عبدلله درِ اتاقِ سروش را بدونِ اجازه باز کرد ، سروش را پشت به در دید که گویی با کسی در حال صحبت است.
از پنجره کوچک سمتِ راست ، بالایِ اتاق، نورِ زرد رنگِ لامپِ روشناییِ کوچه به بدنِ سروش می تابید، عبدلله سروش را نیمه روشن و تاریک می دید.سایه ای که قسمتِ سمت ِ راست ِ سروش رویِ کفِ سمتِ چپِ اتاق انداخته بود آنقدر بلند بود که رویِ بخاری هم افتاده بود و دلیلی شده بود برای اینکه نورِ لرزانِ فیروزه ایِ شعله هایِ بخاری، کمی نیمۀ تاریکِ سروش را به رنگ خاکستری-فیروزه ای متمایل کند.
عبدلله رویِ نوکِ پا ،بدونِ آنکه سروش متوجه اش شود، به سمتِ بخاری رفت تا جلوی بخاری خودش را گرم کند ،نیمرخِ سروش را دید ، متوجه شد که او زمزمه وار در حال خواندنِ یک نامه است.
عبدلله که سروش را بی توجه به خودش می دید، برایِ اینکه بتواند صدایِ سروش را بهتر بشنود، رفت پشتِ سرِ سروش ، به نامه نگاه کرد . رویش درشت نوشته شده بود:
عشقِ من، رفتم.
امضا:درویش.
عبدلله شوکّه شد، به سرعت از سمتِ راستِ خودش حرکت کرد ، رفت جلویِ سروش ، در طیِّ این مدتِ کوتاه،حرکتِ او دلیلی شد برای قطعِ لحظه ایِ جریانِ نوری که از پنجرۀ سمتِ راستِ اتاق وارد می شد.
سروش نه به خاطرِ اینکه عبدلله جلویش نشسته بود، بلکه به خاطرِ تاریک شدن لحظه ایِ اتاق، نگاهی به سمتِ پنجره انداخت… و نعره کشید.
عبدلله که می خواست بپرسد:» چرا حضرتِ درویش خانقاه را ترک کرده؟» بی خیالِ پرسشش شد ، از ترس دو دستش را پشتِ سرش روی زمین گذاشت، هر چه نیرو داشت روی آنها سوار کرد، همانطور چهارزانو به عقب پرید و پسِ سرش محکم به دیوارِ روبرویِ سروش و پشت ِ سرِ خودش خورد.
برای لحظه ای از این ضربه، چشمانِ عبدلله سیاهی رفت ، چیزی جز صدای بنگِ بلندی نمی شنید ، این حالت به سرعت از بین رفت ، وقتی که چشمانش قابلیّتِ دیدن پیدا کرد، سروش را پشت به خود ، رو به در دید.
سروش محکم مشتش را به در کوبید ،چوبِ زپرتیِ در سوراخ شد،در باز شد و سروش از در خارج شد.
mehrdad گفت
ناراحت کننده س درویش خیلی زود رفت البته همه میرن تا یک لحظه (صدم ثانیه)حواست نباشه میبینی فقط جای دو پاس و یه نامه من رفتم. و بی نهایت سوال بی جواب .
کاش نمیرفت ………
———————
درویش رفت
تا ندایی که همیشه اون رو صدا می زد بشنوه
از نزدیک
اما من از اینکه سروش رو تنها گذاشت
نمی بخشمش
haj pesar گفت
kash nemiraft
raft vali narafte
kami gozasht kafie faghat kami
mer30 az in hame lotfet
mesle to kame
kheili kam
kam
———————-
خوب این ندایی که درونِ درویش داشت دیوونه اش می کرد و حتی من هم ازش خبر نداشتم مجبور کردش که بره
ولی من نمی خوام قضاوت کنم
حرفم رو که نمی بخشمش پس می گیرم
من در مقامِ قاضی هیچوقت نمی شینم
مرسی عزیزم
مثل من کمه
درسته
آدمهایی مثل من که اشتباهات زیادی کردند و زندگیشون رو به سمت نابودی می کشونند زیادند اما مثل من کم هستند که الگو برداری بکنند از آدمهایی سالم مثل تو و هرمزد
راست می گی مثل من کم هست که بفهمه چقدر شما ها عالی هستید
من برای شما همیشه احترام زیادی خواهم داشت
حتی شاید به مرحله تعصب برسه نسبت به شما
امیدوارم افراط و تفریط نکنم
اما شما خیلی خوبید
آرزو می کنم سالهای سال در پرتو سلامت جسمی و روحی با هم باشید و دیگران هم به شما بپیوندند و خانواده ای از هومو هایی سالم و خوب داشته باشیم
قدم اول رو شما برداشتید
بعدی هاش رو با هم برخواهیم داشت
سی دو گفت
من دلم می خواد اون تابلو را ببینم
———————
انقدر وضوح و درخشش وحشتناکی داره که واقعا باید ببینیش عزیزم
noah گفت
خانقاه بي درويش كه مثل كشتي بي ناخداس! نكنه ميخواي كشتيت رو به هلاكت بدي؟
———————
عزیزم کی و کجا قرار بوده که من کشتی رو هدایت کنم؟
نوح عزیزم
این کشتی ارواح به دست همون ارواح هدایت می شند و باور کن که این اگزجره کردن نیست
دست من نبود که درویش رفت
و یقین دارم با رفتن درویش و درویش ها ،هیچ وقت جای خالی باقی نخواهد ماند و مسیر هم همان مسیر قبلی نخواهد بود
مرسی عزیزم که مواظب من هست
دوستت دارم
پسر گفت
رفتن درویش مثل مرگ در جوانیه. خیلی ها هستن که دوست نداشتم و ندارم پیریشون رو ببینم مثل آلن دلون! این درمورد انسانها شاید سنگدلی باشه. ولی درمورد کرکترهای داستانها میشه این را خواست.
رفتن درویش به موقع بود (اگه واقعا رفته باشه) شاید اگه بیشتر میموند ازش خسته میشدیم! شاید اشتباه! میکرد. شاید ازش ناامید میشدیم. من این رو دوست ندارم. بودن به هر قیمتی! خاطره های خوبی ازش موند همین کافی ه.
آدم هر وقت بره بعد از مدت کوتاهی فراموش میشه فقط گاهی خاطره های کوچیک میان و میرن چه بهتر که این خاطره ها از دوران اوج باشه.
(میدونی که منم. چیزی نگو. بهت میگم)
———————
رفتن درویش
مثل رفتن براد پیت به تبت هست انگار
هر چند من اون فیلم رو ندیدم و داستانشم نمی دونم
همه چیز در سردرگمی هست عزیزم
این به موقع بودن رو نمی دونم راستش ولی گویا از وقتی سروش اومد هم نبوده انگاری از خیلی وقت پیش از اومدن عشق قدیمیش می خواسته بره
راستش من هم نمی دونم واقعا رفته؟یعنی شاید اگه کسی بخواد واقعا بره واقعا می ره و خبر نمی ده
اما گویا قراره نمودهای ظاهری دیده بشه که نبودِ درویش رو تشدید می کنه
می دونم
نمی گم
بهم بگو
:*
dariush گفت
با درود
نوشته های خواندنی داری
شاد باشی و تندرست
کژال گفت
از نظر منطقی خانقاه بدون درویش یه اثر باستانیه.لطفا درویش تو یه صحنه با رنگبندی جیغ و کلاه بوقی برگرده!
———————
lol