همه چی عوض می شه هیچ چی یه جور نمی مونه،تقدیم به شاپرک عزیزم-یا-من از اوباما متنفرم همونقدر که از مقام معظم برتری و دیکتاتور کوچولو-و-توی هفته قبل مجید توکلی رو گرفتند چادر سرش کردند و ازش عکس گرفتند و به جای اینکه آبروی اون رو ببرند آبروی خودشون رو بردند.به مدت یک هفته اینجانب چادرسرم کرده و خرمگس خانم خواهم شد در کامنت گذاری ها.شما هم اگه خواستین می تونین به حمایت از مجید توکلی یه هفته بدبختی های یه خانم بودن رو تجربه کنید.باور کنید که خانم بودن خیلی سخته

پسر برقکار خندید و گفت:پس سیم ارت همون قهوه ایه هست؟

درویش هم خندید و گفت:دیگه اینجا همه چی قدیمی شده ،این آخرین اتاق بود.

پسر برقکار نشست کنار جعبه ابزارش ،همشون رو جمع کرد ،درِ جعبه رو بست اما بلند نشد ،  روی دو تا پنجه هاش توی حالت نامتعادل موند و از درویش پرسید:شما واقعا درویش هستین؟

درویش لبخندی زد ، دست راستش رو به نشانه ناچاری بلند کرد و گفت:متاسفانه.

پسر خندید ، چون درویش دستش رو تکون داده بود و چشم انسان به طور اتوماتیک دنبال «حرکت» می گرده ، چشمش دست درویش رو تعقیب کرد ،  مجبور شد سرش رو به عقب خم کنه ،  تعادلش به هم خورد ، به سمت عقب افتاد اما دستی که توی هوا معلق بود رو درویش گرفت و پسر رو دوباره به حالت اول برگردوند و دستش رو  توی دست پسر نگه داشت .پسر برقکار  هنوز تو حالت نامتعادل بود ،برای اطمینان دست دیگه اش رو روی جعبه ابزارش گذاشت و گفت:اجازه مرخصی می دین؟

درویش گفت:چایی دم نکنم؟

 دستی  که توی دست درویش بود کمی جمع  شد و  برآمدگی حلقه  رو به حس لامسه درویش نشون داد.درویش لبخندی زد و گفت: کی شیرینی می خوریم؟

پسر برقکار  به صورت اصلاح شده درویش نگاه کرد و گفت:شهریور عروسیمونه،الانم باید برم پیشش منتظرمه.

درویش پسر رو بلند کرد و گفت:پس اصلا نباید دیر کنی.

پسر صورت به صورتِ درویش قرار گرفت ،درویش  با هر دو دستش دو طرف شونه های پسر رو گرفت و به سمت خودش کشید و لبهاش رو بوسید.

Advertisements

24 دیدگاه »

  1. noah said

    prelude:مخبرها خبر دادن مبارزه با دراويش داره شدت مي‌گيره. خبرهاش هم كه تا حالا دو تاش تو خبرگزاري‌هاي رسمي اومده. بستن كتابخونه‌ي دراويش گناوه‌اي و اين آخر هم حمله‌ي طراحي شده با يك سناريوي مضحك به يك خانقاه در خيابان مولوي تهران.

    به درويش:اينها دارن دامنتون رو لكه‌دار نشون مي‌دن. نمي‌خوايد اعاده‌ِ حيثيت كنيد؟

    هر ضربه كه مي‌زنن مستقيم به ريشه‌ي خودشونه. با اين كار حجاب رو نشونه‌ِ تحقير قرار دادن. با نشون دادن عكس پاره‌ي خميني قبح اين كار رو تو ذهن مردم از بين بردن. هر قدم به هر طرف بردارن ،به سمت سقوطشونه.

    سيم ارت همون سيم earth مي‌شه ديگه. نه؟

    اصلا نبايد دير كني.
    ———————
    🙂
    سیم ارت همون سیم earth هست همونطور که وقتی ملت وولوم می دن منظورشون Volume هست
    آره عزیزم می گن دیکتاتورها مثل پر پیازی توی سوپ جوشانند که گاهی بالا میان ولی در نهایت می رن ته ظرف

  2. كژال said

    نشون دادن هر چي تو خونه دست مادران و خواهرانشونو ببوسن اون قدر زن بودن به نظرشون كثيفه كه بايد فرو كردش تو تاريكترين پارچه ممكن و فكر كردن گندي كه از عرفشون بالا مي زنه مي تونن بچسبونن به مجيد توكلي. اه! اون قدر عصبانيم كه مي تونم فردا با مقنعه برم مدرسه!
    ———————
    منم عصبانیم

  3. pouya said

    yaftam
    yaftam
    darvish fetish dare:D
    ———————
    فتیش ِ چی داره؟

  4. مهرداد said

    واي شاهكار كردي پسر، البته براي من! منو ياد پسر شومينه‌ايه انداختي كه اومد آخر شب برام راهش انداخت؛ واي چه پسري نگو جيگر طلا؛ سوارش كردم اووردم و بعدشم سوارش كردم رسوندم. ولي اون نگفت زنش منتظرشه، چون نداشتش اصلا و شايدم نميخواد داشته باشه (و همين برتري وضع من با پسر شومينه‌اي از وضع درويشه با پسر برقكار!) براي همين وقت داشت كه چايي پيشم بخوره و از گرسنگيش يه شيريني هم تو دهنش بزاره. آخ كه اون كار ميكنه و تو چشم از اون همه شاهكار برنميداري.تازه فكر كن مشكلي پيش بياد و بازم مجبور بشين برين تا مغازه و برگردين…….. چقدر خوش‌شانسي!!!!!!!!!!!!
    راستي پويا جان من كه خيال ميكنم درست نيافتي؛ درويش خيلي خيلي خيلي فراتر از اين حرفهاست جيگر.
    (راستي مهدي جان تا يادم نرفته من ايميلي از تو نداشتم و الا معمولا به ايميل‌هام جواب ميدم. پس اينو نزار به حساب ايراد من؛ گرچه هزار نقص ديگر محقق است. بوووووووس)
    ———————
    🙂
    من متواضعانه قبول می کنم که شاهکار کردم
    چون
    اوباما هم متواضعانه و با فروتنی قبول کرد که جایزه صلح نوبل که اصلا حقش نبود ،حقشه
    و من در عجبم که چرا به کروبی ندادند وقتی که کسی داره رایت ناو مبارزه می کنه با شکنجه و نقض حقوق بشر و تجاوز
    اونوقت می آن می دن به یه سیاستمدار خیلی کارکشته که قول داده دنیا به سمت عدالت بره
    واقعا تف به این آکادمی که جایزه رو دادن به انسان فروتنی چون اوباما

  5. شایان said

    اینجا چه نونی بهت قرض میدن. دیالوگ اول درویش افتضاح بود. میشد یه جور دیگه هم اطلاعات بدی پسرم! در کل بد نوبد D:
    اون بوس از لب ها خوب بود. یک «جی» بد جوری قافل گیر یا غافل گیر میشه. D:
    تصویرات هم خوب بود. اما سلیقه من اینجوری نمی نویسه. بهتر از شماست آقااااا 😀 p:
    اونجایی که میگی دست توی هوا رو درویش میگیره. لذت بخشه. مرسی
    منم نون قرض دادم؟ خوب خوب دیگه )):
    ———————
    🙂
    توی این وبلاگ هیچکی به هیچکی نون قرض نمی ده عزیزم
    اما آقایون به احترام خانمها از جاشون بلند می شن و خانم ها آقایون رو یواشکی مسخره نمی کنن
    تو هم نون قرض ندادی شایان عزیزم اما چیزی که الان به من دادی خوشحالی زیاد بود چون یه کمی حالت بهتر شد و تونستی کامنت بذاری
    واقعا نگرانت بودم

  6. از تصوير دور شدن و داستان موندن خيلي كار شاقيه خيلي زياد تقريبا ميشه گفت غير ممكن
    اينو ازين بابت گفتم كه هر وقت به شمت تصوير مي ري كار خوب پيش ميره مخصوصا كه جزييات مهم و لازم رو مي دوني وميبيني هر جا از تصئير دور ميشي ضعيف ميشه كار مثلا وقتي ميگي فلان شد چون چشم آدم دنبال حركته و اينا اين يعني چي؟ تو نويسنده اي و داستان ميگي يا حكيمي و خكمن ميگي؟ تاره اگه من حكمتتو قبول نداشته باشم چي؟ حكمتي كه انقد شارپ مياد گفته ميشه رو دروني كن مثل شكري كه توي شير حل ميشه
    سلام
    با ستمي كه بر زن ها ميشه و توهيني كه توي فرهنگم.ن ميشه مخالفم يعني قبول دارم كه هست و مخالفم نه كه مخالف اين باشم كه هست (سوئ تفاهم نشه) ولي يه سري مشكلات فكري دارم با جنس زن جماعت كلا كه درگيرم مي كنه
    از مجيد توكلي دفاع مي كنم از زنا نه!
    ———————
    آره
    منم دلم تصویر می خواد ولی خوب بعضی وقتها دیالوگ هم می خواد
    اما اون حکم نبود شاهرخ جان
    اون یه نظریه بود که تقریبا اثبات شده است و مثل این می مونه که من توی داستانم بگم از اونجایی که دو دو تا می شه چهارتا… و بعدش پیش خودم بگم ای بابا من چرا دارم از خودم چیز در می آرم
    اینکه چشم به دنبال حرکت هست یه چیزیه که ثابت شده قبول نداری آزمایش کردنش که ضرری نداره
    ولی با حکم کردن منم مخالفم
    یعنی اصلا منطقی نیست چیزی که فقط خودم درکش کردم رو به صورت حکم بیان کنم
    حرفت کاملا درسته ولی متاسفانه اینجا صدق نمی کنه
    راستی
    اگه اون نظریه چشم و حرکت کاملا درست نباشه پس می شه غلط اما غلط به درد بخوری هست و من برای این استفاده کردمش که رویداد رو توضیح می داد و بهتر بود از یه غلط به دردبخور استفاده می کردم تا مثلا می گفتم :از اونجایی که پسر برقکار دو تا چشم داره…با اینکه اطلاعات درست می دادم و صددرصد هم در همه موارد درسته اما به درد داستانم نمی خورد
    🙂
    آها اون شکر توی شیر هم حرف خوبیه ها نه که من قبولش نداشته باشم ولی خوب در راستای روایت یک داستان از عناصر تحت ساختارهای گوناگون می شه استفاده کرد مگه نه؟
    دموکراسیه دیگه
    🙂

  7. mehrdad said

    دقیقا داره سال 42 و وقایع اون تکرار میشه البته یه فرقهایی داره.اما چرخ گردون بازیها که نداره. زیاد بودند هتلر ها و صدامها و پینوشه ها و امثالهم. اما بقول یه دوست هنوز مونده شده جریان همون قبر کن اخرش خودشو تو همون قبر گذاشتن.
    عزیزم بازم مرسی قشنگ بود
    ——————
    قربونت برم مرسی از لطفت
    آره دیکتاتورها دیگه خیلی کلیشه ای شدن
    🙂

  8. بر منكرش لعنت
    اما مشكل همين جاس كه در زمينه هنر و فلسفه و اينا (منظورم از اينا بيشتر كاراي نيچه س كه هم هنره هم فلسفه نه هنره نه فلسفه!) من اصلا قايل به دموكراسي نيستم
    سلام
    كامنت ازدواجي ت تسلي بخش بود ايول
    ———————
    خوب دموکراسی همینه دیگه که تو قایل به دموکراسی نباشی
    🙂
    سلام

  9. sorosh said

    هنوز زنده ام اما در بند اسارت کسانی که خود اسیرند
    شاهکار بود ممنونم از همه ی محبتات
    موفق و متفاوت باشی
    ———————
    ای بابا سروش کیا؟خانواده؟
    😦

  10. Nosrat said

    والا توی این چند ماه، هر کاری که کردند، آبروی خودشون رو بردند! از روز انتخابات گرفته، با خس و خاشاک خطاب کردن میلیونها نفر و هزار چرند دیگر تا همین چادر سر کردن و عکس خمینی پاره کردن! دیکتاتورها وقتی به آخرهای کارشون می رسن – از نظر خودشون البته – می خوان کارهایی بکنن که چند صباحی بقاشون تضمین بشه ولی از بس احمقانه تصمیم می گیرن گند می زنن به سیستم!
    مهدی، تایتل های تو هم خودشون یه پست به حساب میان!
    ———————
    پس یادت نره اگه موسوی رو گرفتند تو خیابون همدیگرو می بینیم
    قربونت برم عزیزم این سواستفاده من از تایتل ها داره برام عادت می شه
    🙂

  11. کاوه said

    قبلا از کاراکتر درویش خوشم میومد ولی الان…
    انگار زیادی هیزه! در مورد بوسه زدن به لب دیگرون خیلی بی حساب کتاب عمل می کنه. شاید اون برقکار از این کار خوشش نیاد خب.
    در مورد تاپیکت هم برای همدردی می تونم «ه» آخر اسمم رو تا یک هفته «ه» تانیث به حساب بیارم! 🙂 ایشالا که مقبول بیفتد.
    ———————
    خوب کاوه جان داداشی همه چی عوض می شه
    قرربونت برم بازم تولدت مبارک
    🙂

  12. سی دو said

    معشوق های درویش یک به یک رخ می نمایند .
    فک کنم این اولین داستان تو بود که توش به جزییات صحنه نپرداخته ای .
    بس که تو توی نوشته هات از رنگ و نور استفاده می کنی و به شرح صحنه می پردازی من همیشه به خودم می گویم مهدی باید صحنه پرداز باشد .
    ———————
    خدای نکرده صحنه پرداز اغتشاشات که منظورت نیست عزیزم
    ایزابل خوبه؟
    کی بیایم خواستگاری؟
    🙂

  13. اوه تازه از خانم بودن سخت تر لزبین بودنه… ماشالله به درویش!
    ———————
    لزبین بودن
    راستش همیشه فکر می کردم خیلی راحته
    خوب اگه تو می گی
    آره الان که فکر می کنم و اون مراسم عروسی توی مشهد رو یادم می آد و اون لزبین هایی که دوستشون داشت عروسی می کرد و همه داغون بودند
    آره سخته

  14. guru said

    mer30
    ———————-
    بابایی
    دلم می خواد یه بار دیگه کامنتت رو بذاری تا ببینم چی بوده با اینکه تلفنی هم صحبت کردیم ولی به یه دلیل خیلی واضح دلم می خواد دوباره بذاری
    لاو یو
    🙂

  15. شاپرک said

    wooooooooooooooowwwwwwwwwww
    من دارم دیوونه میشم عزییییییییییییییییییییییییییییییییزم
    این پست تقدیم به من شده مهدی جون واقعا منو شوکه کردی. بووووووووووووسسسسس
    مهدی چرا من هیچوقت اول نیستم؟؟؟
    راستی مهدی جایزه صلح نوبل رو کی میده؟ این شکاکیت هیچوقت نمیخواد دست از سر من برداره؟ چرا همش نسبت به امپریالیسم بدبینم؟
    حالا به نظرت همه چی عوض میشه واقعا؟؟؟
    ———————
    عزیزم اگه تو نمی اومدی هیچ پست جدیدی نمی زدم
    این فقط یه یادگاری بود برای کسی که خیلی دوستش دارم و حیف که داره می ره
    🙂
    عزیزم تو همیشه اولی
    جایزه صلح نوبل رو یکسری احمق و نادون می دن عزیزم…شاید لازم باشه که آکادمی یه بخش دیگه هم بذاره به عنوان جایزه حماقت نوبل و اون رو هر سال بدن به داوران آکادمی
    امپریالیسم با سوسیالیسم یا هر ایسم دیگه ای مشکل داره عزیزم به نظر من
    و البته
    به نظر من همه چی عوض می شه و اونم با چه سرعتی
    🙂

  16. behrad said

    چه جالب!
    هنوز خاطره ی سپهر از ذهن ها پاک نشده یک نفر دیگه هم توی زندگی درویش پیدا شد.
    اون حرکت درویش در بوسیدن لب های پسرک انقلابی است. چون در مورد سابقه ی رابطه ی اون ها نمی دونمیم نمی شه گفت چقدر انقلابی!
    هر قسمت از داستان هات رابطه اش رو با قسمت های دیگه از دست داده. شده یک سری جزیره های جدا از هم. به نظرم داره یک سبک جدیدی توی کارت به وجود میاد. یک سری داستانک هایی که شخصیت های مشترک دارن. در هر کدوم از این داستان ها بعدی از ابعاد شخصیتی اون ها آشکار می شه و ذهن خواننده رو روشن تر می کنه. گاهی هم شخصیت هایی میان و میرن بدون این که ازشون چیزی بدونیم یا بشناسیمشون. درست مثل سایه. هر کدوم یه نقش کوچیکی دارن که در قالب همون چند خط اون داستانک خاص تعریف می شه.
    همین اومدن و رفتن ها یک هیجان خاصی به وجود میاره. هیجان غیر قابل پیش بینی بودن. یک نظم نوین به وجود میاد که شباهتی با اون چه که در فکر و مورد انتظار خواننده است نداره واسه ی همین خواننده رو غافلگیر می کنه. من غافلگیر شدن رو خیلی دوست دارم.
    ———————
    عزیزم بهراد جان
    تو
    خیلی
    خوبی

  17. pouya said

    fek konam darim be omghe amighe fajeee nazdik mishiiiimmmmmmmmmmm
    yani mishe pesar barghkar va pesar pomp benzini ghablan bf bode boshan?
    ya asan momkene har 4taaaashon ba ham s.e.x konan bad abdolah biad hamashono bokoshe?
    han?????????????????????????????
    kodom geladiator javab mano mide?
    ———————–
    lol
    مردم از خنده
    چرا که نه البته تو که خودت نوشتی داستان رو دمت گرم
    عاااااااااااااااااالی بود
    :))

  18. hamlet said

    نمیدونم از کی روسری زنانه شد. یادم!! ه دو هزار سال پیش همه روسری داشتن.. هم مردان هم زنان. من که شصد سال عملا از توکلی با روسری سر کردن حمایت کردم الان هم روش!

    راستی سلام

    میدونی چقدر از این «انتقال حسی» وجود حلقه توسط پسر شوکه شدم!؟… خیلی. درویش چطور تونست همچنان!! لبخند بزنه!؟…
    ولی بوسیدن ناگهانیش احتمال از اثرات همون انتقال بوده.
    ———————-
    فکر کنم اون حلقه دو تا کار کرد یکی اینکه به درویش فهموند این پسر رفت و دیگه بر نمی گرده و دوم بهش یه شجاعت آنی داد…من خودم خیلی بهش فکر نکرده بودم ولی الان توی چند ثانیه این به نظرم اومد
    مرسی از اینکه بهش اشاره کردی چون هی می گفتم یه چیزی توی داستان بود که انگار فراموش شده بود از طرف من
    🙂

  19. ناجور said

    لبش بوسید و گفت این انگبین است
    نشان دادش که جای بوسه این است
    ———————-
    واااااااااااااااااای
    ببین کی اینجاست
    پس شب که برگشتم باید بدوام بیام وبلاگتو بخونم
    مرسی که اومدی

  20. شایان said

    مهدی بیا برای پست «سردرگمی 1» کامنت بزار. باقی بچه ها هم بیان. دوشو می نویسم برا بعدی ها هم حتما کامنت بزار. مهمه
    ———————
    چشم عزیزم من همین الان اومدم خونه و همین الانم می آم می بینم

  21. جواد said

    چی از بوسه بهتر..
    ———————
    🙂

  22. سعید پارسا said

    بیچاره بی اف.
    ———————
    چه باید کرد؟

  23. eli said

    داداشی خیلی سخته خانم بودن.خیلی. من اینو از روی تجربه میگم.
    اما داداشی وجود اقایون فهیمی مثل تو تحمل این سختی رو راحت تر میکنه.
    و پیوسته اعتبار نکن بر ثبات دهر… داداشی هیچ چیز برای همیشه ثلبت نمیمونه.

  24. eli said

    داداشی چرا درویش برقکار رو بوسید؟ نه اینکه کار بدی باشه ها. فقط مغزم دنبال دلیله.

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: