برخلاف همیشه

درویش زیر پنجره کوچک که نور زرد- نارنجی لامپهای روشنایی توی کوچه ازش می تابید و در عین حال تبدیل شده بود به ورودی برای شنیدن صدای گلوله و اعتراضات مردمی و الله اکبر، نشسته بود و کتاب توی دستش رو هی باز وبسته می کرد. به در خیره شده بود منتظر بی اف . بی اف رفته بود دم در تا یه کم کوچه رو نگاه کنه ،کوچه ای که برخلاف همیشه شلوغ شده بود…
در باز شد ولی به جای بی اف چهره شکسته و ریشوی پیرمردی ظاهر شد . نور کم بدنش رو کمی محو کرده بود .پیرمرد سرش رو کمی جلو آورد و با تعجب به درویش نگاه کرد یه کمی که گذشت دستپاچه سرش رو به عقب برگردوند و خواست که از درگاه برگرده اما نیرویی به آرامی به داخل هدایتش کرد و حالا پیرمرد و بی اف درگاه رو اشغال کرده بودند. چون پیرمرد کمی جلوتر اومده بود نور بیشتری بهش می تابید و معلوم بود لباسش خاکی شده . تمام بدن کوچیکش جلوی بدن بی اف بود اما این دلیل نمی شد تا درویش بی اف رو نبینه.بی اف دست راستش رو روی شونه پیرمرد گذاشت و سرش رو از پشت سر پیرمرد به سمت راست گونه اون نزدیک کرد و گونه اش رو بوسید و گفت:برو تو بابا جون
پیرمرد که همینجوری به درویش خیره شده بود یواشکی و با شک دست کرد تو جیبش و یه پنج هزار تومنی در آورد و دراز کرد طرف درویش و گفت:یه نخود تریاک بده
درویش به سمت چپ پیرمرد ، جایی که صورت بی اف روی شونه راست پیرمرد قرار گرفته بود نگاهی کرد، بی اف می خندید و با خنده هاش شونه پیرمرد رو مثل وقتی که مرد ها گریه می کنند می لرزوند . درویش به نگاه کردن ادامه داد . بی اف خنده اش رو قطع کرد و همینجوری که سرش رو شونه پیرمرد بود دستاش رو دور بدن پیرمرد حلقه کرد و گفت:می خواست تریاک بخره ،پول نداشت خوب منم بهش پول دادم، رفت که بخره ، مامورا ریختن تو خیابون ترسید طفلی و دویید و برگشت تو کوچه، اونام فکر کردن تظاهراتیه، دنبالش کردن،اینم اومد دم درپیش من، منم راش دادم تو!حالا چیه؟

Advertisements

12 دیدگاه »

  1. هممم…. یعنی توفیق اجباری بوده؟
    من که همچین توفیقی برای هیچ کس توش نمی بینم. مگه اینکه درویش به یارو یه نخود تریاک (یا یه ورق ترامادول!) بده

  2. راستی. تم جدید وبلاگ خانقاهت رو شبیه حسینیه کرده.

  3. حامد said

    این بی اف چطور دلش میاد به یه پیرمرد اونم معتاد نزدیک شه و بهش دست بزنه و دستش رو دورش حلقه کنه؟

  4. جواد said

    خیلی حال کردیم
    ما با تریاکیها خیلی حال میکنیم
    داری یه نخود به ما هم بدی؟

  5. sei doo said

    خوب مگه ندیدی همه ی اینها هم که صدا و سیمای معزز نشان داد همه معتاد بودن ، همه ی این خارو خاشاک های در بند شده

  6. آخجون آخجون درویش و بی اف برگشتن! من ترسیده بودم نکنه دیگه یه مدت طولاااانی خبری ازشون نشه.
    من نمی دونم چرا عاشق بی افم. خیلی دوست داشتنی و لونده. بیچاره درویش!

  7. فرشاد said

    از اومدن درویش و بی اف خوشحال شدم. فک کنم خنوز تحت تاثیر این جریانات اخیر هستی. البته حق هم داری.

  8. Chariot said

    اهه اهه اهه چه باهال شده اینجا !!!!!!!!
    چه طوری تو ؟؟؟
    بابا چه قدر این بی اف پتروسه !! (تازه اونم با ت دو نخطه)

  9. najur said

    اول فکر کردم پیرمرد خود بی افه که از دیدن خیابون یهو پیر شده…

  10. Alfo said

    پیشنهاد می کنم از این به بعد درویش یه شربت آبلیموی ترش خفن بده به این مهمون ها!

  11. ننوشنتم دلیل بر نخواندنم نیست . می خوانمت همیشه . این رو خیلی دوست داشتم درویش دیدنی است .

  12. eli said

    چرا بی اف حس میکنه باید به همه کمک کنه؟مثل یه فرشته نجات عمل میکنه و با همه مهربونه؟

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: