نترسید…نترسید…ما همه با هم هستیم(زیبا ترین شعاری که در طول عمرم در اجتماعات مردمی شنیدم این شعار بود وقتی که حکومت هاله نور در صدد ایجاد رعب و بدست آوردن امتیاز بر اثر این رعب و وحشت بود)

شب پاییزی دل انگیزی بود و نسیم خنک یکنواختی همراه با صدای جیرجیرکی فعال که در همون یک کیلومتری اطراف خانقاه داشت جیر جیر می کرد از پنچره کوچیک بالای سر بی اف داخل اتاق می شدو بی اف نشسته بود و طرحی از بدن لخت پسر پمپ بنزینی می زد ،طرح از پشت بود و خطوط کمر و باسن و گودی زیر کمر و سایه هایی که در این خطوط وجود خواهند داشت و نحوه نوردهی به این طرح ذهن بی اف رو مشغول کرده بود همچنین قصد داشت که بک گراندی شامل ستونهای یونانی به طرح بده .
صدای درویش رشته افکارش رو پاره کرد ،درویش گفته بود:داریم فرومی ریزیم.
بی اف به درویش نگاه کرد و دید که فرق سر درویش کاملا از نور لامپ آویزان از سقف پوشیده شده و سایه هایی با شدت و غلظت زیاد زیر ابرو و حفره چشم و بینی و برآمدگی لب و هر قسمت برآمده ای در بدن اون تشکیل شده بودند و هیچ اثری از نور در هیچ جای دیگه خونه نبود و بخصوص زمین غلیظ ترین تون از تونالیته سیاهی رو داشت، به صفحه کاغذ هم نگاه کرد ولی اون رو ندید و تنها چیزی که نور داشت دست بی اف و بدنش بود و در مرز بین سایه های تشکیل شده و نور ،سایه های به سنگین ترین شکلی ایجاد شده بودند و واقعا توهم فروریزی مورد اشاره درویش رو ایجاد می کردند.
بی اف سرش رو بالا آورد و به درویش نگاه کرد و دید که درویش مثل مجسمه نمک شده همسر لوط در بلندی های مشرف به شهر سدوم ایستاده بود و به لامپ آویزان از سقف که تنها منبع نوری بود نگاه می کرد ،بی اف فکر کرد چرا هیچ چی غیر او و درویش انعکاسی از نور نمی دند؟
چند ثانیه ای گذشت و بی اف دستش رو روی سیاهی زیر بدنش گذاشت که احتمالا زمین اتاق بود و بلند شد و با قدم هایی لرزان ولی دقیق به سمت آیینه رفت و خودش رو توی آیینه نگاه کرد و دید که همون فرم سایه های روی صورت درویش روی صورت و بدن خودش هم هست،برگشت به سمت درویش و به اون نگاه کرد که داشت با قدم هایی روباتیک  و جوینده به سمت آیینه می اومد.
بی اف دست راستش رو بالا آورد ولی بعد منصرف شد چون دقیقا نمی دونست برای چی بالا آورده ولی بی اراده در ادامه حرکت ، کف دستش رو لای موهای سرش برد و اونجا نگه داشت و به درویش گفت:هیچ چی انعکاس نور نداره جز ما و آیینه.
درویش که به آیینه نزدیک شده بود و صورتش در جهت عکس صورت بی اف که پشت به آیینه بود رو به آیینه بود ،به تصویر خودش و بی اف نگاهی کرد و بعد با دستش سر بی اف رو به سمت آیینه برگردوند و حالا هردو صورت در آیینه به همراه سایه های ویران کننده اشون دیده می شدند،درویش گفت:نور داره طوری رفتار می کنه که انگار واقعیتی وجود نداره.
بی اف از شدت اون همه سیاهی در سایه ها  کلافه شده بود ولی لجوجانه به تصویرها خیره موند و گفت: نور داره واقعیت رو انکار می کنه.
درویش آهی کشید و با صدایی کمی بلند تر از معمول و شاید هم بشه گفت با فریادی از سر درک نبود چیزی گفت:و غیر از اون داره هویت اجسام رو می گیره ازشون.
بی اف در تایید درویش دستش رو از لای موهای سرش بیرون آورد و روی شونه درویش گذاشت و گفت:راست می گی… وقتی نور اجازه انعکاس خودش رو از اجسام گرفته پس بافت اونها دیگه دیده نمی شه و هویتی هم براشون نمی شه در نظر گرفت .
بی اف کمی که نگاه به آیینه کرد متوجه واقعیتی شد که این چند لحظه هیچ کدوم بهش توجهی نکرده بودند و با لحنی شاد پرسید:و چرا ما و آیینه هنوز انعکاس داریم؟
درویش هم متوجه شد و کمی فکر کرد و همچنان خیره به تصاویر خودشون در آیینه گفت:مممممم …در مورد خودمون… می تونم بگم وجود اشتیاق منکر هرگونه زندگی در بزدلی هست و اشتیاق ما به ارتباط با همدیگه و تولید مکالمه نتیجه تن ندادن به این نور دروغین شده…
بی اف بلافاصله حرف درویش رو قطع کرد و گفت: و آیینه داره به حس خاص واقعی بودن ما عکس العمل نشون می ده،داره به واقعیت ما احترام می ذاره.
درویش امیدوارانه تایید کرد:آیینه اثراتی رو که از ما در حافظه اش داره باور کرده.

 

Advertisements

20 دیدگاه »

  1. از بی خوابی به گشت درفضای مجازی پناه بردم تا رسیدم به این پست تو ، انگار یک چیزی مثل چکش خورد توی سرام نمی دانم خواب ام ، بیدارم ولی می دانم واقعیت ندارم ، کاش می شد حاد واقعیتی بود تا بتوان انکار کرد یا دل داد
    ——————–
    من شهادت می دم که تو واقعیت داری

  2. کاوه said

    نقش همسر لوط رو درک نکردم.
    نور هم اینجا برام انعکاس داشت ولی سیاسی. تاریکی چیزی جز فقدان نور نیست و وقتی سیاهی چون سیاهچاله های فضایی آنقدر عمیق هستند که نور رو جذب می کنن و در خودشون دفن می کنن حقایق انعکاسی نخواهند داشت و هویتشون از دست می ره و انکار می شن.
    انعکاس نور از درویش و بی اف برام عجیب بود. چون اشتیاقی که در نوشته ات به آن اشاره شد یکطرفه ست و بی اف به کس دیگری متمایله. فکر کنم نور هم دچار توهم و دوگانگی شده و عملکردش بر اساس احترام و شناخت نیست.
    در آخر هم برادر! عجب جیرجیرک خفنی داری که از یک کیلومتری صداش می رسه تا پنجره خانقاه ات. بگو یه جیر هم به افتخار درویش ما بزنه.
    دو پست آخرت بیشتر با روحیات من سازگاره تا اون رنگهای عجیب و گیج کننده.
    ——————–
    مرسی
    آره جیرجیرک خیلی خفنیه(:

  3. فری said

    شاید چراغ یه مجازه و در اصل نوری در کار نیس. روشناییِ صرف این دو انسان و آیینه بازتاب مفهومی است که ذهن آن دو برای تداعی آنچه واقعی است و جاودانه، ساخته و پرداخته که به هنگام دوری از هیاهو و جنجال خیمه شب بازی و در بازگشت به طبیعت، تصویری زیبا و خالص و ماندگار در دل آینه نقش می کند.
    ——————–
    wow
    چه تعبیری!!!!!!
    مرسی

  4. حامد said

    اون پسر پمپ بنزینیه منو یاد الهه های یونان میندازه.
    ——————–
    چه شاعرانه تشبیه کردی عزیزم

  5. Alfo said

    به نظرم می رسه که گاها نویسنده فکر می کنه که همه چیز رو برای خواننده تعریف مرده اما به واقع این طوری نیست و خواننده بخش هایی رو نمی دونه که نویسنده خوب می دونه!
    ——————–
    عزیزم (:
    نویسنده این بلاگ همیشه سعی می کنه هیچ چی رو تعریف نکنه به طور کامل و اگه یه روزی برسه که به این نیت بنویسه که همه چی رو تعریف کنه راهی براش نمی مونه جز ننوشتن
    خواننده های من تاحالا ثابت کردن چیزهایی رو توی نوشته های من می دونن که خود من هم نمی دونم و همین هم دلیل ادامه دادن منه

  6. جواد said

    سلام..
    ——————–
    سلام جواد جان
    بفرمایین تو دم در بده

  7. […] خانقاه: نترسید…نترسید…ما همه با هم هستیم(زیبا ترین شعاری که در طول عمرم در اجتماعات مردمی شنیدم این شعار بود وقتی که حکومت هاله نور در صدد ایجاد رعب و بدست آوردن امتیاز بر اثر این رعب و وحشت بود) لینک به منبع […]

  8. victor said

    خوشبختانه انگار آينه ها فراموش‌كار نيستن. ولي چرا هويت رو فقط با ديدن به رسميت مي‌شناسيم؟ پس حواس ديگه‌مون چي؟ احساس مي‌كنم هميشه بهشون بي‌حرمتي مي‌شه!
    ——————–
    نه ویکتور عزیزم
    ایجاد درک از بافت به غیر از دیدن از راه لامسه هم قابل درک هست حتی از راه شنیدن وقتی که تو لمس می کنی و صدای حاصل از برخورد بافت و عضو لمس کننده اما این که دیدن به خوبی بافت رو منتقل می کنه و اینکه هر بافتی کاملا می تونه هویت اون شی رو مشخص کنه ،شاید خیلی بی ربط نیست
    به هر حال وقتی شما صحبت از گل می کنید شاید بیشتر از تصویری که از گل دارید بوی گل هست که برای ما تصویر ساز هست و به قول معروفی بیشتر از خود گل ،در حافظه ما بوی گل وجود داره و همه حواس دیگه هم در جای خود بسیار ارزشمندند
    ولی
    نور و بینایی و دروغگویی به نوعی می تونند خیلی نزدیک به هم باشند و برای این شعاری که توی تایتل آوردم شاید همین حس بینایی و نیروی نور و واقعیت بافت رو بهتر می تونستم بیان کنم و رسیدن به حواس دیگه برای من خیلی سختتر بود

  9. hamlet said

    سلام
    احتمالا تو داری با روند خودبخود داستان مقابله میکنی؟
    ——————–
    سلام هاملت جان دلم تنگ شده بود برات
    روند خودبخود؟
    منظورت اینه که پلات های آماده دارم؟

  10. شعار said

    اين شعار جالب بود كه ملت براي هم مي گفتند:
    نترسيد، نترسيد، ما همه با هم هستيم.
    اما شعار جالبتر اين بود كه خطاب به حكومت و … مي گفتند:
    بترسيد، بترسيد، ما همه با هم هستيم.

  11. behrad said

    فوق العاده است!
    تصویرهات واقعا خیره کننده هستند.
    ایده ای که اینجا مطرح شده من رو یاد اون شعر معروف مولوی که به داستان فیل در اتاق تاریک می پردازد انداخت. نبود بازتاب نور گرچه اصل وجود اجسام را دگرگون نمی کنه ولی بر روی تصوری که ما از واقعیت اون ها داریم تاثیر می ذاره.
    به نظرم دلیلی که برای انعکاس نور از بدن بی اف و درویش اینجا مطرح شده بسیار جالب و تامل برانگیز است.
    ——————–
    مرسی بهراد جان
    و مرسی بابت یادآوری فوق العاده ات نسبت به شعر مولانا

  12. hamlet said

    منم دلم برات یه کوچولو شده بود!
    ببین عزیز جان… داستانهات خودبخود پیش میان درسته.. یعنی این قسمت لزوما دنباله قبلی نیست…. تو فقط مینویسی ولی با چگونگی شکل گیریش درگیر نمیشی… خب!.. حالا منظورم از کامنت قبل این بود که تو شاید از سیر داستان راضی نیستی یا شاید یه حس مخالفت داری که گاهی تو داستان خودشون رو نشون میدن؟… این یه سوال ه… اگه فکر میکنی جواب دادنش به عنوان نویسنده به داستان لطمه میزنه.. جواب نده.. بالاخره جوابش دیر یا زود مشخص میشه.
    ———————
    هاملت عزیزم
    اول توضیحم رو می دم و بعد خواهشی ازت دارم
    توضیح:
    دیدی که من نسبت به جهان و همه ماتریال درون اون دارم اینه که عناصر تشکیل دهنده جهان بخصوص عناصر جاندار روی زمین (چون من واقعا هیچ اطلاعی از مابقی جهان ندارم حتی نسبت به زمین خودمون یه اپسیلون بیشتر اطلاعات ندارم)در یک زمان خیلی خیلی کوتاه و در پوزیشن های متفاوت با هم برخورد می کنند و هر بار با دفعه قبل خیلی خیلی فرق داره در نتیجه این دیدگاه من در داستانهام هم تسری پیدا کرده و معمولا سعی می کنم داستان ها کات های بسیار کوتاه از زمان و شامل میزانسن های متفاوت و پوزیشن های غیر تکراری باشه البته سعی می کنم
    فکر نمی کنم که جواب دادن به یک سوال هیچ وقت به ادامه یک اثر هنری لطمه بزنه
    و خواهش
    خواهش می کنم که اگر حوصله داشتی راجع به حس مخالفت کمی برام توضیح بدی چون متوجه نشدم
    (:

  13. موافقم.
    واقعاً زیباترین شعاره.
    ——————–
    موافقم و این تکرار موافقت می تونه رزونانسی باشه در جهت شادی بی نهایت

  14. sepehr said

    mıkhoonam
    ——————–
    مرسی
    تو برای من استادی در تغییر طرز تفکر و شکل دهنده این وبلاگ بطور غیر مستقیم هستی و خوشحالیم رو پنهان نمی کنم از اینکه این وبلاگ رو می خونی

  15. Foxy said

    Darvish ehyanan be pesare pomp benzini hesadat nemikone?

    To postat har dafe gashangtar mishan. Dar haale pishrafti engar hamash.
    ——————–
    اینکه درویش به پسر پمپ بنزینی حسادت می کنه یا نه ،ممم ،تا حالا که نکرده
    و اینکه پست ها قشنگتر می شه حتما دلیلش رو می دونی،آشنایی با تو ،بله دقیقا با تو برای من عامل پیشرفت هست ،کسی که داستانهاش ،شعرهاش تحسین برانگیزه و با اینکه این همه هنر داره اصلا خودخواه و مغرور نیست
    تو مهمی و همین اهمیت مشعشع تو هست که من رو مثل کسی که بعد از خوردن مشروبی خوب و کشیدن سیگاری عالی در حال گوش کردن به آهنگی محشر هست توی یه ماشین کروکی توی جاده ای پر از درخت و خلوت ، نسیم خیلی خوبی بدون اینکه موهای سرش رو به هم بزنه به بدنش می خوره اون که بدنش لباسی نداره و کنار دستش هم عشقش نشسته که اون هم بدون لباس هست و مشروب خورده و سیگار می کشه ، مشتاق می کنه به ادامه رانندگی

  16. hamlet said

    من برای توضیح دادن همیشه حوصله دارم… ولی توضیح نمیدم چون چیزی که گفتی اصل موضوع ه!… چیزی که حدس زدم انگار مربوط به دیدگاهت ه نه مخالفت.
    ممکنه خواهش کنم دقیقتر توضیح بدی… با مثال!… منظورت از عوض شدن پوزیشن ها چیه؟… همه چی رو بگو… کنجکاو شدم.. شدید!
    ——————–
    تغییر پوزیشن:
    پدر یکی در می آد بقیه خوشحالن
    شاید این جمله برای من خیلی کلیدی ولی گنگ باشه اما شاید برای تو خیلی واضح باشه یا که نه…شاید قابل قبول باشه یا که نه…شاید همزمان با هم در یک پوزیشن نسبت به ادارک جمله توضیحی بالا باشیم یا که نه
    این چند خط به طور کلی تغییر پوزیشن برای من معنی می ده ولی خیلی ساختار شکیلی نداره
    یعنی یه جورایی اصلا ساختار نداره
    مممنون که ادامه می دی این بحث رو چون جمله بالایی که مبنی تغییر پوزیشن برای من از امروز ظهر شده همین الان به ذهنم رسیده
    پس به نظر من در هر لحظه از 24 ساعت احتمالی روز و شب تغییر پوزیشن در این خلاصه می شه
    پدر یکی در می آد بقیه خوشحالن

  17. hamlet said

    منظورت این که همه در شرایط همیدگه قرار میگیرن؟.. فقط زمانش متفاوت ه ؟
    یه چرخش ثابت از شرایط و موقعیت؟… مثل تبدیل شدن!
    اگه منظورت رو درست گرفته باشم.. منم باهات موافقم. و بنظرم این به قولی سوخت و سوز نداره.
    ———————
    یه جورایی همون در شرایط همدیگه قرار گرفتن هست اما
    به نظر من زمان مثل یک تصحیح کننده موقعیت ، به طور خستگی ناپذیری در حال گذاشتن موجودات در موقعیت های متفاوت از لحظه های پیشین است و این می تونه شرایط همسان برای موجودات متفاوت و یا شرایط غیرهمسان برای موجودات متفاوت باشه
    یعنی
    زمان در حکم یک نرم افزار تصحیح کننده در هر زمان نحوه قرار گرفتن موقعیت ها را نسبت به موجودات تغییر و یا تصحیح می کند

  18. این فضای درویش و بی افت داره زیادی تکراری میشه ها (اخطار)
    سلام
    استرومبولی رو ندیدم ببینم پس
    ——————-
    فضای درویش و بی اف رو این داستان بعدی عوض می کنم(جدی گرفتن اخطار)
    سلام عزیزم
    نه استرومبولی رو نبین چون یقین دارم حالت از یه همچین فیلمی که می تونست سکانس اختتامیه محشری داشته باشه به هم خواهد خورد و همه فیلم یه طرف و سکانس افتضاح اختتامیه هم یه طرف

  19. eli said

    اره اون شعار خیلی قشنگه.
    داداشی متن یکم سنگین بود.و تازه این وسط صحبت اطرافیانم خوندن و درک کردن من رو مختل کرده بود.ولی خیلی جالب بود. من همیشه درگیر اینم که چی واقعیه و چی نیست. و گاهی به واقعیت خودم هم شک میکنم.
    راستی نمیدونم چرا ولی به لوط و همسرش و شهر سدوم علاقه خاصی دارم.

  20. eli said

    هر چند در واقعی بودن اونا(لوط و همسرش و سدوم) هم اطمینان ندارم.

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: