اسکادران رویا ،تقدیم به» باغ عدن» عزیزم- یا-اینشتین می گوید:»جهان فیزیکی واقعی (real) است.اما نفس چنین اظهار نظری خودش به نظر من بی معناست.مثل اینکه کسی بگوید که جهان فیزیکی یک قوقولی قوقو است.چنین به نظر می رسد که واقع یک مقوله بی معنا و ذاتاً تهی است.»

اتاق اول:
:بااااااااارالااااااااااهااااااااااااا
-بله؟
عبدالله همونجوری که دو تا دستاش به موازات چشماش بالا بود و به حالت دعا نگه داشته بود،سرش رو به دو طرف چرخوند و چون چیزی ندید یه کمی دیگه سرش رو بیشتر به سمت چپ چرخوند و دید در اتاقش هم بسته هست.دوباره چشماش رو روبه سقف گرفت و دستاش رو هم همونطوری بالا نگه داشت و صداش رو انداخت تو گلوش و با بغض گفت :یا ربّ العاااااالمییییین
دوباره صدا گفت: بله؟
عبدالله کف دستاش رو کشید روی صورتش و یه صلوات فرستاد و بلند شد و رفت در اتاق رو باز کرد ولی سوزی که از راهرو می اومد مجبورش کرد که در رو ببنده و بره بخاری رو روشن کنه.
———————
اتاق دوم:
درویش کنار بخاری نفتی نشست و کاغذ رو گذاشت روی پاش و با خودکار بیک آبی نوشت:
سروش عزیزم
خیلی دوری.گریه کردنت موقع رفتنت … بهتره راجع بهش حرفی نزنیم مگه نه؟
کره هایی که بعضی وقتها برای نیمرو درست کردن توی ماهیتابه می انداختیم … یادته؟من که می دونم اگه هیچ چی یادت نباشه اونا یادته …دارم مثل اونها آب می شم نمی دونم شاید به خاطر چشمهای شهلات یا شاید واسه گرمای تنته. دستات رو می ذاشتی روی دستام …
حتی رویاها رو هم تسخیر کردی عزیزم. آره عاشقی دوری رو هم شادی می کنه.زرشک…البته که نمی کنه ،اینها توجیهه…کاش با هم بودیم
درویش دست از نوشتن برداشت و کاغذ رو تا کرد و انداخت توی بخاری.
در زدند.دروش دست راستش رو برد بالا و با انگشت دوم دستش اشکاش رو از چشم چپش پاک کرد.باز در زدند.درویش دستش رو گذاشت روی زانوش و سرش رو سرش رو تکیه داد به دستش و به جلو نگاه کرد و یه آه کشید.
———————
راهرو خانقاه:
یه پسر با پوست روشن، حدودا قدش 180 می شد که یه تی شرت مشکی پوشیده بود که یقه اش دو تا دکمه می خورد و هر دوتاش هم باز بود و مارکش هم سبز بود رنگش، فکر کنم بنتون بود و یه کم موهای سینه اش معلوم بود با یه شلوار جین دودی که اونم مارکش سبز بود و یه دونه بوت خیلی ناز که اونم مارکش سبز بود ولی خودش مشکی و شلوارش رو هم کرده بود توی بوتش با موهایی که یه کم به قهوه ای می زد و یه دونه کوله سبز زیتونی که انداخته بود روی شونه اش،وایساده بود پشت در و برای بار سوم در زد ولی جوابی نیومد از اتاق آشنای همیشگی.در رو باز کرد و رفت تو.
———————
اتاق دوم:
درویش همینجور که سرش رو یه وری تکیه داده بود به دستش ،از باد خیلی سردی که پیچید توی اتاق به خودش لرزید و دو تا دستش رو ضربدری گذاشت روی سینه اش و کف دستاش رو گذاشت روی سرشونه هاش و جمع شد تو خودش و به خودش لرزید و یه سرفه کرد.پسری که داخل اتاق شده بود در رو بست و چند قدم اومد جلو،درویش ادکلن آشنا رو حس کرد.یه نگاهی به بالا کرد و کف دست پسر رو که به سمتش دراز شده بود گرفت و بلند شد و بغلش کرد.پسر گردن درویش رو بوسید و درویش هم گردن پسر رو.خیلی طول نکشید که درویش پسر رو از بغلش جدا کرد و دو تا کف دستاش رو گذاشت زیر آرواره های سروش و سر سروش رو محکم نگه داشت تا تکون نخوره تا بتونه حسابی صورتش رو بعد چند سال ببینه.
درویش گفت: عوض نشدی.
سروش خندید و با دستاش دستای درویش رو یه کم از صورتش جدا کرد ولی پایینشون نیاورد و صورتش رو مالید به دستای درویش.
صورت سرد سروش دستای گرم درویش رو به سرعت خنک کرد.درویش گفت:چند سالت شده؟
سروش باز خندید و وقتی خنده اش تموم شد لرزید و شفاف و کمرنگ و بعد محو شد.
———————
اتاق سوم:
پسر پمپ بنزینی: کسی نبوده.
بی اف:نبوده؟
پسر پمپ بنزینی:شک داری بهم؟
بی اف:نه.
پسر وبی اف خندیدند، سروش و درویش هم خندیدند ، عبدالله اما داشت دعا می کرد، خدا هم ساکت بود.

Advertisements

28 دیدگاه »

  1. سی دو said

    خدا هم ، باز مثل همیشه ساکت بود شاید که نبود . شاید که خسته شده بود .

    • خرمگس said

      اول از همه عزیزم سی دو جان من نمی دونم چرا نمی تونم وارد صفحه ادیت کامنت هام بشم بنابراین ببخشید که اینجوری جواب کامنتت رو می دم عزیزم
      دوم
      راستش خودت که نظر من رو راجع به خدا می دونی

  2. سی دو said

    می گم ها مهدی اینو خوندی ؟

    خدا نیست
    رفته است پزشکی قانونی
    جنازه شناسایی کند
    تازه دیشب هم تا صبح
    امن یجیب خوانده است
    پشت در زندان
    دست آخر هم نوه‏اش را دار زده‏اند
    خدا نیست
    تمام هفته
    به قاضی التماس کرده است
    گفته‏اند دختر حوا
    ممنوع‏الملاقات تا اطلاع ثانوی
    و خدا
    این همه کلمه‏ی عربی را پشت سرهم
    نمی‏فهمد
    و هی وان یکاد می‏خواند
    فوت می‏کند به همه
    و گیج می‏زند لابلای مردم
    توی صف نان و گوشت و شیر
    خدا نیست
    خسته افتاده‏ست گوشه‏ی خانه
    خیره به پاهای ورم کرده‏اش
    و هی فکر می‏کند
    چرا از نسیم امروز
    چشم و گلوی‏اش می‏سوزد
    و چرا پسر آدم دوباره
    دیر کرده است
    مگر چه قدر راه است از دانشگاه
    خدا نیست
    سرش را کرده است زیر رواندازی کهنه
    و به حال خودش
    و دنیا
    و خدایش
    می‏گرید.

    از: http://shargi.blogspot.com/2009/11/blog-post.html

    • خرمگس said

      این شعر محشر بود
      من یه چیزی شنیده بودم فکر کنم از شاهین نجفی بود که می گفت انگار که:خدا از غصه دق کرد و شیطان هم مست کرد از ناراحتی ولی هر چی خورده بود بالا آورد از دست این احمق ها
      این شعر خیلی عالی بود و توی اولین فرصت به وبلاگش سر می زنم
      (:

  3. مینا said

    سلام
    از اینکه به موضوع ترنس سکشوالیزم توجه کردید سپاسگزارم
    ولی حالا چرا خرمگس؟؟؟؟؟؟؟
    ———————
    مینا جان سلام
    در مورد توجه به ترنس سکشوالیزم یک وظیفه است و همونطور که دوستان عزیز ترنسم به هوموفوبیا همیشه اعتراض داشتند من هم به ترنس فوبیا اعتراض دارم و هر فوبیای دیگه ولی نه به خاطر اینکه در عوض کار اونها من هم کاری کرده باشم چون نظر مثبت دوستان ترنس به هوموها به این راحتی ها نمی شه سپاسگذاری کرد ازش
    در مورد خرمگس ولله نمی دونم فکر کنم چون وقتی خرمگسی وارد جایی می شه صداش و هیکل مهیبش مانع از بی خبری می شه
    مرسی که اومدی عزیزم

  4. اين بي اف و خانقاه و پمپ نزين و . . . اينايي كه مدام دارن تكرار مي شن براي من يكي لااقل با اخيچي ارتباط درست درموني ايجاد نمي كنن نه با خود واقعي بي اف و پمپ بنزين و . . . نه با چيز ديگه اينه كه نمي تونم ارتباط برقرار كنم و فكر مي كنم بيشتر متنت تبديل به يه متن شخصي ميشه
    سلام
    با كامنتت روي غرب زدگي حال كردم بسي

    • خرمگس said

      اول از همه عزیزم شاهرخ جان من نمی دونم چرا نمی تونم وارد صفحه ادیت کامنت هام بشم بنابراین ببخشید که اینجوری جواب کامنتت رو می دم عزیزم
      دوم از اون هم:این مشکل از منه عزیزم شاهرخ جان
      وگرنه کسی که با اون همه فیلم عالی و اون همه متون سخت ارتباط برقرار می کنه …
      البته عزیزم بدم نیست
      من یه سری واژه کنار هم می ذارم و تو هم اونهارو کنار هم می بینی و همین ارتباط کافیه و اگه من رو به شارلاتانیسم متهم نکنی دقیقا چیزیه که می خوام عزیزم
      سلام علیکم و رحمت الله
      کامنت روی غربزدگی خوب بود؟خیلی خوشحالم که این رو بهم گفتی…می دونی شاهرخ جان من وقتی کامنت می ذارم عرق می کنم که نکنه دری وری گفتم
      بخصوص توی وبلاگ های خاص و سنگین مثل مال تو
      پس اگه دفعه بعد هم به نظرت خوب اومد می شه بهم بگی؟
      چاکرآلات
      (:

  5. فری said

    من پایین پله های خانقاه، از بوی خوش سورئالیسمی که تو هوا غلیظ داره موج می زنه مست افتادم و نمی تونم بیام بالا.

    • خرمگس said

      اول از همه عزیزم فری جان من نمی دونم چرا نمی تونم وارد صفحه ادیت کامنت هام بشم بنابراین ببخشید که اینجوری جواب کامنتت رو می دم عزیزم
      دوم از اون:
      قربونت برم که انقدر به من لطف داری
      منم که مست داستان های تو ام
      خیلی دنیای خوبیه که ما هم رو داریم
      (:

  6. mehrdad said

    ایا دعاهای عبد الله سرانجامی داره؟ فک نکنم.و ایا خدا دعا شو پاسخ میده .فک نکنکم
    جهان یه طبل تو خالیست.
    قشنگ بود عزیزم مرسی.

  7. خرمگس said

    اول از همه عزیزم مهرداد جان من نمی دونم چرا نمی تونم وارد صفحه ادیت کامنت هام بشم بنابراین ببخشید که اینجوری جواب کامنتت رو می دم عزیزم
    و دوم از همه:
    نمی دونم واقعا
    حتی من شک دارم که عبدالله واقعا به خدا ایمان داره یا نه
    در مورد پاسخ خدا هم نمی دونم
    پاسخ خدا رو حتی من توی خانقاه خودم نمی تونم پیش بینی کنم
    با خالی از مفهوم بودن جهان فیزیکی باهات موافقم عزیزم
    مرسی عزیزم که بهم لطف داری
    (:

  8. شاپرک said

    هر کسی دنیا رو اونجوری میبینه که ازش انتظار داره…
    ———————
    البته عزیزم احتمالا این درسته
    اما به نظر من دنیا رو احتمالا تنها از پشت نظریه های درست و درمون علمی می شه دید
    البته منظورم دنیای فیزیکی هست ها
    قربونت برم
    (:

  9. arkofnoah said

    اتاق اول: دون كاميلو و دنياي كوچك
    اتاق دوم: اين رو مي‌گم تلفيق شخصيت‌ها.مي‌دونم بي‌ربط مي‌گم ولي انگار پسر پمپ بنزيني و درويش يك شخصيت واحد رو تشكيل مي‌دن.
    راهرو: متغيري براي بر هم خوردن تمام معادلات
    اتاق دوم: ديدن يا نديدن. مسئله اينست. گاهي معجزات كوچيك به آدمها رو ميارن. گاهي آدمها معجزات رو درك مي كنن. ماوراءالطبيعه رو قبول داريم و نداريم. به شيوه‌ِ قرن 18 اينو بهتره بيماري قرن بخونيم.
    اتاق سوم: چه ساده.
    ———————
    lol
    دون کامیلو چه جالب
    ولی در مورد درویش و پسر فکر کنم که دو تا کاراکتر مجزا باشند البته خودم هم الان به شک افتادم
    راهرو رو خیلی قشنگ توصیف کردی
    معجزات که چه عرض کنم ،ماوراالطبیعه که ولله چی بگم(;
    مرسی عزیزم از کامنت خوشگل و نازت
    چاکریم به موولا
    (:

  10. FoXy said

    پوای وای غوغا کردی با این پستت که. یعنی می دونی هم امتحان کوفتی دارم هم خوابم میاد بعد اونوقت یه خط از این داستان محشرتو خوندم، رفتم شدم درویش (فکر کن درویش) بعد سروش، بعد همه تنم یخ کرد (با اینکه فن داغم روشنه)، اما این بار بی اف و پسر پمپ بنزینی نشدم- خدای مرده رحم کرد البته بهم وگرنه دیگه لابد می مردم اگه اونا هم می شدم.

    له کردی منو با این اپیزود درویش خلاصه.

    این سروش کی بوده همه کشته مرده شن؟ البته خداییش «سنس آو فشن» اش حرف نداره.
    ———————
    قررربونت برم عزیزم
    این امتحان رو که رد کردی حتما باید یه کاری کنم یه خورده بهت خوش بگذره
    ولی اینکه شدی درویش یعنی منو ترکوندی هاااااااااا
    جدی سنس آو فشنش خوب بود؟من همش نگران بودم
    :*

  11. Nosrat said

    فك كنم براي شناختن شخصيتهاي داستانت بايد از اول بخونمت، يه خرده وقت ميبره البته:دي
    ———————
    عزیزم خودت رو بابت این افکار مریض گونه من خسته نکن
    از هر جا بخونی من قبول دارم به خدا
    تو بخون
    از آخر بخون
    اولاش رو نخون
    فقط بیا اینجا من خیلی دوست دارمت
    (:

  12. کاوه said

    از بند آخر که فاکتور بگیریم باقی نوشته ها را دوست داشتم زیاد.
    بندهای تکه و پاره این پست هرچند متفاوت هستند ولی انسجام خاصی دارند.
    این اولین متن از سری متن های خانقاهی توست که واقعا رنگ و بوی خانقاهی دارند البته به سبک نگارنده آن.
    از عبداللهی که از عبادت تنها مونولوگ آنرا باور دارد تا درویشی که آنقدر درویش مسلک است که همه چیز را آنطور که هست باور دارد و خانقاهی که آنقدر واقعیست که خواسته ها را بی درنگ می شنود و بازتاب می دهد.
    اینبار نوشتم چون حرفی برای گفتن بود و حسی برای درک کردن. هرچند گفتن یا نگفتنش فرق چندانی هم نمی کرد.
    زنده باشی…
    ———————-
    کاوه جان این چه حرفیه
    حالا صبر کن آخرش می گم که چرا می گم این چه حرفیه ولی اول
    دمت گرم من اصلا نمی دونستم که خانقاه آرزوها رو برآورده می کنه
    واقعا مرسی از این نکته سنجیت
    خودم این رو فهمیدم کلی حال کردم
    بعدا می آی می گی فرق چندانی نمی کنه؟بی انصاف من کلی منتظرم تو یه چیزی برام بنویسی بعد می آی یه همچین نکته ای رو می گی بعد می گی گفتن نگفتنش یکیه؟

  13. هرمزد said

    مثل هميشه

    خيلي حال ميده وقتي آدم شروع ميكنه به نوشتن و نمي دونه خط بعدي چي مي خواد بشه

    نوشته هات رو دوست دارم خودت رو شايد كمتر

    😉
    ———————
    در اینکه نوشته هام رو دوست داری هرمزد عزیزم باید بگم یه سورپرایز بود چون فکر می کردم همونقدر که ازم بدت می آد از نوشته هام هم متنفری ،اینکه یه کمی هم دوستم داری که دیگه اصلا باور نمی کنم …یعنی من رسما معتقدم تو از من رسما بدت می آد

  14. hamlet said

    سلام «عزیزم مهدی جان»!!…… اصطلاح جدید ه!؟
    اول اینکه میدونم به صفحه ادیت دسترسی نداری.. اشکالی نداره!.. جدا جواب بده.
    دوم… از اینکه تو وبلاگت کامنت بذارم.. از نگرانی عرق میکنم…. سرد!…. چون هر بار حس میکنم خیلی چرت و پرت گفتم. (این نود و نه درصد واقعیت داره.. به جوابت به کامنت اون دوست هم مربوط نمیشه)
    سوم…. اینجا چه خبره؟!؟!….. نامه ها پا دارن؟.. یا اسم مشابه زیاده؟
    چهارم…. نظرت درمورد خدا رو میدونم ولی شاید داری دنبالش میگردی…. تردید خوبه مطمینا.
    آخر…. این قسمت خیلی خیلی……. یه جوری بود. نمیتونم بگم چطور ولی جور مثبتی بود.
    ———————
    lol
    آخه گفتم نکنه دوستان فکر کنن دارم برای خودم آمار کامنت بالا می برم واسه همین اونها رو نوشتم ولی خوبه امروز می شه ادیت کرد.خلاصه مخابرات ایران بعضی وقتها هم مهربون می شه با آدم
    عرق؟هملت عزیزم تو بهترینی
    البته من نفهمیدم کدوم یکی از دوستان چیزی گفته که ممکنه نسبت به تو بد بوده باشه ولی همین جا می گم که دوستان عزیزم هملت و کامنت هاش و پست های وبلاگش برای من با هیچ چیزی قابل تعویض نیست.
    نامه ها پا دارن؟ممم نمی دونم شباهت اسمی ولی نبوده فکر کنم سروش همون سروشه
    تردید عالیه…محشره
    قربونت برم تو همیشه به من لطف داشتی و داری
    خیلی دوستت دارم

  15. behrad said

    خیلی عالی است
    همیشه صحنه ها را با جزئیاتی شگفت انگیز شرح می دی طوری که یک تصویر خیلی روشن و واضح از صحنه ها بدست میاد. داشتم فکر می کردم چقدر خوب می شد که این داستانت رو به صورت نمایشنامه بازنویسی کنی،ارزشش رو داره.
    من از این لحظه به بعد طرفدار درویش شدم (اگر بخوام دقیق تر بگم از دو سه قسمت پیش) امیدوارم که درویش بالاخره به مراد دلش برسه.
    یه سوال برام پیش اومده:
    آیا درویش منتظر سروش بود یا این که ورود سروش به خانقاه در حالی که درویش دلتنگی هایش را برای او در نامه ای می نوشته فقط یه اتفاق بوده؟
    شایدم درویش در خلوت همیشه این کار رو می کرده.
    در مورد جمله ی تیترت:
    به نظرم در صورتی واقعیت معنا پیدا می کنه که یک معیار برای مقایسه داشته باشیم، وقتی اون معیار وجود نداشته باشه یا به وجودش معتقد نباشیم طبیعتا واقعیت هم بی معنی می شه.
    ———————
    بهراد جان عزیزم تو به من خیلی خیلی لطف داری مثل دل آسمونیت
    خیلی خوشحالم که تغییر پوزیشن ها اتفاق می افته و طرفدار هم داره،یه موقعی بی اف حالا درویش و این مایه دلگرمیه
    در مورد سوالت به جان مولا من نمی دونم چی شده و درویش قبلا هم از این کار ها می کرده یا نه
    و در مورد تیتر بهراد جان من که غلط بکنم ،اینشتین بوده اون حرف رو زده که در مورد «واقع»این حرف رو زده و نه در مورد «واقعیت» ،می دونم می دونی که برای رسیدن به چیزی که «واقعیت» می خونیمش اگه البته بهش اعتقاد داشته باشیم ،نیاز به تجربه هست ولی برای رسیدن به «جهان فیزیکی»یا «واقع» نیاز به تجربه نیست بلکه نیاز به تیوری هست
    چاکرآلاتیم
    (:

  16. مهرداد said

    جيگر طلا سلام.
    (اولش ميخوام درخصوص اون پست قبلي قبليت بگم كه من با خوندنش تنها ياد مسخ كافكا افتادم و همين جور چند روز خاطرات اون برام زنده شد!!! خونديش؟)
    اما اين يكي: ميدوني اولش باورم نشد كه به همين سادگي درويشه هويتش معلوم شد تو اين نوشته. و البته من اين رو ميزارم به حساب خبرويت خودت و الا شايد ميتونستي مثل اين سريال‌هاي مزخرف شرقي و غربي (تو بخون لاست و شمس‌العماره) هي بپيچوني يه مساله مثل آفتاب روشن رو. خب همينم نشون ميده كه خب خب ميشناسي اين قصه كهنه و عميق خانقاه رو (كه من البته به وجه مثبت مي‌نگرمش و رأسشم عراقي و وحشي و حضرت مولانا و ديگرانند)!
    ميدوني فكر كنم اين نوشته يه گواه ديگر بر اعتقاد من هم باشه كه پسر پمپ بنزيني (كه بي‌شك با سروش جيگر طلاي درويش نسبتي عميق و پايدار داره)، بدون اين درويش تجلي‌اي بس ناقص داره! راستي يه حس رضايتي از خودم دستم داد (خنده تمسخرآميز به خودم)
    تذييل: راستي پسر جون اين پارداكس فكري است يا كلامي كه گاه در پاسخت به كامنت‌ها مي‌بينم: چاكرتيم به موولا و گاه گاه قسم به خدا ؟؟؟!!!
    بوسسسسسسسسسسسسسسس بدون انتها

    • خرمگس said

      اول از همه عزیزم مهرداد جان من بازم نمی دونم چرا نمی تونم وارد صفحه ادیت کامنت هام بشم بنابراین ببخشید که اینجوری جواب کامنتت رو می دم عزیزم
      دوم از اون:
      آره عزیزم کتابهای کافکارو همش رو خوندم عزیزم و البته هیچ وقت سعی نکردم ازش تقلید کنم ولی یقین دارم که یکی از کسایی که تحت تاثیرش هستم کافکا هست
      در مورد سروش و پسر پمپ بنزینی به موولا نظری ندارم حتما بعدا مشخص می شه
      چاکرتیم و به موولا و اینها همشون خاطرات خوشی هستند که یادشون می افتم و می گمشون
      به هرحال
      17 جور آلودتیم
      بوووووووووووووس

  17. مهرداد said

    در ضمن درخصوص اين عبدالله كه توي نوشته تو زيادي هم منگول نشون داده شده، يه وقت ديگه حتما حتما حرف خواهم زد ولو شايد تو و يا برخي ديگه خوششون نياد.

  18. خرمگس said

    در خصوص عبدالله هم من کوچیک شما هستم و منتظرم که حرف های ایده سازت رو بزنی
    تو
    آدم شجاعی هستی
    خیلی خوشم می اد ازت
    ولی
    یه ایراد داری

  19. hamlet said

    منظورم این بود «می دونی شاهرخ جان من وقتی کامنت می ذارم عرق می کنم که نکنه دری وری گفتم»…. آخه کجای حرفم اونی بود که تو فکر کردی!؟.. البته من هر چی به ذهنم برسه میگم (چشمک)
    و… یعنی سروش پسر همون سروش درویش ه؟.. یه نفر یا دو نفر هم نام؟.. چون اینجا خانقاه-ست احتمالا یه شخص واحد ه!
    ———————
    آآآهااااا
    خوب عزیزم من که هی می گم خنگم باز شما به عنوان یک انسان غیر خنگ به من نگاه می کنی
    (:
    خدمدتون عرض کنم که سروش کیه و چه نسبتی داره با درویش فکر کنم که دیگه معلومه دیگه قربونت برم من

  20. می دونی خوبی پست هات اینه که تو هر کدوم شخصیت ها رو از یه زاویه جدید می بینی
    یعنی یه چیزی درباره شون می فهمی یا نگاهی نسبت بهشون پیدا می کنی که قبلاً نداشتی
    یعنی زنده هستن واقعا

    براوووو!
    ———————
    ممنون عزیزم
    (:

  21. raaz said

    نميدونم چرا احساس ميكنم اين سروش گذشته بي افه
    ———————
    عزیزم
    فکر نمی کنم چون قبلا توی خانقاه گذشته بی اف رو توی کودکیش مرور کردیم به نام امید
    حالا شاید اسم مستعاره
    شاید باید منتظر باشیم ببینیم کیه سروش
    ولی من یه خورده شک دارم این دوتا یکی باشن
    (:

  22. سعید پارسا said

    اول از همه باید بگم من اتاق دوم و مخصوصن قسمت اولشو خیلی دوست داشتم. دومن خیلی دوست داشتم که خدا هم می خندید آخرش.
    ——————–
    ولی چیزی که همیشه باهاش مواجه بودیم سکوت خدا بوده
    مرسی بابت لطفت به اتاق دوم
    🙂

  23. eli said

    وای از دست این عبدالله.
    درویش و پسر پمپ بنزینی دو تایشون یه سروش رو دوست داشتن؟ یا این فقط تشابه اسمیه؟
    و خدایی نیست.من میدونم.

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: