درویش که به دیوار سمت راست اتاق تکیه داده بود گیتار رو کنار گذاشت و بلند شد که بره از کوزه روی طاقچه کنار پنجره کوچک اتاق آب بریزه تو لیوان گلی .بی اف زیر طاقچه نشسته بود و داشت شعر می خوند از شاملو.درویش کنار بی اف رسید و لیوان گلی رو پر از آب کرد.بی اف بوی بدن دوست داشتنی درویش رو عمیق تنفس کرد و آه کشید.درویش چمباتمه زد و به چشمای بی اف نگاه کرد.
درویش گفت:یک پسر بود و یک بی اف داشت.پسر روزی 7 بار با بی افش سکس داشت.به خاطر زیاده روی در سکس مرد.یک شب بی اف از خواب پرید و پسر رو کنار پنجره دید.ترسید.بعدش خوشحال شد و رفت پسر رو بغل کرد.عجیب اینجا بود که پسر بدن داشت.بی اف پرسید چطور شد دوباره برگشتی؟پسر جواب داد:اون دنیا به من به خاطر سکس زیادی که با عشقم داشتم پاداش دادند و گفتند می تونی اینجا هرچقدر خواستی سکس کنی.من هم دایم السکس شدم.انقدر سکس کردم که مرگم فرارسید.مرگ من باعث شد که به اون دنیای اونجا که می شه این دنیای خودمون برگردم.بی اف پسر رو بغل کرد .
درویش به اینجا که رسید لیوان آب رو لاجرعه سر کشید و باز به بی اف نگاه کرد.بی اف شروع کرد به قهقهه زدن