مالهالند درایو -تقدیم به اریزرهد با احترام زیاد به همه خوانندگانم

بی اف که از پمپ بنزین بیرون اومد دیگه شب شده بود ،به سمت خانقاه رفت و به خاطر تاریکی غلیظ و غیر معمول کوچه کمی عصبی شد، نزدیک در که رسید پاش به چیزی گیر کرد و سکندری خورد،بعد از اینکه خودش رو جمع کرد موبایلش رو روشن کرد و با کمک نور اون به چیزی که دلیل افتادنش بود نگاه کرد، شوکه شد.بی اف داشت به یه جسد نگاه می کرد که گردنش به طرز عجیبی پیچیده بود و احتمالا همون پیچش دلیل مرگ بود.جریان سردی از نوک پا به سمت سر بی اف شروع به حرکت کرد و موبایل از دستش به زمین پرت شد و جلوی صورت به خاک مالیده شده جسد افتاد ، نور سرد موبایل صورت بی روح جسد رو به صورتی تصادفی نورپردازی خلاقانه کرد.بی اف متوجه نشد که چند وقت گذشته اما وقتی که به خودش اومد توی اتاق خانقاه بود و متوجه شد به غیر از خودش، درویش و عبدالله و یک آقای چاق و سیبیلو و یک مرد جوان هم در اتاق هستند.
آقای چاق و سیبیلو گفت :خوب می تونیم شروع کنیم چون شاهدمون به هوش اومد و رو به بی اف کرد و گفت :پسر جون من بازپرسم می تونی حرف بزنی؟
بی اف سرش رو به نشونه منفی تکون داد اما بازپرس اهمیتی نداد و پرسید:اونیکه دم در دیدی رو می شناسی؟
بی اف دوباره یاد جسد افتاد و از هوش رفت.
بازپرس که بهش انگار برخورده باشه به مرد جوان که دستیارش بود چیزهایی گفت بعد رو به درویش کرد و گفت:فکر می کنم بیشتر از این نباید وقتم رو برای این پسر تلف کنم.شما جسد رو می شناسید؟
درویش گفت:نه!
بازپرس خواست سوال دیگه ای بکنه که ناگهان زنی در جمع ظاهر شد.تقریبا همه ترسیدند اما درویش حتی تعجب نکرد چه برسه به ترسیدن.
زن به سمت درویش رفت و گفت:هنوز هم که دروغ می گی!و بعد به بازپرس گفت:اون رو می شناسه!
بازپرس همکارش رو که پریده بود تو بغلش به سمتی پرت کرد و به زن گفت:شما کی هستین؟
لحن حمله ای بازپرس اثری در روحیه زن نکرد و زن با خونسردی به چشمای بازپرس نگاه کرد ولی چون بازپرس قدش از زن کوتاه تر بود به طرزی کاملا تاثیر گذار نگاه رو به پایینش به درون مغز بازپرس نفوذ کرد.
زن گفت:من گذشته درویشم.
بازپرس انگار که جدیدترین جوک سال به زبان روسی رو شنیده باشه خیلی بی معنی خندید.عبدالله به سمت زن یورش برد ولی از بین بدن زن رد شد و با جای مهر روی پیشونیش به دیوار خورد و روی زمین ولو شد.
بازپرس از درویش پرسید:این خانم راست می گن؟
درویش گفت:بله.
بازپرس گفت:و شما قبلا زن بودین؟
درویش گفت:بله.
بازپرس گفت:چطور؟یعنی توی زندگی قبلیتون؟تناسخ و این حرفا؟
درویش نگاهی به بازپرس کرد مثل نگاه نوزادی به پدرش وقتی که پدر داره سعی می کنه شکلک براش در بیاره و نوزاد ده روزه رو شاد کنه اما نوزاد هیچ اهمیتی به رفتار پدر احمق نمی ده ،بعد گفت:من تغییر جنسیت دادم.
بازپرس آهی کشید و عقب عقب رفت تا به همکارش خورد و به دلیل وزن سنگینش باعث شد همکارش هم به جمع ولو شدگان روی زمین اضافه بشه.حالا 3 نفر روی زمین ولو بودند.بی اف و عبدالله که هردو بی هوش بودند و همکار بازپرس و 3 نفر هم روی زمین ایستاده بودند.درویش و گذشته درویش و بازپرس.
بازپرس خودش رو جمع و جور کرد و از درویش پرسید:پس شما جسد رو می شناسین؟
درویش گفت:بله.
بازپرس پرسید:می شه توضیح بیشتری بدین؟
درویش گفت:ایشون قبلا بی اف من بودند.
بازپرس که پیش خودش حلاجی می کرد که آیا داشتن یه بی اف برای یه مرد گناه هست یا نه ،ناگهان با صدای زن از فکر بیرون اومد، زن یا همون گذشته درویش گفت:درویش اون رو کشته!
بعد زن به صورت درویش تف انداخت ، درویش تف رو پاک کرد وگفت:نه من نکشتمش.
زن فریاد زد:تو عشق من رو کشتی.
بازپرس خواست دخالتی بکنه که ناگهان بدنی با سر پیچ خورده جلوش ظاهر شد و بازپرس از ترس دیدن جسد به صورت سر پا و سرحال به زمین پرت شد و این بار به همکارش نخورد اما همکارش که دیگه دلیلی برای به هوش بودن نمی دید ،بی هوش شد و حالا روی زمین 3 نفر بی هوش افتاده بودند.جسد دست بازپرس رو که به رنگ سفید با ته مایه آبی چرک در اومده بود که البته رنگ تمام بدن بازپرس بود گرفت و بلندش کرد.بازپرس هم چاره ای ندید و بلند شد،جسد پشتش رو به بازپرس کرد و به این ترتیب صورتش روبروی بازپرس قرار گرفت و گفت:درویش قاتل من نیست ،یعنی دروش زمان حال ، بلکه اون زن من رو کشت.
بازپرس به طرف زن برگشت اما اثری از زن ندید به سمت جسد برگشت جسد رو هم ندید،حتی درویش هم نبود،هیچکس نبود،نه بی اف نه عبدالله و نه همکارش.کمی چشماش رو مالید و روی تختخواب نیم خیز شد و به همسرش که کنارش خوابیده بود نگاه کرد.خواب عجیبش رو توی دفترچه ای که کنار چراغ خواب روی میز کوچیک کنار تخت می ذاشت نوشت و دوباره خوابید.

Advertisements

21 دیدگاه »

  1. درود بر این ذهن زیبا !
    ——————–
    (:

  2. خیلی مالهالند درایوی بود.
    فقط سیلنسیو سیلنسیو کم داشت!
    راستی هرکول پوآرو تو مالهالند چی کار می کرد؟!
    ——————–
    من می گم شکل یه نفر که آشناست بود

  3. دنياي پيچ در پيچي شده با اين وجود در قلمرو داستان هر عمر ذهني صرفاً امر عيني است چيزي كه مارا به سمت ذهنيت هدايت مي كند، مفهوم كلمه است.
    راستي چقدر اريزرهد خاطرخواه پيدا كرده؟ هر جا ميري قربان صدقه اش مي رن.
    ——————–
    این «کلمه» چه حقیقت غریب و ناشناخته ای هست دیونیزوس عزیزم که شاید بدون آنکه قدرت خارق العاده ای به کسی تفویض شده باشد بتواند به تنهایی و با قدرت ایمان یک کودک ،»کلمه» مرده ای را زنده کند
    اما
    اریزرهد خاطرش برای من همیشه خواسته بوده و دیگران رو نمی دونم که اون مربوطه به اریزرهد و دیگران

  4. مالهالند درایو رو دوس دارم و اریزر هد رو – هم فیلمشو هم شخصشو –
    سلام
    ولی داستانت چنگی به دل نمی زنه!
    ببین با این ترفند که تهش بگی این خواب بود من گول نمی خورم خواب بوده که بوده حالا چون خواب آدم بی در و پیکره دلیل نمیشه داستانت ساختمند نباشه
    !
    ——————–
    والتر عزیزم
    راستش ،یعنی اگه بگم داستانم چنگی به دلم می زنه که دروغه،اگه بگم نمی زنه بازم دروغه
    می دونی دوست خیلی خیلی خوبم
    هروقت یه چیزی می نویسم خودم می مونم که این چیه؟خوبه؟بده؟از کجا اومده؟وقتی می رسم به این سوال به خودم می گم از ناخودآگاه
    قبوله که خدا پدر فروید رو بیامرزه که ناخودآگاه رو رو کرد اما چه کنم که واقعا از ناخودآگاه می آد و اونجا تنها جاییه که من هستمی نیست.این داستانه هم مال اونجاست.همه داستانام مال اونجاست
    خیلی حلم گرفته شد که چنگی به دلت نزد
    نه به خاطر اینکه من نویسنده ام ها
    نه
    به خاطر اینکه تو خواننده اش هستی و من برام خیلی مهم بود نظر تو و خوب حالا حالم گرفته شد ،با خودم می گم کاش به دلت می نشست ولی
    یه سوال
    ساختمند یعنی چی؟چطور این رو راجع به داستانهای قبلیم نگفتی؟این برام سواله که ساختار موردنظر تو چی بوده؟می شه بهم بگی؟برام مهمه
    مرسی بابت نظرت

  5. hamlet said

    مثل کابوسهایی بود که وقتی آدم تب میکنه میبینه.
    چرا درویش تو یه خواب که مال یه آدم جدید ه شبیه من شده؟!
    ——————–
    هاملت عزیزم
    من که زیاد تو رو نمی شناسم اما
    همیشه بهت فکر می کنم
    و اگه توی داستانم به طور کاملا عجیبی درویش شبیه تو شده برام خیلی خوشاینده
    یعنی شخصیتی خلق شده که شبیه کسی هست که من دوستش دارم اما هیچچی ازش نمی دونم
    i feel good to near you

  6. baraye avalin bar dastanet manteghi be nazar miresid! 😀
    age bazporsa kaboos nabinan pas ki az in kabosa bebine 😉
    ——————–
    شاهزاده خانم
    حرف حرف شماست
    اگر شما بفرمایید پس داستان منطقی است
    (;

  7. Alfo said

    کلی حال کردم و کلی خندیدم. مثل این می مونست که یه آدم خالی بند و معرکه گیر داره یک داستان رو با حرارت تعریف کی کنه.
    خوب، داستان از وسط شروع می شه و به یک جایی ختم می شه.با بی اف و جسد شروع کردی. به خواب بازرس یا به قولی بازپرس رسید.
    یک نصیحت که خودت چند سال پیش داشتی: هرچی کمتر بنویسی خواننده بهتر می خونه و بهتر درک می کنه!
    ———————
    lol
    واقعا هم داستان رو یه خالی بند مثل من داشت تعریف می کرد ولی خوب اینکه حرارت داشته باعث دلگرمیه اونم برای کسی که خودش داستاناش پر حرارت ترین داستان هاست
    من راستش اون موقع ها به طرز احمقانه ای اصرار داشتم که هیچوقت نصیحت نمی کنم ولی مثل اینکه نصیحت کردم آلفو جان
    اما
    چشم
    سعی می کنم به همون حرفی که می گی خودم گفتم عمل کنم
    مرسی
    (:

  8. اصلن این بازپرس کیه درویش و بی اف رو کامل می شناسه و یهو اومده تو . در مورد اون ای میل باید بگم خودم بودم و تو همین جند روزه ترانه برات می فرستم که روش کار کنی اوکی؟
    ——————–
    واقعا کیه؟سعید واقعا بازپرس کیه؟من از بازپرس ها به طرز لجوجانه ای متنفرم
    مرسی بابت اینکه جوابم رو دادی
    منتظر ای میل هستم ولی قسمت می دم به این خط ای .دی .اس .ال که تو ایران خیلی مهمه داشتنش اگه دلت نیست که من روش کار کنم بهم بگو عزیزم

  9. GoLnish said

    Vaaaaayyyyy Fogholaaaade boood! Man asheghe in dastan shodam, Jenayi, khande dar, mysterious, to fogholadeyi kharmagas joooonam
    ——————–
    شرمنده امون نکنید گلنوش خانم
    وییییییییییییییییییییییییییز وییییییییییییییییییییییز(این صدای کیف کردن یه خرمگسه وقتی ازش تعریف می کنند دقیقا هم همین قدر «ییی» داره

  10. victor said

    چرا مي‌خواي درويش رو در معرض قضاوت قرار بدي؟
    ——————–
    ویکتور عزیزم
    چند شب پیش یه برنامه دیدم مستند راجع به اسکار وایلد خیلی یادت کردم
    نه عزیزم
    من قاضی یا بازپرس نیستم و ازهرچی قاضی و بازپرسه متنفرم
    نه درویش رو به قضاوت نکشیدم اما یه چیزی بوده تویه خوابی
    نمی دونم اما من به شدت به درویش احترام می ذارم

  11. behrad said

    اگر اشتباه نکنم توی مالهلند درایو نصف فیلم رو که ظاهرا اون زنه خواب می دید در واقع ،حقیقت داشت ولی آن طور تصویر شده بود که شخصیت اول فیلم دوست داشت باشند. یعنی جوهره ی وقایع حقیقت داشت فقط جای نقش ها عوض شده بود. آیا در داستان درویش و بی اف هم واقعا کسی آدم کشته یا تغییر جنسیت داده؟
    البته ظاهرا اینجا یک نفر که تا به حال ربطی به داستان نداشته این خواب را دیده. آیا بازپرس وارد داستان می شود؟
    خب انگار مجبورم که صبر کنم!
    در ضمن به نظرم اصل داستان خیلی خوب بود (سر گیجه آور و غافلگیر کننده مثل مالهلند درایو) فقط بهتر بود که این خواب را کسی می دید که قبلا می شناختیمش تا می شد بهتر در موردش قضاوت کرد.
    ——————–
    بهراد عزیزم
    رویا نمود اشتیاق روزانه یا دایمی منه
    بازپرس هم رویایی دید
    این که رویای او حقیقتی رو نمودار هست یا نیست به نظر من جواب اینه:هست
    اما اینکه بازپرس بازم هست یا نه بعدا معلوم می شه اما هیچ الگوی روایتی خطی در خانقاه رعایت نمی شه
    مرسی از نظر کاملت
    (:

  12. کاش میشد
    ناخودآگاه را در آورد بیرون و انداخت جلوی سگ !!!

  13. victor said

    مرسي كه به يادم بودي.باشد كه من هم در سماع روزانه به ياد تو و زاويه‌ي پرقصه‌ات بيفتم.
    خودت قضاوتش نمي‌كني. داري ما رو وادار به قضاوت مي‌كني.
    من قاضي خوبي نمي‌شم. چون گذشته‌ي آدمها برام مهم نيست. من درويش مي‌شناسم. اون زن قاتل اهميتي نداره. همون طور كه تو داستان محو شد، از ذهن من هم پاك شد.

  14. اميد said

    به يك باره خواننده را از درون فضايي طنزآلود و معما گونه بيرون كشيدي و به او باوراندي كه زندگي، يك زندگي معمولي است و اگرچه داستاني كه تا قبل از جمله‌ي پاياني، خواننده را به اضطراب و ترس و كنجكاوي رسانده بود و با جمله‌ي آخر مي‌فهمد كه رويايي ناشي از پر خوري ديشب نبوده است، اما همچنان ته ذهنش از واقعيت بالقوه‌ي داستان واهمه دارد. من خودم دوست نداشتم از خواب بازپرس بيرون بيايم.
    ——————–
    امید عزیزم
    صادقانه بگم برای من اضطراب و ترس و کنجکاوی از جایی شروع شد که بازپرس بیدار شد و بعدش فکر کردم که شاید قبلش بیدار بوده و الان داره فکر می کنه بیداره و در حقیقت اونم بی هوش شده و چیزی توی اون فضا می بینه

  15. hamlet said

    رویا بازتاب واقعیت ه… ولی تاب! خورده… ولی بازم ماهیتش با واقعیت یکی ه.
    گفتی رو داستانهات فکر نمیکنی…. خودشون از ضمیرناخودآگاهت گفته میشن… تو تو عالم خلسه داستان مینویسی؟!… اگه اینطوره پس باید یه ارتباطی با اشخاص خاصی داشته باشی تا اونها اینطور خودشون رو ظاهر کنن.. پس داری از یه موضوع حقیقی مینویسی که شاید خودت زیاد تو جریانش نباشی.
    شخصیت درویش شبیه من نیست… فقط تعجبم از وجود مردی ه که بی اف داره و در گذشته زن بوده… حالا هر چند تو خواب بوده.. ولی یه شخصیت…… (نمیدونم بگم چی) که تو هیچ داستان یا نوشته ای حتی ردی ازش ندیدم.
    دستم به این ضمیر ناخودآگاهت برسه میبوسمش که واسه همه داستان داره.
    ——————–
    یه ارتباط خاص
    هاملت تو توی ایجاد تعلیق معرکه ای
    شاید باشه
    شاید واقعا باشن
    ضمیر ناخودآگاه من هیچوقت نمی تونه به این افتخار دست پیدا کنه چون هیچ کس نمی دونه کجاست
    ولی من تورو خیلی دوست دارم

  16. Alfo said

    ممنون. تو تنها کسی هستی که امیدواری نود و نه درصدی می ده. حتی برای یک خط
    ——————–
    عزیزم
    اگه به هیچ چی ایمان نداشته باشم به این ایمان دارم که من تنها کسی نیستم

  17. 😕
    ——————–
    me too

  18. ناجور said

    I was in your home now!
    what do u mean you were in my home now?
    I just was in your home now!
    ——————–
    من چرا یادم نمی آد این جمله ها کجا گفته شده؟

    • !Dick Lorent is dead
      ——————–
      من حتما باید بهت بگم قبل از اینکه بهم این خبرهارو بدی زنگ بزنی؟

  19. kariz said

    دیروز ایزابلا برنامه کودک می دید بعد عمو پورنگ اینو می خوند که شاعرش شکوه قاسم نیا هست . بعد من یاد این پست تو افتادم .
    ديشب خوابت رو ديدم
    – چى ديدى ؟
    ديدم كه ماهى هستى ,تو حوض آبى هستى
    چه عالى !
    گربه اومد تو رو برد، سرپا نشست تو رو خورد
    چه بد شد !
    خونت چكيد تو باقچه، جاش در اومد يه قنچه
    چه عالى !
    گرگِ اومد تو رو چيد، از توى باقچه دزديد
    چه بد شد !
    بعد تو رو برد اون بالا،
    خوب ؟!
    گذاشت ميون ابرا
    چه عالى !
    ابر ها تو رو نديدن ، بارون شدن چكيدن
    چه بد شد !
    افتادى از اون بالا، رو بوم خونه ما
    دويدم و دويدم، به پشت بوم رسيدم، اما تو رو نديدم
    چى ديدى؟
    نه گل بودى نه ماهى، كلاغ بودى ، كلاغ پر سياهى.
    كنار تو نشستم، تو نوك زدى به دستم، من هم، نوكت رو چيدم!
    يهو از خواب پريدم
    نوكم رو بده،
    نمى دم !
    نوكم رو بده،
    نمى دم !

    ——————–
    الهی من فدای این ایزابلا بشم که هرچی هم ببینه برام مهمه

  20. eli said

    خیلی باحال بود.یه جورایی عجیب بود. ولی یه سوال برام پیش اومد چرا بازپرس باید توی خواب درویش و بی اف و بقیه رو ببینه؟
    راستی از اون قسمت که به پیشونی عبدالله اشاره کردی خیلی خوشم اومد.

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: