قانون دوم تنها قاعده ايست كه هميشه با تجربه موافق بوده و دليلي براي مخالفت با آن نداريم

درویش وارد اطاق شد

نور ضعیف قرمز/نارنجی/لاجوردی غروب از پنجره کوچیک بالای سر بی اف می تابید و سایه روشن شدید سیاه قلم واری به فضای اطاق می داد

درویش دست برد که لامپ رو روشن کنه، بی اف گفت:روشن نکن!دارم کتاب می خونم

درویش به سمت جالباسی رفت و کت وشلوارش رو در آورد

بی اف پرسید:نمی پرسی چی می خونم؟

درویش :اون خطی که الان بهش رسیدی روبخون

صدای ضعیف قرآن قبل از اذان از پنجره وارد اطاق شد . بی اف برای حذف کردن صدای تحمیلی شروع کرد به بلند خوندن:یه گوشکوب بودم تو یه ظرف آب، تو اومدی و شدم یه اعدامی بالای طناب دار ، وقتی که بری

بی اف ساکت شد

درویش گفت:عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

بی اف گفت:و گرمای عشق طبق قانون دوم ترمودینامیک دیر یا زود همه چیز رو تبدیل به گه می کنه

Advertisements

14 دیدگاه »

  1. چه هم زیستی خواستنی ای دارن این دو نفر خ د ا ی ا. عاشق این هم زیستی ام. یکی مارسلا آلتوس-رید ه یکی عادی سوزن بان. بعد می شینن با هم چای می خورن و از همه مهم تر با هم حرف می زنن.

  2. بی که گه بشن دعوا کنن فیس بیان و ناز کنن و اعصاب شون خرد بشه. نااااااااااازززززززززز

  3. دیر و زودش مهمه نه ؟ هرچه دیر تر بهتر .

  4. seidoo said

    می دونی من همیشه به چرایی جمله ی آخر فک میکنم . اخه چرا ؟

  5. چی بگم؟ نظر خاصی ندارم!

  6. Crab Salad said

    وای چه پست محشری بود. به خصوص خط آخرش با اون طنز تلخش.
    شرط می بندم بی اف خطی رو که از تو کتاب مثلن خونده، رو از خودش در آورده و واقعن این نبوده تو کتاب. بی اف اینو می گه فقط واسه اینکه به درویش جونش بیشتر نخ داده باشه… هاها.

  7. Crab Salad said

    اوه راستی من واسه قانون دوم نه تنها دلیلی برا مخالفت ندارم، بلکه صدتا دلیل دارم واسه موافقت. به بی اف بگو من باهاش انقد موافقم. همچنین بهش بگو من قول میدم درویشم همونقد از اون خوشش میاد که اون از درویش.

  8. najur said

    درویش مکن ناله ز شمشیر احبا
    کین طایفه از کشنته ستانند غرامت…

  9. sepehr said

    mamnoonam az deghatet kash hame khanadehaye donyaye majazi mesle to boodan oon vaght adam dalili delgarmi vase neveshtan dasht. veblagetam donbal mikonam.

  10. شاپرک said

    … تصویر تو را در هر گام زنده تر یافتم.
    در چشمانم چه تابش ها که نریخت!
    و در رگهایم چه عطش ها که نشکفت!
    آمدم تا ترا بویم،
    و تو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی
    به پاس این همه راهی که آمدم …

  11. رضا واحدی said

    اوهوم
    که اینطور

  12. FFF said

    عشق پیدا شد و گه به همه عالم زد!

    عالی بود ایده و پرداختش هردو محشرن. این هم حقیقتیه که همه تجربه کردن و هنوز انکار می کنن …

    مردم وقتی عاشق میشن فکر می کنن با مهمترین چیز عالم دست می زنن اما دارن با گه خودشون بازی می کنن

  13. behrad said

    شاید عشق روال عادی زندگی آدم را خراب کند یا به قول شما به گه تبدیل کند ولی عاشق شدن به نظرم اگر بتوان بهره لازم را از این فرصت برد مقدمه ای برای یک تحول بزرگ تر و جدی تر است هر چند خودم شخصا از عواقب آن ترس عجیبی دارم

  14. eli said

    چه کتاب جالبی میخونه بی اف.

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: