هملتیسم

بی اف از پله های راه پله که بالا می آمد و طبق معمول هم با تی شرت بسکتبالی و شلوارک.یعنی اینبار خیلی هم طبق معمول نبود و رفته بود به پسری که توی پمپ بنزین کار می کرد سر بزنه و یه کمی هم شارژ بود از تعریف هایی که پسر از اون کرده بود و داشت برای خودش زیر لب یه چیزهایی هم زمزمه می کرد.چون شما خواننده های خیلی گلی هستین و همیشه به خانقاه لطف داشتین من یه کم می برمتون جلوتر که بشنویم چی زمزمه می کنه بی اف،شاید موقعی که شارژ هست ،چیزی که زمزمه می کنه ، یه چیز درست و درمون مستقیم برآمده از نهادش باشه ،اینجوری یه کم هم بیشتر باهاش آشنا می شیم.ولی بی اف رو الان همزمان با همون بالا اومدن از پله ها می شنویم و این مدتی که من ور زدم ،بی اف فریز توی ذهن ما مونده بود و حتی شاید بهتره از یه کم قبلتر یعنی از موقعی که از در اومد تو بشنویمش
زندگی ام مثل الماس و عشقم پاک است،فرشته ای را دیدم،یقین دارم که به من لبخند زد
بله دوستان …این… احتمالا شعر از خود بی اف نباشه، یه کمی صبر کنید…
من دوباره زندگی که توی دنیای داستانم هست رو فریز کردم رفتم سرچ کردم دیدم یه چیزی شبیه به آهنگ «تو زیبایی»از جیمز بلانت هست.اینجا ایران هست و حق کپی رایت وجود نداره پس دلیلی نداره که من خیلی به این مساله اهمیت بدم که چرا بی اف با من در میون نذاشت که این شعر مال خودش نبوده.نمی دونم ولله شایدم بوده و جیمز بلانت حق کپی رایت رو رعایت نکرده و …
به هر حال بی اف داشت از پله ها می اومد بالا که چشمش به هیکل ناقص و کوچولویی که نشسته به نرده ها تکیه داده بود افتاد.خوب اون هیکل ناقص و کوچولو که من رو شدیدا یاد یه رییس جمهور می اندازه که شاید شما هم می شناسینش رو بی اف از پشت دید.یه خنده ای تو دلش کرد که خیلی بلند بود یه پوزخندم رو لبش نشست که خیلی بلند نبود یعنی صدا نداشت.اومد مثل همیشه با غرور ذاتیش از کنار اون رد شه ولی نگاهش یه جوری وقتی داشت رد می شد از سمت راست شونه اش به پایین متمایل شد آخه اون هیکل یه تکونی به خودش داده بود.آخ ببخشید دوستان …با اینکه می دونم همتون می دونید اون کیه اما اسمش رو می گم باز .عبدالله بود که سرش رو گذاشته بود روی دستاش که به شکل ضربدری روی زانوهای بغل شده اش قرار گرفته بود و اون تکونی که می خورد هم به خاطر این بود که عبدالله داشت گریه می کرد.بی اف یه کمی براش عجیب شد قضیه ولی گفت به من چه.نکبت!خیلی خوشم می آد ازش.
باز بی اف اومد که بره اما شنید که عبدالله داره می گه:دلم می خواد بمیرم
ولله من راستش نمی دونم عبدالله متوجه بی اف شده بود یا نه.یعنی الان که خوب فکر می کنم می بینم نه متوجه اش نشده بود.بی اف هم فهمید که عبدالله متوجه نشده وایساد ببینه این یارو چرا داره گریه می کنه و حرفهایی رو که می زنه چی می گه دقیقا
عبدالله تو هق هق هاش گفت:بمیرم…می خوام بمیرم خدااا
بعد یه کمی سرش رو به سمت چپ روی دستاش گردوند و با دست راستش چشماش رو یه کم مالوند و باز با هق هق که اینبار خنده هیستریکی هم قاطیش بود داد زد:خداااا…کدوم خدا؟
بی اف خشکش زد.عبدالله می گه کدوم خدا؟
عبدالله سرش رو برگردوند روی دستش ولی این بار به سمت راست و این باعث شد که بی اف رو ببینه.سرش رو آورد بالاتر تا بی اف رو راحتتر ببینه و بعد خنده اشک آلودی کرد و گفت:شنیدی؟برو به حضرت درویش بگو پس.آخه اون به خدا ایمان داره.اما من فقط تظاهر می کنم
بی اف نگاهش رو از عبدالله برداشت و به سمت اتاق رفت اما با صدای نعره عبدالله ایستاد و برگشت دید عبدالله تمام قد که البته، همه قدش هم به سرشونه های بی اف نمی رسید، ایستاده و داره با خشم داد می زنه:خدا نیست.می فهمی؟اون درویش جون همه رو خر کرده.خدا نیست.اونورهم هیچ خبری نیست اگرنه من تا حالا خودم رو کشته بودم.
عبدالله به سمت بی اف اومد اما بی اف برگشت و در رو باز کرد و رفت تو و در رو محکم پشت سرش بست

Advertisements

22 دیدگاه »

  1. najur said

    اِ؟ خب چرا؟
    ———–
    خیلی چیزها هست ناجور جان که من نمی دونم

  2. حامد said

    نمیدونم باشه یا نباشه ولی این رو میدونم که آدمی خودش محور زندگیش هست. حالا به نیرویی عظیم و برتر اعتقاد دارم که شاید اون همون خدا باشه.

  3. سروش said

    بازم مثل همیشه عالی بود من که لذت میبرم چون گمان میکنم صاحب قلم مانند قلم انسان پیچیده و دوست داشتنی باشه
    موفق باشی
    ————-
    *:

  4. aseman22 said

    Khob baghiash chi?
    ——————–
    !

  5. جواد said

    داره جالب میشه.

  6. hamlet said

    سلام
    من داستان درویش و بی اف رو نصفه نیمه خوندم… یعنی از خیلی وقت پیش ولی نه همیشه… انگار دنباله دار نیست.
    حالا چرا هر کی تو کارش میمونه به وجود خدا شک میکنه؟.. دیوار کوتاه تر از دیوار خدا پیدا نمیکنن؟!

  7. خیلی پیچیده و درگیر کننده و قشنگ بود. من خوشحالم بی اف عبدالاه رو تحویل نگرفت. چون با برداشتی که از بی اف داشتم فکر کردم الان دلش می سوزه و می خواد به عبدلاه دلداری بده. خب شکر خدا اینطوری نشد.
    من از جیمز بلانت بدم میاد. چرا بی اف آهنگاشو می خونه؟؟!!! نمی شه نیروانا بخونه؟
    نمی شه یه کم بیشتر از پسر هات پمپ بنزینی و رابطه ش با بی اف بنویسی؟
    (خب ببین من کارم تحمیل عقیده هستش)

  8. خیلی خوبه که عبدالله با همه نکبتیش بازم آدم بده نیست و کلاً کسی تو خانقاه آدم خوبه یا آدم بده نیست… من دلم واسه عبدالله سوخت برای اولین بار… البته نه زیاد… دلسوزی خفیفی بود اما خب بازم دلسوزی بود… دیدی آدم مثلاً یه قورباغه رو می بینه که زیر چرخ تریلی پهن شده و میگه آخی طفلکی اما خب بازم چندشش میشه؟ منم دلسوزیم از همین مدل بود.

  9. این سالاد ما هم که همش علاقه به خیانت و هیجان و روابط نامشروع و این قبیل مسائل کسل کننده داره!

  10. کاریز said

    اما من دلم برای عبداله و تنهایی اش میسوزه نه دلسوزی به مدل قورباغه ای ، دلسوزی از مدل ادمیش .

    میگن اونایی که به خدا بدو بیراه میگن ببا ایمان ترین افراد به وجود و قدرت خدا هستند .

  11. Alfo said

    اگه به خدا بد و بیراه میگه یعنی قبولش داره دیگه
    ———-
    Perhaps

  12. Chariot said

    ها چی میگه ؟؟؟
    اگه عبدالله شبیه همون کسی که من می شناسم باشه که می خوام سر به تنش نباشه … اصلن به جهنم که گریه می کنه … بزار اینقدر زار بزنه تا جونش درآد …
    ولی خب از اونجایی که می دونم اون فردی که من می شناسم هر 500 هزار سال یک بار خبر مرگش متولد میشه پس می دونم که عبدالله شبیهش نیست … ولی خب فرقی نکرد چون بازم دلم واسش نسوخت …
    من نمی فهمم دل سوزوندن کجای این ماجراس ؟؟؟!!!
    چیزای دیگه هم داشتم که بگم ولی به دلیل خود سانسوری نگفتم …
    ااا راستی چه طوری تو ؟؟؟!!

  13. اول باید بگم ادبیات این قسمت با همه ی قسمت های دیگه فرق داشت من و خیلی یاد ریپارد براتیگان می نداخت و اتفاقا خیلی هم قشنگ شده اون فریز کردن بی اف اما یه سئوال پیش اومد که تو کچایی ؟

  14. قطره اي خون كمتر يا بيش تر در مغز، زندگيمان را به طرز ناگفتني تباه و دشوار مي گرداند، چنانچه از اين قطره بيشتر از رنجش پرومته از كركسانش ، رنجور مي شويم. ولي باز در نمي يابيم از همه كنش ها كمترين دريافت ها از آن آنهايي است كه در پي يافتن خدايي هستند گويي هنوز نشيده اند كه» خدا مرده است» و در گذرگاه هاي تنگ به دنبال او مي گردند.

  15. ادبياتش خيلي فرق داشت . بكارت داستان از دست رفت . ما تو رو نمي شناختيم توي اين داستان . بي جا به نظر اومدي يه دفعه . قسمت قبل رو دوست داشتم . برداشت بي اف از بارداري به ش مي خوره ولي تاييد آناهيتا براي چي ؟

  16. ميگيد لطفا اون خدايي كه نيست كيه؟ چيه؟ كاملا ميشناسيدش كه ميگيد نيست ديگه.اين شناختو از پدر و مادرتون گرفتيد يا خودتون فيلسوفيد يا شايد هم قران مثلا…؟ شبيه خداي متشخص مسلموناست يا خداي اسپينوزا يا نيچه؟خيلي لطف ميكنيد اگه توضيح بديد!
    ————————
    دوست من
    نسبت به این جمله:»كاملا ميشناسيدش كه ميگيد نيست ديگه» و عواقب اون جمله مثل «شبيه خداي متشخص …»،درک مناسبی ندارم ،در نتیجه نمی دونم شناختی که شما به من نسبت دادین از پدر و مادرم بوده یا نه.در مورد فیلسوف بودنم ، از نگاه من هر کسی که سوالی می پرسه به راحتی فیلسوف هست و من هم جزو همون دسته هستم اما نفهمیدم که چرا فیلسوف بودنم یا نه مورد سوال قرار گرفته؟نکنه منظورتون از فیلسوف ،کسی هست که استاد دانشگاه یا نویسنده کتابهای معروف در زمینه فلسفه هست؟اگر اینجوریه نه ،فیلسوف نیستم.بازم می گم چون جملات شما خیلی سخت بود درکش نمی دونم چی جواب بدم و اضافه بر اون خیلی سخته که شخصی که توی بلاگ من نظر می ذاره و ازم انتظار جواب داده خودش بلاگ نداشته باشه یا حذف کنه آدرسش رو .خیلی دوست دارم با هم صحبت کنیم در موارد ابهام آمیز،اگه شما هم دوست دارین که با هم بحث و گفتگویی داشته باشیم،خواهش می کنم فقط با گذاشتن ای میل و قرار گرفتن در موضع پرسش کننده ای نشسته در تاریکی با من بر خورد نکنید.مرسی(:

  17. 1)جمله ي دوم عاقبت جمله ي اول نيست 2)درك غير مناسبتون رو بگيد 3)تعريف فيلسوف رو توي كتابها بخوانيد. قدر مسلم بدانيد هر كي سؤال كرد فيلسوف نيست(امروز سه نفر از من ساعت پرسيدن) 4)خداي متشخص يعني خداي انسان نما 5)منظور:همه ي هستها رو مي شناسيد كه ميگيد نيست و اگر بله كدوم خدا(باكدوم تعريف)نيست ؟ 6)سيستم سياهباز منو گذاشته تو تاريكي 7)اگر مثل اولي كتاب بنويسيد حق با شماست در مقال كامنت نميگنجد! فقط فكر كنيد!
    ——————–
    دوست من
    نوشتید:» 1)جمله ي دوم عاقبت جمله ي اول نيست»:
    این که جمله دوم عاقبت جمله اول نیست به طور کلی می تواند درست یا نادرست باشد،اما اگر برگردیم به کامنت قبلی شما جمله ها اینگونه آغاز :»ميگيد لطفا اون خدايي كه نيست كيه؟» و با جملاتی پرسشی و مربوط به جمله اول ادامه یافت که شما از من می پرسیدید:»چيه؟ كاملا ميشناسيدش كه ميگيد نيست ديگه» و بعد در ادامه همین جمله پرسیدید:»اين شناختو از پدر و مادرتون گرفتيد يا خودتون فيلسوفيد يا شايد هم قران مثلا…؟»که تصدیق می کنید که شما بعد از اینکه در جمله «کاملا می شناسیدش…»فرضی رو بنا کردین و جمله بعدی حتما باید عاقبت جمله قبلی باشد و جملات بعد هم دقیقا بر اساس همان فرضی که در جملات قبلی در نظر گرفتید بنا شده
    و گفتید:» 2)درك غير مناسبتون رو بگيد»:
    درک نامناسب من این بود که چطور اعلام نبود خدا از طرف عبدالله در آن داستان باید به این ربط داده شود که نویسنده/عبدالله حتما شناختی باید نسبت به خدا داشته باشد تا بفهمد که او نیست؟یعنی اگر من در شرایطی بزرگ می شدم که پدرم داروین ،(داروین بعد از نظریه تکامل) بود و به من می گفت که «پسرم ،به این نتیجه رسیده ام که اگر بتوانیم حوضچه گرمی داشته باشیم و در آن انواع و اقسام نمکهای آمونیاک و فسفر ،نور و دما و برق وجود داشته باشد، می توانیم به کمک فعل و انفعالات شیمیایی ترکیبات پروتیینی در آنجا پدید آوریم و اینها با تغییرات پیچیده ای که پسرم تو حالا برایت زود است بفهمی می توانند سلول اولیه تولید کنند از ماده ای غیر آلی» یا اگر در همان زمان کودکی من پدرم داروین به این نتیجه هم رسیده بود که همه موجودات زنده زمین از یک جوهر ساخته شده اند که می تواند در محلوی مغذی خود را به دو بخش تقسیم کند و این فعل و انفعال زیر فرمان ماده ای به نام دی ان ای قرار دارد و یا این را برایم تعریف می کرد که چهار بیلیون و ششصد میلیون سال پیش زمین یک توده گداخته بود و در آن جوهر حیات نبود و فضای جو زمین هم فاقد اکسیژن بود و اکسیژن ابتدا از راه فتوسنتز بعد ها در نباتات بوجو د آمد و همان نبود اکسیژن باعث شد که هسته های سلولی حیات که نسبت به اکسیژن واکنش پذیر بودند در فقدان آن دی ان ای تولید کنند یا اگر بعدا به من می گفت که امروزه به خاطر وجود اکسیژن هیچ حیات تازه ای حتی یک باکتری یا ویروس جدید پدید نمی آید و من با همان ذهن کودکانه ام می فهمیدم که کل حیات زمین دقیقا یک قدمت دارد و شجره نامه فیل و باکتری ها به یک اندازه است آنوقت کسی مثل درویش می آمد می گفت خدا هست من نمی پرسیدم خدا؟نه خدایی نیست؟من خدایی نمی شناسم و با همین شناختی که از او ندارم و با این اطلاعاتی که بابا داروین بهم داده می دانم که منشا حیات موجود خاصی نیست،آنوقت عجیب بود؟یعنی حتما باید چیزی که نیست را بروم کاملا بشناسم و بعد بگویم که نیست؟بدون تفکر قبلی نسبت به او نمی توانم از نبود واژه ای به نام خدا یا مفهوم یا اعتقادی به نام خدا شکایت کنم؟
    دوست من فرمودید:»3)تعريف فيلسوف رو توي كتابها بخوانيد» و بعد در یک مانیفست اعلام کردید:»قدر مسلم بدانيد هر كي سؤال كرد فيلسوف نيست» و در ادامه مثالی روشنگر بیان کردید:»امروز سه نفر از من ساعت پرسيدن»
    در مورد مراجعه به کتاب برای فهمیدن تعریف فیلسوف خوب من این عقیده را ندارم چون همیشه فکر کرده ام اولین فیلسوف هیچوقت کتابی در مورد آنچه بعدا او به آن تبدیل شد نخوانده بود
    در مورد قدر مسلمی که بیان کردید من گفته بودم از دیدگاه من هر کسی سوال می پرسد فیلسوف است و هنوز هم به این دیدگاه سخت باور دارم.علاقه به علم یا همان فیلسوف بودن از پرسیدن است که زنده می ماند و اصلا داشتن هر آگاهی از پرسش آغاز می شود.من که گفتم که شاید منظور شما مثلا این است که هایدگر فیلسوف است یا شیخ اشراق و در غیر اینصورت خرمگس فیلسوف نیست که در بلاگش سوال مطرح می کند.نه من همچنان عقیده دارم فارغ از هر تعریفی در هر کتابی که با پرسش شما فیلسوف می شوید و البته با پرسش در مورد چیستی انسان و اینکه او از کجا آمده و به کجا می رود شما در رشته ای خاص فیلسوف می شوید
    اهورانی جان
    آگاهی دادید:»4)خداي متشخص يعني خداي انسان نما»
    پیشاپیش از اینکه بدون پرسش من به من جوابی دادید ممنونم هرچند که اصلا نمی خواستم معنی این واژه ترکیبی را بدانم اما خوب شما لطف کردید و اطلاعاتی در اختیار من گذاشتید و این قابل ستایش است
    دوست من:»5)منظور:همه ي هستها رو مي شناسيد كه ميگيد نيست و اگر بله كدوم خدا(باكدوم تعريف)نيست ؟»
    باز هم من عقیده دارم و دلیلی نمی بینم که آن را تعمیم دهم که :برای نقض هر چیز کلی، یک مثال نقض کافی است و برای اثبات آن است که نیاز به اثبات در همه زمینه ها داریم پس این وظیفه من نیست که برای همه هست ها ابتدا در همه زمینه ها به اثبات بپردازم بلکه وظیفه من این است که اگر می خواهم هستی را در بعد کلیتی نقض کنم مثالی نقض بیاورم
    «6)سيستم سياهباز منو گذاشته تو تاريكي»
    خیلی متاسفم که سیستم ها همیشه در حال نابود کردن اجزا تشکیل دهنده خودشان هستند.البته این نظر من هست
    «7)اگر مثل اولي كتاب بنويسيد حق با شماست در مقال كامنت نميگنجد! فقط فكر كنيد!»
    فقط فکر کردن از عهده من خارج است و به همراه فکر همیشه دست به عمل می زنم در این مورد نمی توانم برای خودم محدودیتی قایل شوم
    اگر ناقص جواب دادم ببخشید ولی حتما می شود که در آینده در صورت پرسش شما و نیاز به دادن جواب که اشتیاقش همیشه درون من وجود دارد ،کاملتر به این بحث بپردازیم
    خیلی خوشحالم که جواب من را دادید

  18. قربونت برم تو که این یارو رو شستی چلوندی پهنش کردی جلو آفتاب خشک شه… دستت درد نکنه! این برادر تو وبلاگ من هم قدیما می اومد نظرات گرانمایه می داد از همونا که آدم زور به کــ-ونش میاد جوابشون رو بده اما خب مثل اینکه تو زیاد زورت نمیاد… بازم خوبه!

  19. منظورتان را از اين همه توضيح متوجه نشدم. مي نوشتيد ترانسفورميسم كافي بود. دقيقا اينجاست كه به تعبير شما ميگويم «حتما بايد شناختي نسبت به خدا داشته باشيد تا بفهميد كه نيست.» و اتفاقا فهميدم كه داريد!! از نوع قرآنيش!!! آن را ردكرده ايد چون در قرآن خداي اسلام اجي مجي ميكند و انسان از خاك بلند مي شود (هر چند به تازگي روشن دينان فكري اينها را توجيه كرده اند وسازگار. فيكسيسم حتا جلوي اين انگاره ايستاده). در هر صورت اين استدلال- خدا با تعاريف ديگر
    (مثل خداي اسپينوزا يا حتا به شيوه اي خداي ابن سينا) را رد نميكند بلكه آنها را تاييد مي كند وجاي پايشان را محكم تر.
    پسر خلف بابا! هنگام جان كندن پدر بر سر بالينش نبوده اي كه چطور انجيل در آغوش مي فشرد و از باري تعالا طلب عفو
    مي كرد. به علاوه در نوشته هايش مكررا ايمانش را به خدا اعلام كرده. داروين هست پاستور و انيشتين هم هستند از داروينيسم هم با خبر بوده اند باز ميگويند خدا. چون اوصاف خداي آنها با خداي ذهني شما متفاوت است.
    من از ابتدا هم داعيه ي اثبات خدا نداشته ام(براي خودم هم ثابت نيست و براي باور نبودنش از شما سؤال كردم) ولي شناختن باثابت كردن متفاوت است. شناسايي ناموجود هم داريم(ماهيت بدون وجود در ذهن).(بدانيم كه چه چيزي را با چه ويژگي هايي مي خواهيم اثبات كنيم)
    حرف ابتدايي تان را در مورد فيلسوف نفهميدم. چون اولين فيلسوف تعريف فيلسوف را نمي دانسته نمي توانسته فيلسوف باشد؟
    فيلسوف را معني تحت اللفظي كرده ايد و يك مانيفست تك
    ماده اي هم به زعم خودتان از من اراِئه داده ايد.تعجب كردم كه متوجه نشديد منظورم معني اصطلاحي ست.شما در هيچ رشته ي خاصي به جز فلسفه نمي توانيد فيلسوف به معني اصطلاحي آن شويد.
    مورد شش تان طعنه بود؟
    كلا مشكل مملكت اين است كه مردم «فقط فكر كردن از عهده شان خارج است» و هر چه به اذهان بكرشان خطور كرد فورا به نام فكر به منصه ي ظهور مي رسانندشP:
    اميدوارم چنانكه وبلاگ ها تان! از يك سرور ياحتا يك pc
    مي آيد از يك مغز در نيايدبا جناب Erazer! دوستتان به اقتضاي طبيعتش من را برادر ديد. شايد ازقبل مسلكش روزي مادر شود ولي بعيد است به عنوان دختر روزي برادر شوم!((:
    سر وصداي فشار آمدن به كونشان را شنيدم كه ديگر نرفتم. راضي به اين همه فشار نيستم.تر وتازه بماند براي بهره وري هم پالكي ها شان((((((((((((:::::::
    دوست عزيز تشكر كه بدون دري وري و يا احيانا طعنه جواب داديد.
    (زيست اول رو با 12 پاسيديم . لطفا زياد روش مانور نديد)

  20. مثل اينكه» فقط فكر كردن» وارد عهده تان شده. جملات انتهايي جواب دومتان اين تصور را ايجاد مي كند كه چنان چپتان پر است كه تا سي اپيزود داريد براي آدم استفراغ وسع كنيد. البته مي شود فكر كرد «حرف حساب جواب نداره».
    قبلا بايد عذر مي خواستم كه از تشت لغاتمان كرديم تو پاچه ي درياي واژگانتان.شرمنده اسائه ي ادب شد.خودتان ستايش
    خود پرفسور پندارانه اي هم كرده ايد كه اگر نمي كرديد فكر ميكردم جوابتان بي فحش ماند.
    دوستتان را خبر كنيد بگوييد هم اكنون رخت شويي مان تمام شد.
    ——————–
    آشنایی با شما اهورانی جان واقعا دلپذیره.این رو جدی می گم

  21. جدیداً مشاورها و روانپزشک ها کارشون رو درست انجام نمی دن. دیدی تو رو خدا؟

  22. eli said

    من اون اهنگ رو خیلی دوست دارم.نمیدونم چرا با وجود اینکه عبدالله رو دوست ندارم دلم براش گرفت.

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: