اتاق اول:
:بااااااااارالااااااااااهااااااااااااا
-بله؟
عبدالله همونجوری که دو تا دستاش به موازات چشماش بالا بود و به حالت دعا نگه داشته بود،سرش رو به دو طرف چرخوند و چون چیزی ندید یه کمی دیگه سرش رو بیشتر به سمت چپ چرخوند و دید در اتاقش هم بسته هست.دوباره چشماش رو روبه سقف گرفت و دستاش رو هم همونطوری بالا نگه داشت و صداش رو انداخت تو گلوش و با بغض گفت :یا ربّ العاااااالمییییین
دوباره صدا گفت: بله؟
عبدالله کف دستاش رو کشید روی صورتش و یه صلوات فرستاد و بلند شد و رفت در اتاق رو باز کرد ولی سوزی که از راهرو می اومد مجبورش کرد که در رو ببنده و بره بخاری رو روشن کنه.
———————
اتاق دوم:
درویش کنار بخاری نفتی نشست و کاغذ رو گذاشت روی پاش و با خودکار بیک آبی نوشت:
سروش عزیزم
خیلی دوری.گریه کردنت موقع رفتنت … بهتره راجع بهش حرفی نزنیم مگه نه؟
کره هایی که بعضی وقتها برای نیمرو درست کردن توی ماهیتابه می انداختیم … یادته؟من که می دونم اگه هیچ چی یادت نباشه اونا یادته …دارم مثل اونها آب می شم نمی دونم شاید به خاطر چشمهای شهلات یا شاید واسه گرمای تنته. دستات رو می ذاشتی روی دستام …
حتی رویاها رو هم تسخیر کردی عزیزم. آره عاشقی دوری رو هم شادی می کنه.زرشک…البته که نمی کنه ،اینها توجیهه…کاش با هم بودیم
درویش دست از نوشتن برداشت و کاغذ رو تا کرد و انداخت توی بخاری.
در زدند.دروش دست راستش رو برد بالا و با انگشت دوم دستش اشکاش رو از چشم چپش پاک کرد.باز در زدند.درویش دستش رو گذاشت روی زانوش و سرش رو سرش رو تکیه داد به دستش و به جلو نگاه کرد و یه آه کشید.
———————
راهرو خانقاه:
یه پسر با پوست روشن، حدودا قدش 180 می شد که یه تی شرت مشکی پوشیده بود که یقه اش دو تا دکمه می خورد و هر دوتاش هم باز بود و مارکش هم سبز بود رنگش، فکر کنم بنتون بود و یه کم موهای سینه اش معلوم بود با یه شلوار جین دودی که اونم مارکش سبز بود و یه دونه بوت خیلی ناز که اونم مارکش سبز بود ولی خودش مشکی و شلوارش رو هم کرده بود توی بوتش با موهایی که یه کم به قهوه ای می زد و یه دونه کوله سبز زیتونی که انداخته بود روی شونه اش،وایساده بود پشت در و برای بار سوم در زد ولی جوابی نیومد از اتاق آشنای همیشگی.در رو باز کرد و رفت تو.
———————
اتاق دوم:
درویش همینجور که سرش رو یه وری تکیه داده بود به دستش ،از باد خیلی سردی که پیچید توی اتاق به خودش لرزید و دو تا دستش رو ضربدری گذاشت روی سینه اش و کف دستاش رو گذاشت روی سرشونه هاش و جمع شد تو خودش و به خودش لرزید و یه سرفه کرد.پسری که داخل اتاق شده بود در رو بست و چند قدم اومد جلو،درویش ادکلن آشنا رو حس کرد.یه نگاهی به بالا کرد و کف دست پسر رو که به سمتش دراز شده بود گرفت و بلند شد و بغلش کرد.پسر گردن درویش رو بوسید و درویش هم گردن پسر رو.خیلی طول نکشید که درویش پسر رو از بغلش جدا کرد و دو تا کف دستاش رو گذاشت زیر آرواره های سروش و سر سروش رو محکم نگه داشت تا تکون نخوره تا بتونه حسابی صورتش رو بعد چند سال ببینه.
درویش گفت: عوض نشدی.
سروش خندید و با دستاش دستای درویش رو یه کم از صورتش جدا کرد ولی پایینشون نیاورد و صورتش رو مالید به دستای درویش.
صورت سرد سروش دستای گرم درویش رو به سرعت خنک کرد.درویش گفت:چند سالت شده؟
سروش باز خندید و وقتی خنده اش تموم شد لرزید و شفاف و کمرنگ و بعد محو شد.
———————
اتاق سوم:
پسر پمپ بنزینی: کسی نبوده.
بی اف:نبوده؟
پسر پمپ بنزینی:شک داری بهم؟
بی اف:نه.
پسر وبی اف خندیدند، سروش و درویش هم خندیدند ، عبدالله اما داشت دعا می کرد، خدا هم ساکت بود.
اسکادران رویا ،تقدیم به” باغ عدن” عزیزم- یا-اینشتین می گوید:”جهان فیزیکی واقعی (real) است.اما نفس چنین اظهار نظری خودش به نظر من بی معناست.مثل اینکه کسی بگوید که جهان فیزیکی یک قوقولی قوقو است.چنین به نظر می رسد که واقع یک مقوله بی معنا و ذاتاً تهی است.”
“من” گی هستم و “او” ترنس و “آنها” … هستند.من و تو نداریم.ما همه با هم هستیم.
خط اول:فوبیا ترس بیمارگونه،قرار است که باعث اختلال در زندگی روزمره شخص هراسیده شود.
خط دوم:حتی افلاطون با همه دیکتاتور مابی اش(رجوع کنید به آراءِ او در مورد هنر و هنرمند) به هرمافرودیت اعتقاد داشت. یونگ ،قبله آمال تعداد زیادی از انسانها(من نه!)به وجود بخشی از مرد در زن و بخشی از زن در مرد اعتقاد داشت.
خط سوم:تردید
خط چهارم:29 آبان روز بزرگداشت افرادی هست که در تردید به سر می بردند ولی حیواناتی انسان نما به خاطر فوبیایی که داشتند به جای آنکه ترس بیمارگونه اشان یقۀ خودشان رابگیرد ، معصومینی غرق در تردید را کشتند.
اعتراف:من خودم از این روز با خبر نبودم ولی از طریق هملت عزیز با خبر شدم و نمی دونستم کسانی به خاطر اینکه ترنس بودند کشته شدند.
اعتقاد:به نظر من تردید ، جایی که فکر می کنی چیزی درست کار نمی کنه ، زمانی که از لنگ بودن کار نگرانی،همون جایی است که راه پیدا می شه و سوژه متولد.من فکر می کنم که ترنس های ما می تونند حرکتی اجتماعی رو آغاز کنند و پیشرو در تغییر تعاریف کلیشه ای و خسته کننده و بی مورد در باره جنسیت باشند.
آرزو:آرزو می کنم هیچ کجای دنیا هیچ انسانی به خاطر فوبیای یک سری حیوان کشته نشه.
مانیفست:حقیقت در اقلیت است.
تکرارِ هماهنگِ اسمِ اعظمِ سگ…تقدیم به کاوه عزیز-یا-برخورد “من” با “من” ،با فاصله از “من”.توضیح اول اینکه این متن بدون ویرایش هست دوستان عزیزم و ببخشید دیگه که من همچنان احمقانه کارهای احمقانه ام رو به خورد شما بزرگواران می دم و توضیح دوم اینکه خودم هم نخوندمش و دلم می خواد که خودم هم براش کامنت بذارم و توضیح سوم اینکه رابطه “من” با “من” عاشقانه است و در واژگانی که بین ما رد و بدل می شود رابطه ای مبتنی بر خلاقیت ایجاد می شود.
وقتی به بالا نگاه می کردم و دستهام رو می دیدم که برای خودم تکون می دادم ، دلم می خواست اونهارو توی دهنم بگیرم و با دندونهایی که هنوز در نیاورده بودم گاز گازشون کنم اما هر وقت می پریدم بالا نمی ذاشتم که دست هام رو بگیرم و دوباره پرت می شدم پایین به پشت و یه خورده خیره خیره به دستهام نگاه می کردم و بعدش خودم رو می مالوندم به پاهام و وقتی که می مالوندم ، پاهام رو هم کناری می کشیدم در حالیکه عطش گاز زدن انگشت شست پای خودم رو داشتم اما به خودم اجازه نمی دادم تا انگشتم رو گاز بگیرم.این همه بی توجهی یه تضادی با نگاههایی که به خودم می کردم داشت،توی نگاههام مهربونی رو نسبت به خودم می دیدم اما انگار که بدم می اومد که دهنم به دستام بخوره.بعدش که دیگه از محبت خودم بی خیال شدم رفتم سراغ ظرف شیرم اما زیر چشمی همونجوری که داشتم خودم رو که روی صندلی نشسته بودم می پاییدم تا اگه تکون خورد برم سراغش شروع کردم با زبونم شیر رو شلپ شلپ خوردن.یه مگس بود نمی دونم یا خرمگس دم ظرف شیرم نشست و من رفتم بو کنمش اما پرید یه کم اونورتر و یهو دیدم که خودم از روی صندلیم بلند شدم و با مگس کش زدم خرمگس رو اما خرمگس فرزتر بود و در رفت و از بالا بهم نگاه کرد و یه چشمکی زد و از لای پنجره رفت بیرون.دوباره به خودم نگاه کردم که نشسته بود روی صندلی و داشت گیتار می زد.
دو پست در یک صفحه و در یک تاریخ:اولی تقدیم به ديونيزوس تحت عنوانِ:آقای جمهوری اسلامی لطفا بچه ها را نخور!—دومی تقدیم به خودم تحت عنوانِ :Ectopia نظريه اي است در مورد قرار گرفتن هر چيزي در جايي به غير از محل صحيح خود…واقعا هم هیچ چی رو توی زندگیم جای درستی نگذاشتم حتی خودم رو.
پست اول:
اعدام یا اشدِ مجازات،که در قانون اساسی؟؟ ما پیش بینی شده.
آیا باید موافقت کرد یا مخالفت؟اگر مرگ و نیستی با هم یکی است ،تکلیف آنکه به دست دیگری به نیستی فرستاده شده چیست؟و آنگاه تکلیف کسی که به جرم آن اشتباه به نیستی فرستاده می شود چه؟
اگر تجاوز جنسی درد به همراه دارد تکلیف آنکه بر اثر این درد روحی و جسمی ،رو به زوال نهاده چیست و تکلیف آنکه به خاطر اینکار رو به زوالش می نهند چیست؟
آگاهی از اینکه بعد از دار زده شدن ، گردن زده شدن،تزریق مواد سمی،اتاق گاز یا تیرباران…انسانی که کشته می شود آیا هنوز هم زنده هست یا واقعا مرده ،چگونه بدست می آید؟آیا به یقین می توانیم بگوییم کسی که کشته شد یا مرد به هر دلیلی،واقعا نیست شده ؟یا شاید برای سالیان متمادی …قرنها…بر اثر نوع مرگی که عده ای برایش در نظر گرفته اند همچنان زنده ولی در عذاب است؟
اگر فقط به خاطر ایجاد رابطه جنسی همجنسی با همجنس دیگر ،یا عشق ،کسی باید اعدام شود…ننگ بر من که ساکت نشسته ام
——————–
پست دوم:
می رم به این یارو بنزین بزنم و زود می آم.
پسرِ پمپِ بنزینی از درِ دفتر بیرون رفت.بی اف از روی تخت بلند شد و رفت سمت پنجره دفتر و دستش رو گذاشت روی میزِ کشو دارِ زیرِ پنجره و به پسر نگاه کرد که داشت چک پول یه آقاهه ای که سوزوکی سفیدی داشت و می خواست بنزین بزنه و پول خورد نداشت رو خورد می کرد.بی اف چرخشی کرد و پشت به پنجره روی میز کشو دار نشست و دو تا دستش رو روی میز گذاشت و پاهاش رو به سمت جلو تا روبروی شکمش بلند کرد و تو هوا نگه داشت و یه خورده کش داد به پاهاش و بدنش رو با اتکا به دستاش رو به جلو خم کرد ولی نزدیک بود بیافته واسه همین برگشت به حالت اول و پاش رو آویزون کرد و با اینکار یکی از کشوهای میز بسته شد.بی اف از رو میز پرید پایین و اینبار رو به پنجره قرار گرفت و چمباتمه نشست و دوباره کشو رو باز کرد و توش یه عالمه نامه دید.یکیش رو برداشت و برگشت به میز تکیه داد و دوباره کشو بسته شد با فشار کمر بی اف به اون.
نامه رو باز کرد و شروع کرد به خوندن
سروش عزیزم
تولدت مبارک.
تو و من آغازِمان از همان انفجارِ بزرگ بود و تو همان اتمِ نخستینی که کسی نیرویِ خارق العاده ات را استفاده نکرد،و من که جذبِ جاذبه ات بودم و می خواستم با نیرویِ ناچیزِ جاذبه ام منفجر کنم آن نیرو را و جهانِ جدیدی بسازم…من هم اینجا دست و پایم بسته است و منتظر که به تو برگردم.
هدیه روز تولدم که یادم نمی رود اصلا و آن متنِ زیبا،خدایی هم نیست که به او بسپارمت ،ولی هنوز سمتِ راستم صدایِ تو را همراه دارد،انگار که سایه نازکت را با میخ به زمینِ ذهنم کوبیده اند و چه خوب کرده اند آنان که قایقِ زیبای ذهنت و سایه مواج بدنت را به اسکله خاطره ام بسته اند و خودشان رفته اند و همان بهتر که رفته اند.
عزیزم،بازهم تولدت مبارک .
پی نوشت:کاش اینجا بودی…
بی اف سر جاش چرخید و درِ کشو رو باز کرد ولی نامۀ پست نشده رو نگذاشت سر جاش و در کشو رو نبست و نرفت که دوباره روی تخت بشینه بلکه با انگشتاش لبه های کشو رو سفت گرفت و ترسید و بعدش یه انرژیِ کوری درونش حس کرد که داشت فوران می کرد ،اعتماد به نفسش که به کلی به فاک رفته بود، ذهنش بیش از حد معمول تجزیه و تحلیل می کرد در هر ثانیه،به شدت می خواست بدونه سروش کیه،لکه نور سفیدی که روی سطح صیقلی میز افتاده بود بزرگتر شد اما این اخطار برای اون اهمیتی نداشت و چند ثانیه بعد لکه به سه قسمت تقسیم شد،دو قسمتِ کناریش هنوز نورِ بیرون رو انعکاس می داد و قسمت وسطیش سایۀ پسرِ پمپِ بنزینی رو ،بی اف برنگشت ،پسر پمپ بنزینی خم شد و درحالیکه گردنش نزدیکِ گونه سمتِ راست ِبی اف بود نامه رو از دست بی اف درآورد و گذاشت توی کشو و درش رو بست و برگشت به سمتِ درِ دفتر و از دفتر خارج شد و نشست روی سکویِ جلوی دفتر و تا نشست بی اف از کنارش رد شد و محوطه رو رد کرد و از پمپ بنزین خارج شد.پسر پمپ بنزینی ساعد دستاش رو گذاشت روی زانوش و سرش رو گذاشت رویِ اون.آقایی که سوزوکی سفید داشت از دستشوییِ پمپ بنزین در اومد و رفت که سوار ماشین بشه ولی وایساد و هی دنبال یه چیزی توی جیبش گشت ،آخر سر اومد به سمت پسر گفت:ببخشید
پسر که سرش رو بالا آورد، آقاهه که متوجه نشد یه پسری گریه کرده ،گفت:آتیش دارین سیگارم رو روشن کنم؟
پسر بلند شد و چشم در چشم آقاهه که سوزوکی داشت وایساد و فندکش رو روشن کرد و آورد بالا.
از دبیرستان که می اومدیم نوبتی فیروز رو بوس می کردیم و باهاش سیگار می کشیدیم یا-توتاليتاريانيسم- حکومتى که در جميع شئون زندگى فردى افراد يک ملت دخالت کرده ان را تابع برنامه کلى دولت مى سازد که اين برنامه ممکن است در جهت منافع يک فرد يا يک گروه يا يک طبقه و يا کل اجتماع تنظيم شده باشد
عبدالله دستاش رو به عرض شونه باز کردو محکم دو طرف بالایی در ورودی خانقاه رو گرفت و پاهاش رو هم تا جایی که می شد ،نزدیک به 90 درجه از هم باز کرد و اونها هم دو طرف پایین در رو مسدود کردند و مصلوب شده به در فریاد زد:نجسه … بدبختی هامون کم بود…بی آبرویی هامون کم بود… من اجازه…
فیروز ، دیوونه محل که یه هیکل مخروطی ولی گنده داشت و چشمای کوچیک و لبای گل و گشاد و خیس و موهای ریخته و صورتی سیاه و البته دستا و پاهای کلفت و بزرگ ، به راحتی عبدالله رو از آستانه در کند و انداختش یه گوشه و بی اف همراه توله سگش در رو باز کردند و وارد راه پله های خانقاه شدند.توله ، توی بغل بی اف ، دو تا دست کوچیکش رو انداخته بود روی دستای بی اف که به شکل ضربدر توله رو از سینه گرفته بود و به سینه خودش فشار می داد ولی نه از اون فشارهای محکم،یه جور مادرانه و پاهای توله آویزون بود و داشت تکونشون می داد به توهّمِ خواروندنِ بدنش با اینکه اصلا جایی از بدنِ پشمالوش رو لمس نمی کردن پاهاش.
بی اف اومد که بره راه پله رو بالا، یه چیزِ کوچولو ، فِرتی از کنارش رد شد و خودش رو ولو کرد روی راه پله و داد و بیداد کرد که :این سگه … تو نجس شدی…فیروز رو آوردی با خودت که مثلا من جلوت رو نگیرم؟آهای ملت چرا هیچ کاری نمی کنین این خانقاه …
بی اف از کنار عبدالله که خوابیده بود رو راه پله رد شد ولی عبدالله پای بی اف رو گرفت و ناله کنان گفت:ببین من چی می گم…
بی اف برگشت و به عبدالله نگاه کرد.
عبدالله گفت:ببین ، جانِ هر کی دوست داری،تو رو خدا…
بی اف خواست که راه بیفته عبدالله غرّید:باشه بابا می دونم… خدا نیست… ببین ،خانقاه دیگه کسی توش نیستها…یه من موندم فقط…اگه منم برم دیگه خانقاه کی رو داره؟تو و حضرت درویش و یه ساختمون خالی؟
بی اف منتظر موند ولی عبدالله هم منتظر مونده بود تا ری اکشن بی اف رو ببینه اما سایه غول آسای فیروز روی صورت بی اف نمی ذاشت چیزی برای عبدالله روشن باشه.سایه کنار رفت و یه لحظه عبدالله صورت بی اف رو دید و پیش خودش گفت که چقدر این پسر خوشگله و دوباره سایه اومد اما اینبار تا زیر چشمای بی اف بود .عبدالله بویی رو حس کرد و سر جاش چرخید و درویش رو دید که جای فیروز وایساده بود.عبدالله گفت:سلام حضرت درویش …ببینید …
درویش گفت:جا برای همه هست.
عبدالله برگشت دوباره به بی اف التماس کنه اما بی اف رفته بود بالا ، عبدالله دوباره چرخید و با حالتی عصبی گفت:فقط جا برای من نیست…سگ…اون پسره که بوی بنزین می ده … یه بار یه عالمه آدم عجیب و غریب برای تولد …
درویش گفت:جا برای همه هست.
فیروز سرش رو آورد توی قاب در و جلوی صورت درویش گرفت و لب خیسش رو به لب درویش چسبوند و بوسش کرد و رفت.
تقدیم به سی دو عزیزم که همین که می آد و می خونه برام خیلی خیلی مهمه چه برسه به اینکه نظر بذاره -یا-دکتر؟؟احمدی نژاد: ما در ایران اعتقاد داریم که مردان اگر هم بمیرند نباید اجازه دهند که زنانشان وارد کارهای سخت شوند.
بی اف بافتِش رو رویِ بدنِ لختش کشید و شلوارِ ورزشیش رو پا کرد و به سمت درِ خروجی رفت و وارد محوطه پمپ بنزین شد و عرضِ پمپ بنزین رو طی کرد و از پمپ بنزین خارج شد و خیابون رو رد کرد و در حالیکه لزجی بین پاهاش داشت خشک می شد و این فرایند خشک شدگی و چین خوردگی پوست یه حسِ پوچ بودن رو درونش زنده می کرد به خانقاه رسید و در رو باز کرد و از پله ها بالا رفت و به اتاقشون رسید و در اتاقشون رو یواشی تا نیمه باز کرد و توی آستانه در ایستاد و دید که درویش داره با کسی صحبت می کنه و دید که اون کس من بودم که نمی دونستم چرا لختم و جلوم یه میوه بود که وقتی بازش کرده بودم وسطش گوشت داشت و من که بدم می اومد از گوشت نخورده بودمشو تویِ همون گیجیِ ناشی از لخت بودن داشتم به درویش می گفتم که دوستایِ خیلی خوبی دارم و ازم پرسیدن که چرا درویش با بی اف نمی خوابه و یا چرا اجازه می ده که با پسرِ پمپ بنزینی دوست باشه و سکس کنه و درویشم که رویِ صورتش به جایِ دوتا کرۀ چشم دو تا حفرۀ خالی اما سفید بود و با همونها داشت به من خیره نمی دونم نگاه می کرد یا یه چیزِ دیگه و با صدایی زنونه اش می گفت که برایِ من اینایی که گفتین مهم نیست آقا مهدی و منم می گفتم که یکی از دوستایِ خوبم گفته بهم که تو داری به بی اف جا و غذا می دی و اون داره به تو خیانت می کنه و وقتی این حرفم تموم شد و متوجه صدایی شدم و سرم رو برگردوندم و دیدم که در داره بسته می شه ،اونوقت بی اف در رو دیگه کامل بست و بدون اینکه بذاره درویش و من متوجه بشیم که اون بوده که حرفامون رو شنیده پله ها رو برگشت و درِ خانقاه روکه باز گذاشته بود بست و یهو راه پله تاریکِ تاریک شد و بی اف هم نشست روی پله اولی.
خیانت تصویری به تصورات ارزشمند خوانندگانم-تقدیم به هاملت عزیز
بی اف لبخندی زد و به پسر پمپ بنزینی که با یه تابلو دم در خانقاه وایساده بود و نگرانِ اظهار نظر بی اف بود گفت:پیشروی خاکِ نقاشی های یک پسر پمپ بنزینی به داخل مرزهای ذهنی طراحی های یک پسر بی خونه ! داری منو فشار می دی تا عقب نشینی کنم و بیام تو دفتر پمپ بنزین باهات زندگی کنم… بیا بالا دم در بده.
پسر پمپ بنزینی گفت:دمت گرم… راحتم.پمپ بنزینه دیگه ! نمی شه ولش کرد.نظرت چیه؟
بی اف گفت:خوشبختانه تابلویی که کشیدی مثل علامت” ورود والدین اکیدا ممنوع “می مونه …راستش نمی دونم جمله رو چه جوری تموم کنم.
بی اف بعد از گفتن این جمله شکلک در آورد و پسر پمپ بنزینی هم خندید و بعدش با دستش یکی از آدمهای روی تابلو رو نشون داد و گفت:اگه گفتی اون کیه؟
بی اف گفت:می خواستم بپرسم همین الان ازت.
پسر پمپ بنزینی گفت:تویی دیگه …معلوم نیست؟ مهمون ویژه دفتر پمپ بنزین.
بی اف نگاهی به لبهای پسر انداخت ، شاید معمولا این موقع ها باید به چشم ها و درخشش توی چشم ها نگاه کرد اما بی اف به ماتی لب پسر نگاه کرد و گفت:راستش نه ، متوجه نشدم منم…م م م م….از آسمون آبی پشت پنجره خوشم اومد ،به چشمم آرامش داد…بیا بالا اگه عجله نداری.
پسر بدون اینکه تو ذوقش بخوره تصویر شخص نزدیکتر رو توی تابلو نشون داد و پیروزمندانه گفت:و این…من هستم که آماده هم آوایی سکسی با تو شدم.
بی اف خندید و بعد خوند:آآآره … دنیا دیگه کاری با من نداره
بعد دست از خوندن به سبک آرش برداشت و گفت:به جز هم آوایی سکسی
رخوت
ساعت 18:15 دقیقه بی اف که زیر نور لامپ خیابون که از پنجره کوچیک اتاق تو می اومد نشسته بود ، سرش رو به دیوار تکیه داد و دست راستش رو در راستای شانه اش بالا آورد و با زاویه 90 درجه از آرنج خم کرد و دست چپش رو هم با زاویه 45 درجه از سرشانه اش بالا آورد و کاملا کشیده در هوا نگه داشت و سرش رو به دیوار تکیه داد و با چشمانی بسته خمیازه ای کشید ، پسر پمپ بنزینی خمیازه اش رو که تموم کرد و دستاش رو که بوی بنزین گرفته بودند پایین آورد از روی سکو بلند شد و از محوطه خالی از ماشین پمپ بنزین خارج شد و رفت روبروی ساختمون خانقاه و به پنجره کوچیکی که حتم داشت الان بی اف زیرش نشسته خیره شد ولی از تاریکی پنجره تعجب کرد ، بی اف از جاش بلند شد و به سمت کلید برق رفت و لامپ آویزون از اتاق رو روشن کرد بعدش رفت به سمت پنجره کوچیک و سرش رو روی گردنش مایل به سمت شمکمش خم کرد و با دو تا دستش فاصله باریک بین شکمش تا پشت بدنش رو سنجید و خوشحال شد از اینکه هنوز این فاصله ها از هم زیاد نشدند و نزدیک به همند.
آیا حمید سوریان به خاطر قرار گرفتن در فاصله بی نهایت دور از مردم ،تصویری بی نهایت ریز از واقعیت جامعه می بیند که مدال قهرمانی اش را به “نماینده واقعی مردم ” اهدا می کند و می گوید:”دکتر احمدی نژاد با حضور مقتدرانه در مقر سازمان ملل متحد و کسب افتخار و عزت برای ملت ایران و همه مسلمانان، قهرمان اصلی است.”؟
ساعت 2 ظهر بود و یک ساعتی می شد که هیچ ماشینی نیومده بود پمپ بنزین و پسر پمپ بنزینی حوصله اش حسابی سر رفته بود که سرو کله بی اف از دور پیدا شد.پسر دستاش رو به عرض شونه هاش باز کرد و به استقبال بی اف رفت ،یعنی اصلا با همون دستای باز دویید طرفش و قتی بهش رسید به نرمی بغلش کرد و بی اف هم که معمولا کسی رو بغل نمی کرد ،حالا مگه اینکه چی بشه که بغل بکنه کسی رو، یه خورده هول شد انگار که یه کیسه 50کیلویی برنج بغل کرده باشه تا از پله های زیرزمینی چیزی ببره پایین،پسر رو سفت بغل کرد.
پسر پمپ بنزینی گفت:قربونت برم عشقم …فشارم رفت بالا …ولم کن…
بی اف خندید و پسر رو رها کرد.پسر رفت کنار بی اف و دستش رو انداخت گردن بی اف و هدایتش کرد به سمت دفتر پمپ .تو راه پسر گفت:ببین من بدفرم بهت عادت کردم.
بی اف گفت: عادت چیز خیلی بدی هم نیست.
پسر پمپ بنزینی گفت:من گفتم بده؟
بی اف گفت:اما خیلی ها می گن بده.
دیگه رسیده بودند به دفتر، پسر دستش رو از گردن بی اف برداشت و در دفتر رو باز کرد و تعظیمی کرد رو به بی اف گفت:عزیزم به وطن خوش آمدی.
بی اف خندید و گفت:اول شما.
پسر گفت: ladies first now.
بی اف داخل شد و پسر هم دنبالش رفت .بی اف نشست روی تخت و پسر رفت جلوی آینه و یه کم فون برداشت تا به صورتش بزنه و درحالیکه خودش رو توی آینه نگاه می کرد گفت:خوب ،بعدا این عادت … که بهش گیر دادن ملت… که بد هست و shame on him or on her ، چه خوبی داره حالا؟
و بعد از گفتن این حرف کمی با دستش روی صورتش رو ماساژ داد تا فون به خورد صورتش بره.
بی اف گفت:به تصویرت توی آینه نگاه کن…بخصوص صورتت.
پسر نگاهی به تصویرش کرد و برای خودش یه بوسه فرستاد و گفت:فکر نمی کنم فون مونده باشه روی صورتم.
بی اف گفت:الان فون مهم نیست عزیزم … تو فکر نمی کنی که تصویر صورتت کمی از اونچه در واقعیت هست کوچیکتره؟
پسر کمی دقت کرد وگفت:خوب الان که می گی …آره به نظر کوچکتر از صورت من هست ولی این دلیل داره منم دلیلش رو می دونم.به خاطر فاصله ای هست که بین چشم من تا عمق تصویر توی آینه وجود داره.
پسر برگشت رو به بی اف و گفت:می دونی که هر چی فاصله دو برابر بشه تصویری که ما می بینیم نصف می شه.
بی اف گفت:و همین جاست که عادت کار خودش رو می کنه و نمی ذاره ما خودمون رو بابت این نشانه های عمق اذیت کنیم.ما اونچه که فکر می کنیم وجود داره رو می بینیم بر حسب عادت.
پسر ادامه داد:و نه اونچه که واقعا وجود داره…اما به هر صورتی که باشه عادت کردن من به تو هیچ ربطی به اینها نداره .
پسر حرفش که تموم شد دویید طرف بی اف و خودش رو پرت کرد روش و بی اف رو خوابوند رو تخت .
نترسید…نترسید…ما همه با هم هستیم(زیبا ترین شعاری که در طول عمرم در اجتماعات مردمی شنیدم این شعار بود وقتی که حکومت هاله نور در صدد ایجاد رعب و بدست آوردن امتیاز بر اثر این رعب و وحشت بود)
شب پاییزی دل انگیزی بود و نسیم خنک یکنواختی همراه با صدای جیرجیرکی فعال که در همون یک کیلومتری اطراف خانقاه داشت جیر جیر می کرد از پنچره کوچیک بالای سر بی اف داخل اتاق می شدو بی اف نشسته بود و طرحی از بدن لخت پسر پمپ بنزینی می زد ،طرح از پشت بود و خطوط کمر و باسن و گودی زیر کمر و سایه هایی که در این خطوط وجود خواهند داشت و نحوه نوردهی به این طرح ذهن بی اف رو مشغول کرده بود همچنین قصد داشت که بک گراندی شامل ستونهای یونانی به طرح بده .
صدای درویش رشته افکارش رو پاره کرد ،درویش گفته بود:داریم فرومی ریزیم.
بی اف به درویش نگاه کرد و دید که فرق سر درویش کاملا از نور لامپ آویزان از سقف پوشیده شده و سایه هایی با شدت و غلظت زیاد زیر ابرو و حفره چشم و بینی و برآمدگی لب و هر قسمت برآمده ای در بدن اون تشکیل شده بودند و هیچ اثری از نور در هیچ جای دیگه خونه نبود و بخصوص زمین غلیظ ترین تون از تونالیته سیاهی رو داشت، به صفحه کاغذ هم نگاه کرد ولی اون رو ندید و تنها چیزی که نور داشت دست بی اف و بدنش بود و در مرز بین سایه های تشکیل شده و نور ،سایه های به سنگین ترین شکلی ایجاد شده بودند و واقعا توهم فروریزی مورد اشاره درویش رو ایجاد می کردند.
بی اف سرش رو بالا آورد و به درویش نگاه کرد و دید که درویش مثل مجسمه نمک شده همسر لوط در بلندی های مشرف به شهر سدوم ایستاده بود و به لامپ آویزان از سقف که تنها منبع نوری بود نگاه می کرد ،بی اف فکر کرد چرا هیچ چی غیر او و درویش انعکاسی از نور نمی دند؟
چند ثانیه ای گذشت و بی اف دستش رو روی سیاهی زیر بدنش گذاشت که احتمالا زمین اتاق بود و بلند شد و با قدم هایی لرزان ولی دقیق به سمت آیینه رفت و خودش رو توی آیینه نگاه کرد و دید که همون فرم سایه های روی صورت درویش روی صورت و بدن خودش هم هست،برگشت به سمت درویش و به اون نگاه کرد که داشت با قدم هایی روباتیک و جوینده به سمت آیینه می اومد.
بی اف دست راستش رو بالا آورد ولی بعد منصرف شد چون دقیقا نمی دونست برای چی بالا آورده ولی بی اراده در ادامه حرکت ، کف دستش رو لای موهای سرش برد و اونجا نگه داشت و به درویش گفت:هیچ چی انعکاس نور نداره جز ما و آیینه.
درویش که به آیینه نزدیک شده بود و صورتش در جهت عکس صورت بی اف که پشت به آیینه بود رو به آیینه بود ،به تصویر خودش و بی اف نگاهی کرد و بعد با دستش سر بی اف رو به سمت آیینه برگردوند و حالا هردو صورت در آیینه به همراه سایه های ویران کننده اشون دیده می شدند،درویش گفت:نور داره طوری رفتار می کنه که انگار واقعیتی وجود نداره.
بی اف از شدت اون همه سیاهی در سایه ها کلافه شده بود ولی لجوجانه به تصویرها خیره موند و گفت: نور داره واقعیت رو انکار می کنه.
درویش آهی کشید و با صدایی کمی بلند تر از معمول و شاید هم بشه گفت با فریادی از سر درک نبود چیزی گفت:و غیر از اون داره هویت اجسام رو می گیره ازشون.
بی اف در تایید درویش دستش رو از لای موهای سرش بیرون آورد و روی شونه درویش گذاشت و گفت:راست می گی… وقتی نور اجازه انعکاس خودش رو از اجسام گرفته پس بافت اونها دیگه دیده نمی شه و هویتی هم براشون نمی شه در نظر گرفت .
بی اف کمی که نگاه به آیینه کرد متوجه واقعیتی شد که این چند لحظه هیچ کدوم بهش توجهی نکرده بودند و با لحنی شاد پرسید:و چرا ما و آیینه هنوز انعکاس داریم؟
درویش هم متوجه شد و کمی فکر کرد و همچنان خیره به تصاویر خودشون در آیینه گفت:مممممم …در مورد خودمون… می تونم بگم وجود اشتیاق منکر هرگونه زندگی در بزدلی هست و اشتیاق ما به ارتباط با همدیگه و تولید مکالمه نتیجه تن ندادن به این نور دروغین شده…
بی اف بلافاصله حرف درویش رو قطع کرد و گفت: و آیینه داره به حس خاص واقعی بودن ما عکس العمل نشون می ده،داره به واقعیت ما احترام می ذاره.
درویش امیدوارانه تایید کرد:آیینه اثراتی رو که از ما در حافظه اش داره باور کرده.
