چرخ و فلک،تقدیم به ژان لوک گدار-یا-لکان گفت:»اشیاء به من نگاه می کنند و با این همه من آنها را می بینم…در اینجا چیزی از نگاه حذف شده است،حذفِ این واقعیت که نگاه نه تنها می نگرد بلکه نشان می دهد.»

اول: از همه خوانندگانِ عزیزم معذرت می خوام که برای کامنت هایِ پستِ قبلی جوابی نذاشتم چون واقعا چیزی نداشتم بگم.هیچوقت چیزی نداشتم.
——————————————————
پسرِ پمپِ بنزینی تی شرتِ آستین دارِ مشکی و یه شلوارِ آدیداسِ زرشکی پوشیده بود و کفِ دستِ راستش رو که تقریباً دو وجب از بالای سرش فاصله داشت گذاشته بود روی شیشۀ پنجرۀ دفترِ پمپ بنزین و ایستاده بهش تکیه داده بود و سرمایِ شیشه رو با تمام پوستش می بلعید ،پشتش به بی اف بود ،گفت:خوشگل بودن.
بی اف نشسته بود روی تخت و زانویِ پایِ چپش رو خم کرده بود رو به بالا و آرنج دست چپش رو گذاشته بود رویِ زانو و سرش رو خم کرده و تکیه داده بود به کف دست چپش ، دست راستش رو گذاشته بود روی دفتر طراحیش که نیمه باز رویِ رونِ پایِ راستش بود و پای راستش آویزون بود از تخت، با دقت به طرح سیلوءِتِ بدنِ پسر نگاه می کرد ، گفت:آره
پسر گفت:خوشگلی یه چیز دیگه هست.
بی اف:اطرافت پر از آدم حشری یا هوس بازه.
پسر: خودشون رو سرکوب می کنند و تظاهر می کنند که بازیهای معمولی انجام می دن.
بی اف:از کنارت رد می شن.
پسر: و تو تویِ فکرِ کسی هستی که عشقِ زندگیته.
بی اف: همون موقع ها رفته دنبالِ یه کار مزخرف.
پسر یه ها کرد و شیشه بخار گرفت و حیاط پمپ بنزین رو برای چند لحظه ندید و دوباره که دید یه چیزی به ذهنش رسید و ادامه داد:اون برنامه سینما رفتنمون رو که قول داده بود به هم زده.
بی اف:آره ،به یکی از اونهایی که تمارض می کنند اما آخرِ حشر هستند نگاه می کنی، از اون نگاهها.
پسر:از اونهایی که یه تن فروشِ فیلسوف جراتش رو داره.ملایم و مهربون ؛ با یه لبخندِ بی دریغ .
بی اف:بدون هیچ خواهش جنسی .
بی اف دفترطراحیش رو با دست راستش پرت کرد روی تخت و جای خالی دفتر رو مالش داد و گفت:اونی که خودش رو سرکوب می کنه ،به نگاهت اهمیت نمی ده …به کارش ادامه می ده.
پسر دستش رو روی شیشه سرد لغزوند و کشید کمی پایینتر و صدای پاکی شیشه بلند شد .
پسر گفت:مثلا کجا این اتفاق می افته؟
بی اف : مثلا تویِ یه پارتی.
پسر: اون آقاهه که خودش رو زده به اون راه داره فال ورق برای خودش می گیره.تو و اون فقط توی پارتی نمی رقصید.
بی اف: دوباره به عشق زندگیت فکر میکنی … نیست اونجا.
پسر:می ری کنار آقاهه می شینی و می گی که سیگارت تموم شده.
بی اف:اون به بازی ادامه می ده چون اون مرگِ خودش متوجه تو نیست.
پسر:چی کار کنم؟
بی اف:لباست رو سبک کن آخه مثلا گرمت شده و بلند شو برو یه گیلاس مشروب برای خودت بریز و بیا پیشش دوباره.
پسر:اما اونجا نیست.اونوقت چی؟
بی اف :هیچی ،به ورق هاش نگاه می کنی و بعدِ چند دقیقه می آد و می شینه سر میزش و به ورق هاش نگاه می کنه ………………. یه بسته سیگار گرونقیمت که از تو ماشینش آورده می ذاره جلوت.
پسر: تو با ناز می گیری .
بی اف:چون تو خوشگلی و از این کارها برات زیاد کردن.
پسر:بازم یه نگاه از اون نگاهها که تن فروشهای سالم و فیلسوف فقط جراتش رو دارند بهش می کنی و لذت می بری.از چی لذت می برم؟
بی اف:از اینکه بازم خوشگلیت باعث شده کسی بهت توجه کنه.
پسر:بعدش؟
بی اف:تکیه می دم به مبل و مشروبم رو می خورم و یه سیگار روشن می کنم و اس ام اس بازی می کنم.
پسر چرخید و پشتش رو به پنجره کرد و به بی اف که چشماش رو بسته بود نگاه کرد و با پشتش به شیشه تکیه داد و گفت:یا شایدم رفتم از پنجره به بیرون نگاه کردم.
بی اف:و دیگه به اون احمق که خودش رو سرکوب می کنه فکر نمی کنی.
پسر: اصلا اتفاقی هم نیافتاده،تو خوشگلی و این داستانها برات عادی هست.
بی اف:فقط ممکنه صورت اون آدم ، نیمرخی متفاوت با دیگران داشته باشه ، مهم نیست.عشقتم که رفته به بهانه کار و تجارت روی یکی دیگه خوابیده ،اون هم مهم نیست.
پسر:مهم اینه که تو خوشگلی.

Advertisements

17 دیدگاه »

  1. جواد said

    اگه مهم لذت بردن باشه.
    ———————
    اگه مهم لذت بردن باشه …
    … این سه تا رو چی پر می کنه اینکه همین که خوشگلی کافیه؟
    جواد جان کاش بهم بگی

  2. […] خانقاه: چرخ و فلک،تقدیم به ژان لوک گدار-یا-لکان گفت:”اشیاء به من نگاه می کنند و با این همه من آنها را می بینم…در اینجا چیزی از نگاه حذف شده است،حذفِ این واقعیت که نگاه نه تنها می نگرد بلکه نشان می دهد.” پیوند به منبع […]

  3. شاپرک said

    … ما یکدگر را با نفسهامان
    آلوده می سازیم
    آلوده ی تقوای خوشبختی
    ما از صدای باد می ترسیم
    ما از نفوذ سایه های شک
    در باغهای بوسه هامان رنگ می بازیم
    ما در تمام میهمانیهای قصر نور
    از وحشت آوار میلرزیم …
    ———————
    اگه ما اینجوری باشیم،تا این حد وحشت زده،تا این حد آلوده،تا این حد مشکوک به شک،نبودنمون کاملا لازمه
    اما من چند نفری رو می شناسم که کم هم نیستند و اونها اینجوری نیستند
    یکیش خودت عزیزم
    (:

  4. mehrdad said

    هوس.خوشگلی.ترس.زفتن. موندن. اخرش ……….

    عزیزم قشنگ بود موفق باشی
    ———————
    مرسی مهرداد جان
    مرسی
    مرسی
    (:

  5. فقط مي تونم بگم آره معمولا وقتي وانمود ميشه اهميت نداره درست لحظه اهميته كه اتفاق مي افته مثل همون اقايي كه فال ورق مي گيره
    سلام
    با كامنتت روي پست پدر پسر خمير ريش خيلي حال كردم دمت گرم
    ———————
    این دومین باره که تو دل یه مومن!! رو شاد می کنی
    وقتی می گی با کامنتم حال کردی نمی دونی من چه حالی می کنم
    🙂

  6. hamlet said

    چرا اینقدر فوق العاده بود!؟
    عزیزم مهدی جان
    دنیای زیبا رویان چه جذاب بود و من نمیدونستم!
    ولی
    من دچار «سرخوردگی» شدم!!!!
    هم پسر و هم بی اف خیلی خوب از احوالات! خبر داشتن.
    حالا یه سوال پیش میاد… ارزش داره آدم تن فروش ه فیلسوف ه محترم باشه ولی در عوض خوشگل؟……. هوووم… فکر کنم آره… اشکالش چیه؟
    و
    از کجا معلوم که یه چیزی تو آدمی که با یه خوش چهره روبرو ه.. سرکوب میشه؟… این شاید از حس خودپسندی اون زیبا رو باشه!
    ———————
    مرسی عزیزم از لطفت
    فوق العاده بود چون تو که خوندیش هم فوق العاده ای هم فوق العاده می خونی :*
    من واقعا نمی دونم ارزشش رو داره یا نه…ولی اگه بخوام نظرم رو نسبی بگم به نظر من هم آره ارزشش رو داره ولی این نظر قطعیم نیست
    اون سرکوبگری هم فکر کنم منظور بی اف و پسر ،آدم خاصی بوده یا آدمهای خاصی که می شناختن…احتمالا خیلی ها سرکوبگر نباشند ولی خوب من تازگیها فهمیدم که یه فوبیایی نسبت به زیبایی توی بعضی از انسان ها هست
    دوستت دارم
    🙂

  7. pouya said

    تو زلفت اسیره
    ماه پیش تو حقیره
    امشب و اینجا بمون واسه رفتن خیلی دیره
    وقتی دیالوگ آخرو خوندم این آهنگ یادم افتاد
    برام مثه این بود که دو نفر دارن تند تند یه چیزیو میگن و من باید یادداشت کنم
    نه خدا نشدم
    خدا مگه یادداشت میکنه؟
    به هر حال مهم اینه که خوشگل باشه . خدا رو نمیگم
    درضمن
    باید اهمیت در نگاهت باشد نه آنچیزی که به آن مینگری
    ———————
    مرسییییی
    آهنگ عالی
    بخصوص که «ماه»تو زلفت اسیره حذف شده بود
    ولی واقعا اینها داشتند دروغ می گفتند به هم؟
    🙂

  8. pouya said

    بالاخره تونستم باز کنم …
    ———————-
    🙂

  9. pouya said

    خیلی عقب افتادم اما نه در حد اون بنزی که تو همیشه ازش حرف میزنی
    ما چرا هیچ وقت در مورد بنز حرف نزدیم ؟ خوشگله هااااا
    ———————
    چرا دیگه قرار شد یکی بخری با هم بریم بیرون به جای اون چیز سفیده یا اون ماشین فرانسویه
    😉

  10. کاوه said

    ببخش، ولی من به فوبیای بی اف و پسرک پمپ بنزینی دچارم. واسه همین راجع به پستهای مربوطه نظری نمی دم!
    ولی پست قبلیت رو دوست داشتم چون از خود خوبت گفتی. از خودی که کمابیش نسبت بهش شناخت داشتم. دو خط اول رو بیشتر دوست داشتم و اون موقعها هم راجع بهش با هم گپ زده بودیم مفصل.
    چیزی هم بود که می خواستم باهات در میون بذارم ولی اینجا بخش کامنت خصوصی نداره. مساله راجع به یکی از خصوصیات فردی توئه که امیدوارم زمانی مجال صحبتش پیش بیاد.
    دیگه همین آقای مهدی خان.
    در ضمن! پستهایی که نسبت بهش فوبیا دارم هم می خونم ولی دلایل مازوخیسمی نداره. صرفا واسه خاطر خود توئه…
    ———————
    کاوه عزیزم
    منکه باورم نمی شه آدمی با اون شجاعت ،رفتارت با دکتر رو می گم،دچار فوبیا باشه
    احتمالا جواب جای دیگه ای هست
    و من چون به تو قولی دادم فعلا راجع به اون صحبت نمی کنم تا نکنه یه وقتی قولم رو زیر پا نذارم
    مرسی عزیزم تو به من لطف داری
    پست قبلی واقعیاتی بود که گاه به گاه باید گفته شه
    یاد اون وقتهایی که با هم گپ می زدیم هم بخیر هرچند اونوقتها یادمه که یه چیزی نگرانت کرده بود
    راجع به اون چیزی که می خواستی با من درمیون بذاری مرسی داداش گلم
    همه اش رو خوندم
    با لذت
    قربونت برم
    تو می آی و پست هایی رو می خونی که اذیتت می کنه
    راستش اون پست ها گاهی من رو هم اذیت می کنه
    البته گاهی
    ولی به قول ابراهیم گلستان:”دنیا زشتی کم ندارد و زشتی های دنیا بیشتر می بود اگر آدمی دیده بر آنها بسته بود”

    مواظب خودت باش داداشی
    :*
    دوستت دارم

  11. FoXy said

    غوغا

    خارق العاده بود.

    من به این می گم «هنر دیالوگ نویسی»

    خواننده رو کشتی و زنده کردی با این پستت آخه تو.
    ———————
    خدایا تو هستی
    تو هستی و گلنوش رو به من دادی
    خدایا من به تو این بالای آتشفشان ایمان آوردم
    چون گلنوش هست پس تو هستی

  12. كژال said

    در مقابل چيزهايي كه پيش بيني نا پذيرند ساكت مي مونم و فكر كردن بهشونو اون قدر مي ندازم عقب كه يه روز بزرگ شم و براي «كوبيده شدن سرم توي سنگ» يادم بره. اين پست هم به اندازه پست قبل تكون دهندست اينو غريزم مي گه و من نمي ذارم تخيلم كه اون پشت بال بال مي زنه صداشو در بياره…
    ———————
    چیزی که کژال بگه کاملا درسته
    کژال کسی هست که به بهترین وجهی بین دوستام واژه پردازی می کنه
    من عاشق واژه ام
    مرسی کژال
    🙂

  13. مهرداد said

    جداي از اين تحليل و گپ و گفت بي‌اف و پسر پمپ بنزيني كه جدا نوع جديدي از گفتمان هستي‌شناسانه (آنتولوژيكال) كائنات خردمند رو جلوي روم باز كرده و حيف و صد حيف كه نه چندان با تو مرتبطم كه در موردش باهات صحبت كنم و نه اين مكان ظرفيت پرحرفي حرافاني چون من رو داره، و باعث شده نوشته‌ات اين بار شديد جاي تامل و درنگ دارشته باشه،
    جداي از نكته بالا، راستش من در راز اين عبارتت موندم كه نوشتي: « از اونهایی که یه تن فروشِ فیلسوف جراتش رو داره» يا «بازم یه نگاه از اون نگاهها که تن فروشهای سالم و فیلسوف فقط جراتش رو دارند» و مي‌دانم كه تو با به كار بردن اين عبارت نگرش خاصي رو در خصوص صنفي از آدميان به نمايش گذاشتي آنهم وقتي كه دو بار در اين نوشته ازش سخن گفتي. كاش گره اين معما بر من مي‌گشودي!
    (راستي سخن از يك ايراد در من كردي و باز كاش آن را هم بر من عرضه مي‌كردي بي‌هيچ واهمه‌اي)
    دوستت دارم و مي‌بوسمت
    ———————
    اول از آخر شروع می کنم مهرداد جان
    ایراد
    ایراد تو اینه که من بهت ای میل زدم جواب ندادی،آیدی یاهوو ندارم ازت،تلفن یا هر چیزی دیگه
    ایراد اینه
    خوب من هم دوست دارم با تو بحرفم و با هم راجع به خیلی چیزا صحبت کنیم اما هیچ راهی نیست
    در مورد اینکه اینجا ظرفیت بحث و گفتگوی مفصل یا به قول خودت پرحرفی رو نداره
    نه اینجا هر کسی می تونه تا حدود بی نهایت صفحه کامنت بذاره و حرف بزنه و من هم باهاش حرف بزنم
    چیزی که خوبه اینه که ورد پرس محدودیتی مشخصا اعلام نکرده یا اگه کرده من خبر ندارم
    در مورد تن فروش فیلسوف و سالم
    عزیزم اجازه بده این یه مورد هم بره در کنار سوزوکی و سیگار و اون چیزهای دیگه که یهو سر در می آرده و من فکر کنم که بهتر باشه محدود نکنم چیزی رو
    درسته من یه چیز خاصی در نظر دارم ولی عزیزم تعبیر با شماست
    اون چیزی که شما از من انتظار داری مهرداد عزیزم نوشتن بر اساس درک متقابل از خواننده ام هست احتمالا
    و اون چیزی که من انتظار دارم اینه که خواننده ام وقتی من چیزی رو نوشتم برام تعبیر کنه یا برای خودش یا برای دیگران
    تعبیر کار تو هست عزیزم در نرو ازش
    تو بگو از تن فروش سالم و فیلسوف
    🙂
    بووووس

  14. vaaah…in post mano ta koja ha ke nabord….che dialoge ravooni
    angoshtaye nevisandash dard nakone 🙂
    ——————–
    شاهزاده خانم
    ای شمایی که وقتی دلم تنگه کامنت هات دلگرمم می کنه
    امشب خیلی حالم گرفته بود بابت رفتار وحشیانه دولت نسبت به مردم
    اما کامنتت حالم رو بهتر کرد ولی نمی شد بیام و جواب بدم چون همه سایت ها بسته بود
    مرسی عزیزم از اینکه تعریف کردی
    وقتی شما تعریف کنی یعنی خوب بوده و من خیلی از این بابت خوشحالم
    :*

  15. behrad said

    آیا این تمارضی که از اون صحبت شده به دلیل القای نوعی حس بی نیازی ه؟
    آیا واقعا نسبت به زیبایی فوبیا داره یا این که نمی خواد در مقابل طرف مقابل ضعف نشون بده؟
    در فرهنگ ما مخصوصا در ادبیات غنایی، عاشق همیشه در برابر معشوق اظهار عجز و ناتوانی می کنه. معشوق قوی پنجه و خونریز هست و عاشق ضعیف و ناتوان.
    رابطه ی برابری وجود نداره. همش مثل یک جاده ی یک طرفه است.
    اگر کسی در عین احساس بی نیازی زیبایی را ستایش کنه شاید ارزشش بیشتر باشه.
    ———————
    🙂
    عزیزم بهراد جان
    کامنتت خیلی پیچیده بود
    من برام کلی پرسش ایجاد شد
    ازت می پرسم و تو البته حق داری که در مقام مولف کامنت توضیحی ندی
    ولی خوب اگه توضیح بدی ابهامات من رفع می شه و من می تونم توی تحقیقی که دارم انجام می دم موفقتر باشم
    گفتی القای نوعی حس بی نیازی
    القا از طرف کی عزیزم؟بی نیازی نسبت به چی؟ اتفاقا توی خط آخر کامنتت هم یه اشاره ای کردی…می تونم حدس بزنم ولی کاش خودت بهم بگی
    در مورد سوالت نسبت به فوبیا به زیبایی من متوجه نشدم که این جزیی از تعبیر زیبات بود یا اینکه سوالی از من
    اگه جزیی ازتعبیرت بود که من نسبت بهش سوال ندارم ولی اگه پرسش از من بود فکر کنم بهتره جواب رو خودت با ذهن فعال و زیبایی که ازت سراغ دارم بدی
    با اینکه توی فرهنگ ما نوعی عشق منفعل وجود داره کاملا موافقم باهات عزیزم ولی حیف که تاریخ نگاریش از عهده من خارجه و هیچ دانشی نسبت بهش به صورت آماری ندارم
    اما ابهام اصلیم این قضیه رابطه برابر بود…درکی نداشتم ازش…من با اینکه هیچوقت روی این قضیه فکر نکردم اما نظریه ای دارم مبنی بر اینکه هیچ رابطه ای یک طرفه نیست و هیچ جاده ای…نظریه من قایل به اینه که هر جاده یه طرفه ای رو یه چیزی از طرف مخالفش داره حرکت می کنه
    و همون رابطه برابر رو اگه برام توضیح بدی عزیزم خیلی خوبه چون خودش برام سوال بزرگیه یعنی تا حالا با این عبارت یا برخورد نکرده بودم یا اگه برخورد کرده بودم ازش سرسری گذشتم و برام خیلی غریبه اومد
    لاو یو

  16. behrad said

    ببخشید عزیزم که این جواب من خیلی دیر شد.
    چون شما خیلی دقیق و با نکته سنجی زیادی صحبت می کنی من این بار دیگه نمی تونم مثل دفعه ی قبل با عجله و بریده و پراکنده صحبت کنم.
    منظورم از القای حس بی نیازی از طرف کسی بود که در مقابل اون آدم خوشگل قرار گرفته. (مثل همون گیرنده ی فال ورق توی پارتی)
    یعنی که این پیام رو برسونه که ممکن ه تو خیلی خوشگل باشی ولی این دلیل نمی شه که بخوام برای بدست آوردنت هر کاری بکنم.
    این قضیه به همون رابطه ی برابری که اون جا اشاره کردم پیوند می خوره. مسلما منظورم از برابری، برابری به معنی ریاضی اون نیست. در هر رابطه ای بالاخره یک طرف سنگینی می کند و این حرف شما کاملا درست ه که هر جاده ی یک طرفه ای چیزی از مخالفش حرکت می کنه. منظور من برابری از نگاه فیزیکی یا اگر بهتر بگم مهندسی ه.
    منظورم از رابطه ی برابر، رابطه ای است که بر اساس عشق و احترام متقابل باشه. به نظرم اگر یک نفر بخواد صرفا بی اعتنایی کنه یکی فقط توجه و محبت گدایی کنه اون وقت این می شه یه رابطه ی نا برابر. رابطه ای که دو طرف سهمی برابر یا حداقل متعادل در اون ندارن.
    مهدی جان اصلا نمی دونم اون زمان که کامنت قبلی رو می نوشتم به چی فکر می کردم که به این جاها رسیدم. من رو بابت این پراکنده گویی ها و چرت و پرت نویسی ببخش.
    ——————–
    عزیزم تو خیلی خوبی که انقدر دقیق می نویسی
    من بازم نفهمیدم حس بی نیازی برابر با اینه که یه نفر بخواد رابطه مبتنی بر هماهنگی داشته باشه؟
    از نظر من یا به تعبیر من این دو تا فرق داره با هم ولی خوب منکه علامه نیستم
    در مورد رابطه من خیلی حساسم
    گفتی عشق و احترام متقابل
    من بازم این دوتارو نمی تونم کنار هم بذارم عزیزم بهراد جان
    احترام متقابل،هماهنگی و تفاهم نبود و چون نبود عشق به وجود اومد…کنار هم بودن اینها اصولا غیر ممکنه
    ولی در مورد گدایی موافقم باهات عزیزم…گدایی اصلا کار خوبی نیست حتی اگه گدایی محبت باشه
    و فضل الخطاب کامنت زیبات عزیزم
    پرت و پلا گویی چیزی عالی است که مولد سوژه است.من طرفدار سرسخت پرت و پلا گویی هستم و اصلا اون رو یک چیز سخیف نمی دونم بلکه پرت و پلا گویی،جایی که سانسور بر خود وجود ندارد رو می پرستم
    🙂

  17. eli said

    گاهی احساس میکنم بی اف و پسر پمپ بنزینی یکی میشن. ولی گاهی خیلی از هم فاصله میگیرن.

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: