دو پست در یک صفحه و در یک تاریخ:اولی تقدیم به ديونيزوس تحت عنوانِ:آقای جمهوری اسلامی لطفا بچه ها را نخور!—دومی تقدیم به خودم تحت عنوانِ :Ectopia نظريه اي است در مورد قرار گرفتن هر چيزي در جايي به غير از محل صحيح خود…واقعا هم هیچ چی رو توی زندگیم جای درستی نگذاشتم حتی خودم رو.

پست اول:

اعدام یا اشدِ مجازات،که در قانون اساسی؟؟ ما پیش بینی شده.

آیا باید موافقت کرد یا مخالفت؟اگر مرگ و نیستی با هم یکی است ،تکلیف آنکه به دست دیگری به نیستی فرستاده شده چیست؟و آنگاه تکلیف کسی که به جرم آن اشتباه به نیستی فرستاده می شود چه؟

اگر تجاوز جنسی درد به همراه دارد تکلیف آنکه بر اثر این درد روحی و جسمی ،رو به زوال نهاده چیست و تکلیف آنکه به خاطر اینکار رو به زوالش می نهند چیست؟

آگاهی از اینکه بعد از دار زده شدن ، گردن زده شدن،تزریق مواد سمی،اتاق گاز یا تیرباران…انسانی که کشته می شود آیا هنوز هم زنده هست یا واقعا مرده ،چگونه بدست می آید؟آیا به یقین می توانیم بگوییم کسی که کشته شد یا مرد به هر دلیلی،واقعا نیست شده ؟یا شاید برای سالیان متمادی …قرنها…بر اثر نوع مرگی که عده ای برایش در نظر گرفته اند همچنان زنده ولی در عذاب است؟

اگر فقط به خاطر ایجاد رابطه جنسی همجنسی با همجنس دیگر ،یا عشق ،کسی باید اعدام شود…ننگ بر من که ساکت نشسته ام

——————–

پست دوم:

می رم به این یارو بنزین بزنم و زود می آم.

پسرِ پمپِ بنزینی از درِ دفتر بیرون رفت.بی اف از روی تخت بلند شد و رفت سمت پنجره دفتر و دستش رو گذاشت روی میزِ کشو دارِ زیرِ پنجره و به پسر نگاه کرد که داشت چک پول یه آقاهه ای که سوزوکی سفیدی داشت و می خواست بنزین بزنه و پول خورد نداشت  رو خورد می کرد.بی اف چرخشی کرد و پشت به پنجره روی میز کشو دار نشست و دو تا دستش رو روی میز گذاشت و پاهاش رو به سمت جلو تا روبروی شکمش بلند کرد و تو هوا نگه داشت و یه خورده کش داد به پاهاش و بدنش رو با اتکا به دستاش رو به جلو خم کرد ولی نزدیک بود بیافته واسه همین برگشت به حالت اول و پاش رو آویزون کرد و با اینکار یکی از کشوهای میز بسته شد.بی اف از رو میز پرید پایین و اینبار رو به پنجره قرار گرفت و چمباتمه نشست و دوباره کشو رو باز کرد و توش یه عالمه نامه دید.یکیش رو برداشت و برگشت به میز تکیه داد و دوباره کشو بسته شد با فشار کمر بی اف به اون.

نامه رو باز کرد و شروع کرد به خوندن

سروش عزیزم

تولدت مبارک.

تو و من آغازِمان از همان انفجارِ بزرگ بود و تو همان اتمِ نخستینی که کسی نیرویِ خارق العاده ات را استفاده نکرد،و من که جذبِ جاذبه ات بودم و می خواستم با نیرویِ ناچیزِ جاذبه ام منفجر کنم آن نیرو را و جهانِ جدیدی بسازم…من هم اینجا دست و پایم بسته است و منتظر که به تو برگردم.

هدیه روز تولدم که یادم نمی رود اصلا و آن متنِ زیبا،خدایی هم نیست که به او بسپارمت ،ولی هنوز سمتِ راستم صدایِ تو را همراه دارد،انگار که سایه نازکت را با میخ به زمینِ ذهنم کوبیده اند و چه خوب کرده اند آنان که قایقِ زیبای ذهنت و سایه مواج بدنت را به اسکله خاطره ام بسته اند و خودشان رفته اند و همان بهتر که رفته اند.

عزیزم،بازهم تولدت مبارک .

پی نوشت:کاش اینجا بودی…

بی اف سر جاش چرخید و درِ کشو رو باز کرد ولی نامۀ پست نشده رو نگذاشت سر جاش و در کشو رو نبست و نرفت که دوباره روی تخت بشینه بلکه با انگشتاش لبه های کشو رو سفت گرفت و  ترسید و بعدش یه انرژیِ کوری درونش حس کرد که داشت  فوران می کرد ،اعتماد به نفسش که به کلی به فاک رفته بود، ذهنش بیش از حد معمول تجزیه و تحلیل می کرد در هر ثانیه،به شدت می خواست بدونه سروش کیه،لکه نور سفیدی که روی سطح صیقلی میز افتاده بود بزرگتر شد اما این اخطار برای اون اهمیتی نداشت و چند ثانیه بعد لکه به سه قسمت تقسیم شد،دو قسمتِ کناریش هنوز نورِ بیرون رو انعکاس می داد و قسمت وسطیش سایۀ پسرِ پمپِ بنزینی رو  ،بی اف برنگشت ،پسر پمپ بنزینی خم شد و درحالیکه گردنش نزدیکِ گونه سمتِ راست ِبی اف بود نامه رو از دست بی اف درآورد و گذاشت توی کشو و درش رو بست و برگشت به سمتِ درِ دفتر و از دفتر خارج شد و نشست روی سکویِ جلوی دفتر و تا نشست بی اف از کنارش رد شد و محوطه رو رد کرد و از پمپ بنزین خارج شد.پسر پمپ بنزینی ساعد دستاش رو گذاشت روی زانوش و سرش رو گذاشت رویِ اون.آقایی که سوزوکی سفید داشت از دستشوییِ پمپ بنزین در اومد و رفت که سوار ماشین بشه ولی وایساد و هی دنبال یه چیزی توی جیبش گشت ،آخر سر اومد به سمت پسر گفت:ببخشید

پسر که سرش رو بالا آورد، آقاهه که متوجه نشد یه پسری گریه کرده ،گفت:آتیش دارین سیگارم رو روشن کنم؟

پسر بلند شد و چشم در چشم آقاهه که سوزوکی داشت وایساد و فندکش رو روشن کرد و آورد بالا.

Advertisements

23 دیدگاه »

  1. behrad said

    چند نتیجه می شود گرفت (؟):
    بی اف دیگر رسما از خانقاه به دفتر پمپ بنزین اسباب کشی کرده
    پسر پمپ بنزینی قبلا عاشق و دلباخته ی کس دیگری بوده و احتمالا هنوز هم هست
    حالا چند سوال مطرح می شود
    پسر پمپ بنزینی چرا گریه کرده؟ آیا به خاطر رفتار بی اف بوده یا به یاد آوردن خاطره ی یک عشق قدیمی؟
    سوال دیگر این که چرا بی اف باید بهش بر بخورد و بزند قهر کند؟ حالا قبلا یکی را دوست داشته که داشته، که چی حالا؟
    یک حس غریبی به من می گوید که اگر بی اف خود سروش نباشد (که آن طور که از متن بر می آید نیست) باید به نوعی پسر پمپ بنزینی را یاد سروش بیندازد. یک عشق فراموش نشده که این قدر برای پسر پمپ بنزینی اهمیت داشته که نامه های عاشقانه اش را در کشوی اتاقش نگه دارد.
    ——————–
    آره بهراد جان اول باید برای وقتی که گذاشتی برای پست های قبلی هم کامنت گذاشتی ازت تشکرکنم
    سوال های خوبی هست که باید بهش بپردازم و احتمالا این داستان ادامه پیدا می کنه ولی خودم راستش الان عزیزم هیچ جوابی ندارم براشون
    (:

  2. فری said

    کاش همه به هم دیگه فرصت صحبت می دادن و با هم بزرگ می شدن.
    ——————-
    آره
    اگه اجازه داده بشه واژگان جاری بشن خیلی چیزهای خوبی متولد می شه
    ولی خوب بعضی وقتها اجازه ندادن به جاری شدن واژگان،می تونه کمک کنه که انفجاری بزرگ و تولدی ویژه بوجود بیاد

  3. […] خانقاه: دو پست در یک صفحه و در یک تاریخ: اولی تقدیم به ديونيزوس تحت عنوانِ: آقای جمهوری اسلامی لطفا بچه ها را نخور! — دومی تقدیم به خودم تحت عنوانِ :Ectopia نظريه اي است در مورد قرار گرفتن هر چيزي در جايي به غير از محل صحيح خود… واقعا هم هیچ چی رو توی زندگیم جای درستی نگذاشتم حتی خودم رو. لینک به منبع […]

  4. mehrdad said

    :صداقت: کاش پسر پمپ بنزینی به بی اف میگفت و کاش خاطراته گذشته رو فراموش میکرد .اما حالا یه نگرانی دیگه داره ….رفتنه بی اف.
    که امیدوارم تنهاش نذاره.
    ——————–
    منم خیلی دوست دارم با هم بمونن انگار که یه آرامش دو طرفه به هم می دادند…بد موقعی به مشکل برخوردند

  5. Foxy said

    خیلی هیجان انگیز بود پست دوم. این یکیو باید باید فیلم کنی.

    حالا نمیشه پسر پمپ بنزینی کارو یه سره کنه بره با مرد سوزوکی سفید، که مرد سوزوکی سفید هم به یه نوایی برسه. چون من مرد سوزوکی سفیدو از بی اف هم بیشتر دوس دارم…
    ——————–
    آره بد نیست که مرد سوزوکی سفید هم بیاد تو ولی فعلا عزیزم بذار ببینم این سوتفاهم چه جوری رفع می شه اصلا قضیه چی بوده
    در ضمن مرد سوزوکی سفید هم الان که باهاش صحبت می کردم گفت که فاکسی رو از همه بیشتر دوست داره
    لاو یو
    بوووس

  6. ESHAAREH said

    دیگه بیشتر وقایع دور و بر پسر پمپ بنزینی میگرده.اون نامه تولد هم محشر بود.
    دیگه به فقیر بیچاره ها سر نمیزنی.
    ———————
    خوب می دونی حامد جان فعلا پسر تونسته بود با ایجاد گفتمان رابطه ای بوجود بیاره و قاعده اش این بود که بازی رو ببره از درویش یا هر کس دیگه
    ولی
    من که همش توی بلاگ شما سرورم پلاسم چطور می گی سر نمی زنم؟

  7. hamlet said

    قسمت اول پست فکر کنم فقط به خودشون مربوط میشه… ولی از اون سوالها بود که جواب نداره… همه چی انگار برمیگرده به مصلحت.
    قسمت دوم……… چقدر باحال بود.. قشنگ!… دوست داشتنی. ولی بذار چند بار دیگه هم بخونم بعد نظرمو میگم… یه جورایی شیرین بود.
    ——————–
    مرسی عزیزم
    پس منم منتظر می مونم اگه دوست داشتی برای قسمت دوم نظرت رو بگو بعدا
    (:

  8. سی دو said

    پسر پمپ بنزینی گریه کرد چون بی اف با همه ی ادعایش به حریم خصوصی اش تجاوز کرد .
    ——————–
    منم اول همین فکر رو کردم ولی سی دو عزیزم پس چرا در کشو باز بود؟چرا قایمشون نکرده بود نامه ها رو؟الان فکر می کنم موضوع یه چیز دیگه بوده
    (:

  9. دلم به حال پسر پمپ بنزینی سوخت:(
    من نمی دونم چرا همش تو هر پستی باید دل من به حال یکی بسوزه!!!!!
    ——————–
    lol
    خیلی می خوامت شاهزاده خانم عزیزم
    :*

  10. موافقم با نظرت اما من کسی رو دارم که بیشتر از من مواظب منه
    ——————–
    خیلی عالیه عزیزم
    از صمیم قلب امیدوارم که این رابطه برای تمام دوران باشه

  11. كژال said

    1. قانون خودش يه مجازات گندست هان؟
    2.هوم…يه حسي به من مي گه پسر پمپ بنزيني تا حالا سروشو تو محيط واقعي نديده و حوصلش سر رفته … چي كار كنم عاشقانه ترين كتابايي كه خوندم هري پاتران!
    3.لطفا بزنيد توي ذوق من شايد ادم شدم و ياد گرفتم يكم اميدوار باشم!(امضا:يك كژال و هاله دور كلش!)
    ——————–
    کژال عزیزم چه خوب شد که سر زدی
    دلم تنگ می شه زود برات
    قانون رو ولش کردم من یه موقعی طرفدار آنارشی بودم ولی حالا…
    انگاری که دیدن همدیگرو اما جدی شایدم ندیده باشن تازه هری پاتر ها عاشقانه ترین کتابهایی بود که خوندم همه جور عشقی توش بود حتی همجنسگرایی
    کژال جان من هیچوقت توی ذوقت نمی زنم جز وقتی که ازم بخوای تو ذوقت بزنم
    (:

  12. رضا واحدی said

    آری
    مهدی سحابی
    به جستجوی زمان از دست رفته اش رفت !
    ———————
    که من باهاش زندگی کردم
    😦

  13. دوم اینکه: اوخی بیچاره پسر پمپ بنزینی
    بار دراماتیک این پست خیلی زیاد بود
    نه از این ملودرام های آبگوشتی
    از نوع درست و درمونش
    بی خیالی شخصیت هات غبطه برانگیزه
    تصویرسازیت بی نظیر
    حیف که آمنابار نیستم وگرنه همین رو یه فیلم می کردم!
    ***
    و اول هم اینکه: ننگ! ننگ بر من!
    ——————–
    اریزرِ عزیزم یه چیزی به نام مهر تایید توی کامنتهای من ،کامنت تو حساب می شه
    مرسی
    (:

  14. noah said

    يه لحظه فكر كردم ديونيزوس رو با كرونوس اشتباه گرفتي! :دي
    قضاوت نمي كنمش. ممكنه حق هم داشته باشه.ولي تقريبا از بي اف متنفرم. شايد چون براش يه نمونه‌ي خارجي دارم. شباهت نعل به نعل!
    شخصيت‌هات خيلي شبيه اين انيمه‌هاي ژاپنين. خيليييييييييييييييييييي!
    ———————
    نوح عزیزم
    داره دنیا تغییر می کنه امیدوارم که دیده بشه توی روند داستانهای خانقاه
    راستی شبیه انیمه های ژاپنیه؟خیلی خیلی مفتخرم پس
    مرسی از این که این رو گفتی کلی با خودم حال کردم
    :*

  15. noah said

    رفيق، دنيا تغيير مي‌كنه ولي آدم مورد بحث همچنان همون …ـه كه قبلا بوده. از اونجا كه شديدا ضد رومانسم ولي اكثر نويسنده‌ها و شاعراي محبوبم مال دوران امپراتوري رومانتيسيسمن(خدا شفام بده)در حمايت از اين واقعه‌ي جديد پمپ بنزين انقدر دست مي‌‌زدم تا طنين پژواكش تمام اتاق‌هاي خانقاه رو پر كنه. تو ناخود‌آگاهم داشت اسم بلاگ از خانقاه به جايگاه سوختگيري تغيير مي‌كرد.
    منم يه حس خوبي دارم نسبت به انيمه‌ها. يه جورايي خيلي سـ *كـ *سـ *ين و لاغر و قد بلند و خوش استيل با مدل موهاي قشنگ قشنگ و اين جوري ديگه.
    :دي
    پ.ن:سه نقطه رو با هر چي دوست داريد پر كنيد.
    ———————
    عزیزم من به جای سه نقطه از «گه» استفاده می کنم ولی بیشتر از اینکه فکر کنم ما همون گه قبلی موندیم بیشتر اعتقادم اینه که ما تغییر کردیم و یه چیز دیگه شدیم ولی بر اساس قانون ترمودینامیک و بر اثر گرما به گه تبدیل خواهیم شد
    آره به نظر منم خیلی سکس هستند انیمه ها و خیلی دوست دارم که مثل اونها بشه استیلم و موهام و چیزهای دیگه ام
    🙂

  16. درضمن این خیلی کار خطرناکیه که تو پمپ بنزین فندک روشن کنن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    P:
    🙂
    ——————–
    ولی شاهزاده خانم اینجا هیچ کس به خطرناک بودن فکر نمی کنه انگار…بیشتر به خطر کردن فکر می کنن
    🙂

  17. سعید پارسا said

    خیلی عقبم داداشی می دونم اما باور کن همه چیزم به هم ریخته س، طول می کشه آدم شم و ذخیره کردم که چند تا قسمتی که عقبم و بخونم نظرم باشه واسه وقتی که پست بعدی و خوندم
    ——————–
    داداشی گفته بودم که وقتی می آی انگار نسیم اومده
    تو عقب نیستی من عقبم و هنوز اونکاری رو که ادعا کردم انجام ندادم و شرمنده ام
    مواظب خودت باش عزیزم
    (:

  18. hamlet said

    بنظر اونطور که خودت هم گفتی… پسر پمپ بنزینی نامه ها رو اصلا مخفی نکرده بود… اگه میخواست که بی اف اونها رو نبینه جای بهتری میذاشت. شاید منظور خاصی از لو دادن نامه ها داشته ولی بی اف منظورش رو نگرفته.
    این درست موقعیت بی اف و درویش ه ولی عکس العمل ها کاملا فرق میکنه. یه جورایی هر دو درست ه. درویش چون بی اف رو خیلی دوست داره به هیچ عنوان.. حتی خیانت.. نمیخواد که اون رو ناراحت کنه… پس با همه چی کنار میاد. بی اف هم پسر رو خیلی دوست داره و میخواد تماما متعلق به خودش باشه.. و کاملا طبیعی ه که نخواد با کسی تقسیمش کنه.
    بنظر من هر دو صورتی از عشق ه.
    ——————–
    مرسی عزیزم
    فکر کنم داریم یه جورایی به جابه جایی می رسیم
    هر چند این احتمال هست که کسی همون کودک 5 سالگیش باقی بمونه ولی حس می کنم که بی اف از روند یکنواختش کمی خسته شده …انگار که یه چیزایی یادش اومده
    در مورد عشق…واقعا من هیچچی ازش نمی دونم
    چاکرآلات
    (:

  19. سروش said

    بیچاره این پسر پمپ بنزینی
    ولی تصویر سازی فوق العاده ای بود مخصوصا اخرش
    مثل همیشه بینظیر
    راستی بابات محبتایی که به من داری ممنون
    ———————
    مرسی سروش عزیزم
    الان متوجه شدم که بین اسم تو و اسم کسی که توی نامه پسر ازش یاد شده بوده یه شباهتهایی هستP:
    من واقعا به تو و وبلاگت علاقه دارم
    (:

  20. مهرداد said

    ميدوني! ميدونم كه وقتي تو پست بعدي رو بزاري ديگه شايد خيلي بي‌مزه باشه كامنت براي پست قبلي گذاشتن، اما ميخوام بدوني كه من اين پست رو يه هفته است خوندم و دست‌كم سه بار روش فكر كردم اما….. هيچي؛ فقط اين جمله تو ذهنم الان شكل گرفت: سه واژه سروش، سوزوكي سفيد و سيگار به مثابه سه رأس يك مثلث عجيب در اين نوشته هارموني ايجاد كرده‌اند. راستش منو به يه هپروتي از پيش دانسته‌ها برد.
    انگاري خيلي بي‌ربط فكر كردم نه؟؟؟؟؟؟؟؟
    به هر حال عاشقتم بووووووووووووس
    ———————
    مهرداد عزیز
    شما یه دارت ورداشتی زدی درست توی هدف
    سروش،سوزوکی سفید و سیگار یه ترینیتی رو تشکیل دادند که کاملا هم دقیق بهش اشاره کردی…
    خیلی عالی بود این نکته سنجیت
    منم عاشقتم عزیزم بوووووس
    (:

  21. بابت پست اول بسیار سپاسگزار ، روزنه ای رو به امید
    اما بابت پست دوم دو نکته موقعیت جغرافیایی پمپ بنزین شماله یا جنوب؟
    و پسر بنزینی شاید می خواهد پشم و ذهن خو را مکدر کند و در پی آفتاب در سایه بدود.
    ———————
    پست اول:وظیفه بود
    موقعیت پمپ بنزین:شمال از شمال غربی
    (:

  22. eli said

    برای پست اول:
    داداشی نمیدونم من با اعدام مخالفم ولی گاهی فکر میکنم پس تکلیف قربانی چی میشه؟ حق قربانی چی؟ مخصوصا در مورد تجاوز. چون کسی که بهش تجاوز شده تا اخر عمر اون درد جسمی و روحی رو همراهش داره.
    ولی داداشی نباید هیچکس رو بخاطر عشق اعدام کرد.ولی افسوس

  23. eli said

    و برای پست دوم، بی اف نباید نامه رو میخوند. کارش درست نبود.برای اولین بار از دست بی اف ناراحت شدم.

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: