سمپتوم دو نفره

در اتاق باز شد و زنی با صورت گرد ، پوست برنزه و بینی بی نقص و موهایی خرمایی که به نظر می رسید به تازگی کمی چاق شده و بعد از او درویش داخل اتاق شد.بی اف به احترام زن از جایش بلند شد ولی احساس کرد خیلی کار بی معنی انجام داده یعنی با خودش گفت اگه درویش می خواست من برای این خانم احترام خاصی داشته باشم حتما قبلا خبرم می کرد تا با این شلوارک و تی شرت بسکتبالی تو اتاق نباشم.
زن دستش را دراز کرد و با بی اف دست داد و درویش او را معرفی کرد:آناهیتا
بی اف گفت:خوشبختم
آناهیتا :داداش در مورد شما زیاد حرف زده انقدر که امروز تصمیم گرفتم بیام شما رو ببینم
درویش گفت:چند روز پیش بچه آناهیتا به دنیا اومد براش جشن گرفته بودند خیلی خوش گذشت
آناهیتا گفت: اون شب ازش پرسیدم که چرا شما رو نیاورده و داداش گفت شما دوست ندارین جایی که مشروب می خورند باشین
بی اف لبخندی زد
درویش برای ماستمالی کردن قضیه چند روز پیش ، با دست به پشت آناهیتا زد ولی از قصد یه کمی هم محکم زد و آناهیتا به جلو خم شد و درویش گفت:مبارک باشه بالاخره زاییدی ها
آناهیتا و بی اف بلند خندیدند .
بی اف به صورت زیبای آناهیتا نگاهی کرد گفت:می دونم کار سختیه چون نه ماه که باید چیزی رو حتما توی بدنتون نگه دارین و اصلا نمی شه ازش استعفا داد و بعدشم باید به درد بزرگی برای وضع حمل تن بدین.
آناهیتا هم تعجب کرد که یه پسر چطور حال یه زن رو می فهمه و هم خجالت کشید و برای اینکه خجالتش رو قایم کنه به سمت پنجره کوچیک اتاق رفت و نفس عمیقی کشید.

Advertisements

20 دیدگاه »

  1. behrad said

    این داستان بی اف و درویش مثل سریال لاست می مونه
    اصلا نمی شه پیش بنی کرد که چی قراره پیش بیاد و هر چه جلو می ره کشش رو از دست نمی ده

  2. behrad said

    و قبل از کامنت قبلی سلام!

  3. جواد said

    ها! ازین یکی خوشمان آمد!

  4. اميد said

    مشكل ما خو كردن است.
    همين كه به يك چيزي خو مي كني برايت زيبا ميشود و هم زمان، زيبايي‌اش را ازدست مي‌دهد.
    بايد مراقب باشم خو كردنم به داستان‌هايت، عادت اعتيادباري نشود كه نتوانم به خوبي ِ نوشته شدنشان، بخوانمشان.
    شايد ناخود‌اگاه از اين كه ذهنم در انبوه سوالات ايجاد شده دست و پا بزند و گم بشود خوشم مي‌آيد. تا الان اين موضوع را در مورد خودم كشف نكرده بودم و تو موفق به ظهور اين خصيصه در من شدي. بگذار مدتي با نوشته هايت سر گرم باشم.

  5. حامد said

    به به قالب نو مبارک.خیلی خوبه درویش خان پدر مادر دار شد :d

  6. اما من کاری از زایش سخت تر سراغ دارم
    نوشتن از زاییدن سخت تر است . . .

  7. انديشه راچه مي شود مي بايست موجودي نه صرفا اخلاقي باشد درويش نمونه است

  8. سروش said

    میدونی قلمت خیلی جالبه به خواننده یه نوع ابهام را القا میکنه یه سردرگمی بین کلمات و باید چند دور خواندش تا یه چیزی دست گیرت بشه و همین خواندنی و جالبش میکنه
    موفق باشی
    ——————
    سروش جان بابا
    شما هم که کامنت ها رو بستی
    من به کی پناه ببرم؟

  9. kariz said

    یعنی الان نمی دونی به من چه حس خوبی داد این پیرهن نویی که به تن وبلاگن کرده ای .آنقدر که نگو و نپرس .
    ————–
    ببین چقدر خوبه به هم حال بدیم
    حالا تو هی حال نده و هی کامنت هاتو ببند
    هی ببند

  10. kariz said

    تا به حال توی این خانقاه زنی نیامده بد . نمی دانم چرا ؟
    شاید برای اینکه خانقاه که جای زن ها نیست ! اوهوم ، اوهوم !

    نمی دانم چرا ولی توی شماها جز پرنیان ودو سه تا دیگه از بچه ها که اگر بخواهم همه را بشمرم به تعداد انگشت های یک دست هم نمی شوند بقیه بطور کل زن ها را حذف کرده اند یا نمی بینند یا نیم خواهند که ببینند.
    نم دونم شاید هم من از نوشته ها اینطور برداشت کردم چون فقط نوشته ها را می بینم .

  11. kariz said

    1این بار هم زنی که توی خانقاه امده هم مادر است و هم خواهر !

  12. kariz said

    این بار هم زنی که توی خانقاه امده هم مادر است و هم خواهر !

  13. kariz said

    می دونی درویش ، به نظر من هیچکس نمی تونه بعضی چیزهایی را که حتی مشترک هست توی آدمها بگه که مال منم مثل مال اون هستش .
    یعنی چطوری بگم من خیال میکنم که درد زایمان برای هر زن تجربه اش به یک شکل خاص خواهد بود هرچند که اشتراکاتی هم دارد و یا به همین صورت حاملگی .
    چه برسه به کسی که دیگه اصلن هیچ تجربه ای از این درد یا بار نداره .

    اما با همه ی این حرفها با اون جمله ی بی اف کلی خندیدم که ازش نمیشه استعفا داد !

    جدی هم همینطوری هست تنها کاری است که اگر به نیمه برسد اگه به گه خوردن هم بیفتی فایده نداره و از دست کسی کاری بر نمیاد .

  14. kariz said

    یه چیزی ، من اگه بگم ارتباط سمپتوم و متن و همینطور ژویی سانس و متن قبل را نفهمیدم ،خیلی بد فهم به نظر می آیم ؟

    یه چیز دیگه ، در مورد تعبییر اون داستانک هم هرطور دلت خواست عمل کن . چیزی را توی وب میگذاریم دیگه مال ما نیست .
    ————————
    سیدو جان ولله خود من هم خیلی از چیزی که نوشتم و ربطش با تیتری که زدم سر در نمی آرم ولی همون یه ذره که فهمیدم اینه که نویسنده/من با استفاده از واژه ترکیبی سمپتوم دو نفره می خواسته پیمانی هولناک که در اون مرزهای لذت در هم کوبیده شده و لذت به سمت مرگ به حرکت اومده رو ترسیم کنه
    من می دونم که در چیزی که گفته می شه چیزی مجزا از اون چیزی که گوینده یا نویسنده می خواد بگه،شنیده یا خونده می شه و می دونم حتی وقتی خود خالق اثر چیزی به نظرش می آد دقیقا اون چیزی نیست که بوجود می آره و یه چیز دیگه هم اینکه اصلا اون چیزی که می خواد بگه اونی شاید نشه که گفته
    حالا من این همه زر زدم که بگم تو رو جان معصومین ،سیدو جان و اریزرهد عزیز سوال هایی از من نکنید که مجبور شم از این مخ تعطیلم کار بکشم
    من که شما ها رو خیلی دوست دارم
    راستی سیدو جان بابا جان شما که کامنت ها رو بستی من چه تعبیری بکنم آخه؟
    آخه من می آم اونجا کلی کیف می کنم کلی تداعی آزاد می کنم بعد می بینم هیچ جایی نیست که فهم و شعورم رو به رخ بکشونم
    باز کن بابا جان کامنت ها رو

  15. اوکی قرار شد سوال نپرسیم…. خسته نباشی خانقاه جان!
    این قالب جدید وبلاگتم مبارک. خیلی قشنگه. از حالت حسینیه در اومدی… فقط یه کم موج سبز شدی جاش انگار 😀
    ———————————
    lol
    راستی اون کامنتی که یه پسری راجع به ژویی سانس نوشته بود تو کدوم پستت هست؟کدوم کامنت هست؟

  16. kariz said

    ولش کن من کلن گهم .

    اما چون عرفان گفت که تو یعنی من به آزادی بیان احترام نمی ذارم . دارم سعی می کنم که بذارم .
    من برای ائن چیزایی کامنت دونی می بندم که میگم خوب بچه ها می خوان بیان چی بگن ، ها ؟
    بعد می بندم . همین دیگه

  17. همون پست رویای شب نیمه تابستان. نویسنده وبلاگ روس پی گری اومد واسم نوشت اینایی که من می گم لازم نیست واسشون دنبال دلیل فلسفی بگردم. جوابش قبلاً پیدا شده: ژویی سانس.

  18. فرشاد said

    خوشحالم از اینکه قالب وبلاگتوتغییر دادی

  19. Diapason said

    تغيير قالب وبلاگ شايد زمينه اي شد براي تغيير كوچك اما قابل لمس در نگارش و كاراكترها…

  20. eli said

    بی اف چه خوب درک میکنه. نه ماه تحمل برای رسیدن به رنجی بی پایان. رنج ِ مادر شدن و مادر ماندن. خیلی سخته…

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: