقتی اونموقع از کنارش رد شدم نه توی راهرویِ زندان و نه توی سلولهایِ دیگه هیچ کی نبود و من با خودم می گفتم از همه ما ها می ترسه ولی اینجا که کسی نیست.
نگهبان هُلم داد ، از خاطراتم اومدم بیرون ، شروع کردم مسیر دایره ایِ هواخوری رو ادامه دادن ، دوباره یه ابر کوچولویِ دیگه با هایِ دهنم ،خودم ساختم.خیلی برام مهمه که این کار رو می تونم بکنم ،اینجا چه کار دیگه ای می شه کرد که روی سالهای گذروندنِ زندانِ انفرادیم اثر نذاره؟
تو این سه سال به دورانِ محکومیتم حدودِ 10 سال اضافه شده، این ها کردن از معدود کارهاییه که دلیلی برای اضافه شدن به سالهای انفرادیم نبوده.
از جلوی نگهبانِ خوشگلِ دیگه ای رد شدم ، توی دلش گفت:احمقانه ترین جرم و احمقترین مجرم .
جلوش وایسادم و یه ابرِ کوچولویِ دیگه درست کردم و ها کردم تو صورتش و گفتم : فکر می کنی در صلاحیتِ یه انسان هست که همچین جرمی رو به من نسبت بده ؟
با باتوم توی صورتم زد ، افتادم ،یکی از دندونام رو قورت دادم.
شنیدم اون یکی نگهبانِ خوشگل گفت:یک سال دیگه اضافه شد به دورانِ حبسش.
تویِ دلش گفت ولی من می شنوم این حرفهارو ،همین نیروهایِ عجیبمه که نذاشته تویِ این جهنمِ سکوت دیوونه شم.

Advertisements

16 دیدگاه »

  1. فرشاد said

    خیلی خوب باشه. اول صبحی خوب حال ما رو گرفتی. زندان و دندان و نگهبان و انفرادی و سلول و …
    البته ما که حال گرفته خدایی هستیم. نفهمیدم این خودت بودی یا تصور خودت یا آینده خودت یا توهم خودت. امیدوارم آخری درست باشه. یه کتاب میخوندم راجع به خاطرات زندان زنان انقلابی قبل از انقلاب که همشون هم عضو جبهه مجاهدین خلق بودن. این نوشته های تو منو یاد اون کتاب انداخت. البته با توجه به اینکه این روزها چادر سرت میکنی شاید زیاد بی ربط هم نبوده{چشمک}.
    بوس
    ——————–

    🙂

  2. mehrdad said

    همه ما تو زندانیم البته شاید کمی تفاوت.
    قشنگ بود عزیزم
    ———————

    🙂

  3. کورش said

    خرمگس جون عزیز ای وای ای وای ای وای می دونی چی کار کرذی؟ یه قلم مو پهن برداشتی و یه رنگ سرخ خجالت مالیدی رو صورتم. شرمنده کردیم. چی بهتر از هدیه ای که اصلا انتظار نداری می شه باشه؟ اونم از یه دوست خانقاهی
    خیلی خوشگله. اون دو لکه سفید از دور مث کبوتر صلح به چشم میان. باید دوباره خوب نگاش کنم
    اینقده ذوق زدم کردی پستت یادم رفت
    بذار دوباره بخونم بعد حرف بزنم

    کشتی منو. یه کشتن خوب ها
    ———————

    🙂

  4. Mahan said

    زندانِ سکوت.
    دارم فکر می کردم که واقعن، این همه سال بر ما چه گذشته، چه فرقی داره اینکه نتونیم از بدیهی ترین حقوقمون صحبت کنیم با زندانی بودن و حبس کشیدن؟!
    ———————

    🙂

  5. ناجور said

    این کوروش ترکونده اینترنتو با این شعرهای محشرش!! اینو ببین فقط:
    توده ای که نزدیک سقف اتاق
    توی هم می پیچد
    دود سیگار است
    یا
    قهقهه ی خنده های ما؟
    ———————

    🙂

  6. ناجور said

    راستی تابلو رو انگار مارک روتکو توو بچگی هاش کشیده! خیلی با حاله!
    ——————–

    🙂

  7. مهرداد said

    نبودم و نخواندمت. امشب بازش كردم و البته آنقدر خواب در چشم ترم نمي‌شكست(!) كه مجبور شدم به سمت خواب برم. ولي نوشتم چهت عرض ارادت. مي‌بوسمت عزيز
    ———————

    🙂

  8. ف said

    خب وقتی در بطن حادثه ای…. اعلام برائت از یه سری ایماژها و ستینگ ها و طرحواره ها اجتناب ناپذیر میشه

    وقتی در بطن حادثه ای تخیل هم رنگ حادثه میگیره

    آره همینه که نذاشته دیوونه بشیم هنوز!
    ———————

    🙂

  9. سینا said

    سلام عزیز مرسی که هستی
    قسمت 7 داستان من رو هم نوشتم
    ———————

    🙂

  10. سینا said

    یه چیز یادم رفت بگم
    در مورد این که گفتین دلیل نمیشه ننویسی باید بگم من خیلی شور نوشتن داشتم اما این فیلتر حالمو بدجور گرفت
    یه چیز دیگه
    می تونیم بیشتر آشنا بشیم مثلا چت کنیم؟
    ———————

    🙂

  11. سینا said

    یه چیز دیگه من شمارو تو این وبلاگ جدیدم پیوند کردم البته با اجازه ای که نگرفتم
    ———————

    🙂

  12. 1 منم مدتیه که تو زندانم البته بدتر از داستان توست.جهنمه….با شکنجه های تمام نشدنی….بدتر از همه این که می ترسم عادت کنم به دیدن رهایی فقط تو رویا 😦
    2 میشه در جواب من علاوه بر لبخند زیبا ، یه چیزی هم بگی!!!!!!!!
    ———————

    🙂

  13. شاپرک said

    بیش از اینها، آه، آری
    بیش از اینها می توان خاموش میاند…

    اما که چی؟ انتظار چی رو میکشیم؟ انتظار اینو میکشیم که تک تک ثانیه های عمرمون تو این زندون لعنتی تو این کابوس بگذره که یه سال به حبسمون اضافه میشه، یه عمر تمام حرفای نگفته رو شنیدیم. اما بازم انتظار میکشیم…

    مهدی خیلی حالم بده حتی بدتر از یه زندونی که هر سال یه سال دیگه بهش اضافه حبس میدن…
    ———————

    🙂

  14. اين حس پارادوكسيكالي رو كه بهم دس مي ده بعد ا ز خوندن ِ يه همچين مطلبي كه دردناكه و زيبا دوس دارم
    براوو
    سلام
    ———————

    🙂

  15. behrad said

    نوشته هات خیلی عمیقن. حتی کامنت هات رو هم با دقت می خونم و ازشون چیز یاد می گیرم. چی می شد که می نشستی و فقط حرف می زدی و من گوش می کردم؟
    ———————
    بهراد عزیزم
    این چه حرفیه؟
    تقریبا احساس کردم که خیلی ازت عقب افتادم.تو عالی هستی و از من می خوای که حرف می زدم و گوش می کردی؟
    باعث افتخار من هست که تو انقدر به من محبت داری عزیزم
    واقعا باعث افتخاره

  16. eli said

    داداشی خیلی میخواستم به کامنت اول جواب میدادی!
    این خودت بودی یا توهمت؟
    و داداشی با قلم زیبات عمق تلخی این نوشته اونقدر بیشتر شده که قلبم درد گرفت و حالم داداشی.حالم بدجوری گرفته شد.

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: